چه مي كنيم؟
اين روزهاي آخر چه مي كنيم؟ والله كار بدي نمي كنيم.
من دروس زبان نصرت را مي خوانم. تتمه لوازم منزل را مي فروشيم. قيمت دلار كانادا را پيگيري مي كنيم كه روز به روز بالا مي رود. آگهي براي رهن كامل منزل مان مي دهيم. دنبال جمع آوري سابقه بيمه ماشين هستيم. دنبال تهيه سوابق رانندگي از اداره محترم راهنمايي و رانندگي هستيم.
ليست دوستان و اقوام را براي خداحافظي تهيه مي كنيم و انتخاب نوع خداحافظي تلفني و يا حضوري. از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان؛ كمي هم با هم مي ترسيم. از آينده؛ از درستي تصميم. هارت و پورت زياد داريم؛ ولي خوب مي ترسيم.
زماني بود كه ناپلئون بناپارت هنوز گروهبان ساده اي بود و در جنگي زير آتش توپ خانه دشمن مشغول كارزار بود. هم سنگرش به او گفت كه چرا از ترس زانوانش دارد مي لرزد؟ ناپلئون پاسخ داد كه تو اگه نصف ترس من رو داشتي تا الان فرار كرده بودي؛ من مي ترسم ولي ايستاده ام و مبارزه مي كنم. خلاصه كلام؛ من هم مي ترسم ولي دست از ادامه راهي كه شروع كرده ام بر نمي دارم.
پ.ن. راستي لابلاي اين كارها مشغول نوشتن سفرنامه سوريه براي شما نيز هستم. مي دانم كه دير شده؛ ولي چه كنم كه گرفتارم.