آب شرب ونکوور

به عنوان یک "مهندس آب قبل از این"!!!!!!! وضعیت آب شرب ونکوور به عنوان شهر محل اقامتم از روز اول برایم جالب بود. در اولین پست های ونکووری دو سال قبل؛ در این جا اول بار این بحث را مطرح نمودم که بیش تر یک پرسش بود تا جواب و برخی جواب های مختلف در کامنت های پست داده شد و در نهایت جمع بندی بحث آب شرب برای من موکول شد به این زمان که پس از دو سال و اندی بتوانم جواب قطعی به وضعیت آب شرب ونکوور بدهم. شاید که برای هنوز نا آمدگان جالب باشد و پیشاپیش از لحن کمی تا قسمتی فنی پست عذر می خواهم که ترک عادت موجب مرض است:

Normal 0 false false false EN-CA X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

روزانه بیش از 1000000 مترمکعب آب در ونکوور بزرگ (شامل شهرهای ونکوور؛ وست ونکوور؛ نورث ونکوور؛ ریچموند؛ دلتا؛ نیو وست مینیستر؛ برنابی؛ کوکیتلام؛ پورت کوکیتلام؛ پیت میدو؛ سوری؛ لنگلی؛ میپل ریچ و...) صرف آشامیدن و نیازهای خانگی، موسسات تجاری، ادارات دولتی؛ موسسات آموزشی-ورزشی و آبیاری فضای سبز می شود.

منابع آبی شهر ونکوور از سه سد؛ تامین می گردد:

1-     سد کاپیلانو  (Capilano)

2-     سد سیمور  (Seymour)

3-     سد کوکیتلام  (Coquitlam)

آب مخازن این سدها یا به طور مستقیم از بارندگی و برف تامین می گردد و یا به طور غیر مستقیم ازطریق رودخانه های طبیعیِ جاری از ارتفاعات تامین می گردد.

این 1000000 متر مکعب آب در شبانه روز از طریق سدهای مزبور تامین و پس از تصفیه، از طریق شبکه های توزیع آب؛ به نقاط مصرف؛ هدایت می شود. این مقدار مصرف برای جمعیتی معادل 1000000 نفر در نظر گرفته شده است.

سه مجموعه تصفیه خانه در ونکوور برای هر سد در نظر گرفته شده است. این سه مجموعه عبارتند از:

1-     تصفیه خانه کاپیلانو

2-     تصفیه خانه سیمور

3-     تصفیه خانه کوکیتلام

پیش از هر چیز میزان کدورت آب  (Water Turbidity)یا همان گل آلود بودن آب بایستی به کمتر از حد استاندارد برای آشامیدن برسد. طبق استاندارد میزان کدورت آب کمتر از 5 واحد برای آشامیدن قابل قبول است. ولی در تصفیه خانه های مزبور این مقدار اغلب کمتر از یک واحد و حتی حدود 0.1 تا 0.5 واحد می باشد که کمتر شهری به چنین نتیجه ای عالی نائل می گردد. سالانه 13394 مرتبه یعنی 37 مرتبه در شبانه روز از آب تصفیه شده؛ نمونه برداری و به لحاظ کیفیت فیزیکی و شیمیایی و آلاینده های میکروبی آزمایش انجام می شود.

نتایج آزمایشات مکرر و تحت کنترل  ساعتی نشان می دهد که کیفیت آب ونکوور به لحاظ فیزیکی؛ شیمیایی و بهداشتی؛ برای آشامیدن در سطح عالی قرار دارد. در نتیجه با اطمینان می توان گفت آب آشامیدنی مصرف کنندگان ونکوور بزرگ:

1-      جزو بهترین آب های دنیا محسوب می شود.

2-      از جمله خالص ترین آب ممکن به شمار می رود.

ونکووری ها بخوانند...

اخیراً نشریه دو هفته نامه ای در شهر ما منتشر می شود به نام "فرهنگ ما". تنها نشریه فارسی زبان که اختصاصاً به شهر ونکوور و استان بریتیش کلمبیا می پردازد. جای چنین نشریه ای به راستی خالی بود. دوستان علاقمند به زندگی در ونکوور می توانند هر دو هفته یک بار این نشریه را به صورت آن لاین مطالعه نمایند. اخبار ونکوور و بی سی، قیمت های اجاره خانه، خرید خانه، خرید اتومبیل، نیازمندی های کار، مناطق گردشگری استان و بسیار مطالب دیگر را می توانید بخوانید و خودتان از وضعیت شهر دارای شناخت شوید. مجله به صورت فایل های pdf است و با توجه به سرعت پایین اینترنت؛ می توانید دانلود نموده و بعد مطالعه نمایید.

البته مجلات دیگری هم در ونکوور چاپ می شود، ولی شامل اخبار ایران و جهان و کانادا هستند و نه الزاماً ونکوور. در زیر آدرس این مجلات را نیز می توانید ببینید.


o       مجله دانشمند       

o       مجله دانستنيها  

o       مجله گوناگون     

o       مجله پیوند     

o       مجله شهروند

پی نوشت 1 : فشارِ درس و کار و زندگی و خانواده و دیگر فشارهای موجود، چشم نگارنده مزبور را در آورده؛ پشت او را شکسته و کمرش را دو تا نموده، ولی هنوز در هر فرصتی که به دست آید برای تان می نویسد تا چراغ وبلاگ خاموش نشود. تاخیرات و غیبت های غیر مجاز را بر او ببخشایید....

پی نوشت 2 : مسلم است که زندگی در ونکوور (که امسال در بین 140 شهر جهان؛ بهترین شناخته شد از لحاظ وضعیت زندگی و متاسفانه رتبه تهران  133 شد)، سرشار از لحظه هایی هم هست پر شور....ولی باور کنید با وضعیت فعلی هم وطنانم که می دانم و می دانید، دستم نمی رود که  در این باب چیزی بنویسم، به امید روز های آفتابی تر....

...که مرد ار چه بر ساحل است ای رفیق

نیاساید و دوستانش غریق

نخواهد که بیند خردمند ریش

نه بر عضو مردم، نه بر عضو خویش...

میز گرد مهاجرت به کانادا

دوستان عزیزم، نویسندگان وبلاگ "خورشید شب مهاجر" زحمت کشیده اند و میز گردی جهت پاسخگویی به سئوالات مهاجران تشکیل داده اند. با مراجعه به آدرس زیر می توانید سوالات خود را مطرح کنید.

http://www.hinightsun.blogfa.com/post-148.aspx

با تشکر از "خورشید" و "شب" عزیز.

اندر احوالات مهاجرت – طنز

یک سال پیش چهار مرحله روحی پس از مهاجرت را در اینجا نوشته بودم که اخیراً متن زیر را توسط یکی از دوستان دریافت کردم و همان طور که از عنوانش پیداست در خصوص چند و چون مراحل مهاجرت است. البته از کلیه عزیزانی که مهاجر هستند و یا قصد مهاجرت دارند؛ درخواست می کنم که مطلب را جدی نگیرند و فقط به دیده طنز بنگرند، چراکه قصد این است که فقط گل خنده ای بر لبان تان بنشیند و ما خود نیز از زمره این مهاجرانیم و بزرگان ما فرموده اند که :

اگه نگیم؛ نخندیم؛     پیاز می شیم؛ می گندیم......

شیخی را از احوالات مهاجرت پرسیدند، بگفت هم چون شب اول قبر مانَد و هرکسی را بسته به سنگینی نامه ی اعمالش حکمی دگر است. لیک اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هر کدام را ندانی، مگر از آن مرحله به سلامت بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی، به خوان هفتم نرسی......

اول) نیت: آن لحظه است که مهاجر به ستوه می آید و عزم هجرت می کند. از این نقطه فرد از خاک خود کنده شده است و ولوله ی عزیمت در جانش افتاده و به جرگه ی مهاجرین پیوسته است. از مناسک این مرحله سعی بین صفا و مروه و دویدن به دنبال وکیل و انتظار در صف طویل درب سفارت و دارالترجمه و آزمون آیلتس و تافل و ال و بل و جیمبَل است و این خود اول قدم است.

دوم) استجابت: زمانی است که صبر مسافر به بار می نشیند و مهر ویزای بلاد خارجه بر پاسپورت وی کوبانده می شود. مهاجر در این مرحله خود را پیروز ترین مردمان جهان می داند و هم وطنانش را به چشمِ کور و کچل هایی می بیند که در باتلاق بی فرهنگی و ترافیک و فقر فرو می روند و به خود افتخار می کند که به زیرکی و رندی از این جهنم جهیده است.

سوم) عزیمت: مرحله ی گذاشتن تمام وابستگی ها از خانه و زندگی و متعلقین و متعلقات و دوستان و اقوام است. برخی این مرحله را به مرگ تعبیر می کنند. با هجوم خاطرات و دلبستگی ها؛ اندک اندک ترس و تردید در مهاجر فزونی می گیرد. سرانجام وی زندگی اش را در چمدانی جمع می کند و پس از گذشتن از زیر آیینه و قرآن به سمت دیاری ناشناخته رهسپار می شود. فرودگاه بین المللی امام خمینی؛ آخرین بخش این خوان است.

چهارم) شعف: مهاجر چون در بلاد کفر فرود می آید خود را در بهشتی می یابد سبز و تمیز و منظم، مردمانش خندان و جوی های ش.ر.ا.ب روان و لعبتکان نیمه عریان و مو طلایی؛ شادان در بیکینی از کنار وی عبور می کنند. مردان مسلمان را در این مرحله شعف دو برابر نسوان است و غالباً هنوز عرق راه از چهره بر نگرفته؛ بر درِ عرق فروشی و نایت کلاب و بار و دیسکو و اس.ت.ر.ی.پ کلاب صف می بندند تا سیر و سلوک عرفانی خویش آغاز نمایند!!!!.

پنجم) بحران هویت: مهاجر تلاش می کند هویت گذشته اش را فراموش کرده و در جامعه ی جدید ذوب شود. وی ناگهان از "کلثوم جوراب آبادی سنگ سری اصل" تبدیل به "کاترینا ماریا سانتا کروز" می شود. اگر از جماعت نسوان باشد در این مرحله به طور حتم موهای خود را بلوند می کند و با پوست سیاه سوخته و ابرو پاچه بزی و کله ی طلایی زهره ی هر بیننده ای را می برد. در این مرتبه از سلوک، دامن های کوتاه و پوشیدن لباس های آلاپلنگی و استفاده مکرر از کلمات "اوه مای گاد" و "اوه شیت" به جای "آه...خدای من..." از اوجب واجبات می باشد.

ششم) غربت: در این مرحله مهاجر اندک اندک متوجه می شود که در دیار جدید غربیه است و به احتمال قوی غریبه هم باقی خواهد ماند و خودش هم چیزی شبیه همان مردمِ کور وکچلی است که از آن ها فرار کرده است و هیچ سنخیتی با این مردم خونسرد و مامانی و قد بلند ندارد. جلوی آینه می ایستد و ناگهان می بیند که یک شرقی کوتوله و احساساتی و قانون گریز و سیاه سوخته است و با موهای طلایی اش نه تنها شبیه نیکول کیدمن نشده؛ بلکه شبیه هویج شده است. در اینجا مهاجر ناگهان دچار نوستالژی شدید برای کشک بادمجان و دلمه و دیزی با نان سنگک می شود و به یاد بوی ترمه ی خانوم بزرگ و قلیون و مزه انار دون کرده و صدای کت شلواری می افتد و دیدگانش از اشک تر می شود.

چون به اینجا رسید شیخ سکوت کرد و دهان از گفتار ببست و آفتابه اش را برداشت و به سمت مبال روانه شد. مریدان پرسیدند هفتمین مرتبت چیست؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت:

"هفتم را هر کس خودش می نویسد....."

بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد.....

«تولستوي مي گويد بايد گفتني هايي را گفت كه احتمالاً بسياري مي دانند ولي جرات ابراز آن را حتي براي خودشان  ندارند.»

چندی پیش با کتابی آشنا شدم با عنوان "جامعه شناسی خودمانی" نوشته ی حسن نراقی كه به چاپ شانزدهم هم رسیده بود. از آن کتاب های مورد علاقه من، كتابی برای ما ایرانی ها كه بدانیم ما چه جور "مایی" هستیم؛ كه بی رودربایستی بدانیم چرا چنین در خود در مانده ایم.

تلاش کرده ام که در "ادامه مطلب" بخش هایی از کتاب را به صورت خلاصه بنویسم که هم حق مؤلف حفظ شود و هم این که بخش های دیگر کتاب را خود خوانندگان بخوانند تا از جذابیت کتاب کاسته نشود. به امید این که با تهیه ی این کتاب و تعمق در آن و تشویق دیگران به مطالعه ی آن و اصلاح برخی خصوصیات مان، به حرکت تدریجی مان به سوی اصلاحات واقعی که اصلاح خودمان باشد، سرعت بیش تری دهیم.

کتاب "جامعه شناسی خودمانی" یکی از معدود کتاب هایی ست که درسال های اخیر، صراحتاً و بی پرده، به بحث و بیان صفات ما ایرانیان پرداخته است. کتاب بسیار گویا و روان و موجز و مختصر است و تقدیم شده است به آنان که هرگز حقیقت را به پای وجاهت قربانی نکردند.

نگارنده، در این کتاب به طور خلاصه تعدادی از صفات جامعه ایرانی را برشمرده و در سراسر کتاب بر این نکته تأکید دارد که تمامی دردها و مشکلات جامعه ی ایرانی و راز عقب ماندگی های ما در طول تاریخ، اثرات همین صفات بوده است و باید ریشه ی همه ی مشکلات مان را در خلق و خو و شخصیت خودمان جستجو کنیم، نه در عوامل ثانویه ای مانند استعمار و استثمار! که آن ها نیز مرهون همین خلق و خوی پر نقص ایرانی هستند.

نراقی در مقدمه کتاب می گوید "بنابراين ابراز شرمساري و بي نظريم را در باره كلمه جرات بپذيريد؛ باقي خواهد ماند  حرف هايي كه هم من مي دانم و هم به احتمال زياد شما و قصد نهايي اين كتاب نيز مروري است بر همين حرف ها درباره خودمان، درباره جامعه ايراني و به عبارتي درد دلي است خودماني"

این کتاب برای اولین بار در بهار 1380 چاپ شده است و در بهار 1385 به چاپ شانزدهم رسیده است. با این حال برایم عجیب بوده که تعداد آدم هایی که می شناسم و این کتاب را خوانده اند بسیار کم است؟؟!! اما معتقدم که خواندن این کتاب برای همه ی ما ایرانی ها به شدت مفید است و البته به شرطی که منصف باشیم و عیب های خود را پذیرا. اما اگر قرار است از پیش معتقد باشیم که هنر نزد ایرانیان است و بس بهتر است به سراغ این کتاب نرویم؛ چون قطعاً هیچ یک از مطالب آن به مذاق ما شیرین نخواهد بود. البته چون ما همیشه خودمان را مبرا و استثنا از تمام صفات بد می دانیم، نویسنده بارها در متن کتاب اصرار دارد كه اگر احیاناً به مخاطب در حین خواندن این كتاب بر می خورد، خودش را در دسته ی استثناها قرار دهد كه دارای رفتاری بسیار اكمل و متین هستند و بدانند که منظور این کتاب، همان هموطن دست راستی شان می باشد؛ نه ایشان !!!! حتی در این جا نیز کم نیستند مهاجرانی که هنوز از گرد راه نرسیده، با انتقادات خویش؛ سعی در اصلاح سیستم های آموزشی و اجتماعی کانادا دارند و لابد برقرار کردن همان سیستم های خودمان. واقعاً این دسته از هم وطنانمان چگونه می اندیشند؟

"...سراسر تاریخ گذشته مان را نگاه کنید. گرفتن به همت یک مرد نظامی (از هر نوعش) انجام می گیرد چون برای گرفتن فقط زور لازم است و آتش زدن و زبان درآوردن، اما وقتی اوضاع آرام شد می بینید که دیگر حتی نادر شاهی که برای ایرانیِ سرافکنده ی بعد از صفویه، این چنین اعتباری فراهم آورده، قادر به ادامه ی کار نیست، چون تمرین سازندگی نکرده، آمادگی و سواد لازم را برای کار ندارد؛ بنابراین همان رویه ی نظامی را آن‏قدر ادامه می دهد که مردم برای تامین مالیات مجبور می شوند دختران شان را به ترکمن ها بفروشند و وقتی دیگر به جان آمدند باز شروع می شود؛ روز از نو روزی از نو، تا سر بجنبانی یک مقطع دیگر از رویدادهای تکراری تاریخ شکل گرفته است. به هرحال به این نتیجه می رسیم که اگر نخواهیم همه چیز را دوباره و چندباره تجربه کنیم؛ باید تاریخ را جدی بگیریم. چه باور دارم بدون شناخت دیروز؛ هرگز قادر نخواهیم بود امروز و فردای بهتری برای خود بسازیم...."

وقتی گالیله را برای استغفار «کلیسا پسند»!! به محاکمه می‌بردند، تمامی پیروان و شاگردانش با دلهره و اضطراب در پشت درب های بسته مدت ها به انتظار صف کشیده بودند که استادشان و بزرگ شان، رهبر فکری شان علی‌رغم فشارهای طاقت فرسای ارشادی!!‌ داخل دادگاه سربلند و سرافراز، با گام های استوار پای به بیرون نهد و بگوید… زمین هنوز می‌چرخد. اما دریغ که استاد سرافکنده و پژمرده، رنجور از فشارهای تحمل کرده، سر به زیر از ابراز آن چه که خود هرگز به آن ایمان نداشت، آرام و آهسته به قرائت استغفار‌نامه!! برای آن‌چه بر خلاف عقیده کلیسا تا به امروز گفته بود پرداخت… آن‌چه برای پیروانش مانده بود، یاس بود و سر‌شکستگی… از شاگردان یکی فریاد زد: «بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد» و در اینجا برتولت برشت از قول گالیله چه زیبا می‌گوید: «بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد.»

نگارنده در جایی از کتاب می گوید :"...یک فرنگی که مدت ها در ایران کار می کرد از دوست ایرانی اش می پرسد: «وقتی که ایرانیان انسان را برای صرف چای یا میوه به منزل شان دعوت می کنند از کجای حرف شان می شود فهمید که باید وارد منزل شان شد یا نشد؟» دوستش در حالی که خنده ای بر لب داشت گفت: «خیلی مشکل است فقط با تجربه می توان تشخیص داد.»...." آدم رو عجیب به یاد قهوه تلخ مهران مدیری می‏اندازه..........

چون ادامه این پست طولانی می شود و ممکن است از حوصله برخی دوستان خارج باشد، ادامه مطلب را در "ادامه مطلب" نوشته ام و چون مطمئن نیستم هنوز این کتاب در ایران قابل تهیه باشد؛ لینک دانلود کتاب را در این جا قرار می دهم......خداوند نگارنده وبلاگ را ببخشاید....

لینک دانلود

ادامه نوشته

هفت باور صحیح در مورد ونکوور - قسمت دوم

ادامه پست قبلی را در این جا پی می گیریم.

چهارم – حریم شخصی محترم است : اصلاً این یک قلم جنس، در این جا چنان جزو حقوق بسیار بدیهی شما محسوب می شود که خودتان تا ماه ها باورش ندارید ولی جامعه مرتب با رفتارهایش به شما یادآوری می کند که این حق را دارید تا زمانی که کاملاً برای تان جا می افتد که بابا این جا احدی حق ندارد به حریم شخصی شما متعرض شود البته تا زمانی که مزاحمتی برای کسی دیگر ایجاد نکرده باشید (در حقیقت به حریم شخصی او تعرض نکرده باشید). بچه ها در مدرسه هر جور می خواهند لباس می پوشند، با هر آرایش مویی که دوست دارند می روند. کسی موی سر و یا ناخن بچه ها را کنترل نمی کند. خودتان هم هر جور دوست دارید در خیابان لباس بپوشید و آرایش کنید. موزیک گوش دهید، بخوانید، بخندید، بخورید و بیاشامید و خلاصه هر کاری را که قبلاً برایش باید اجازه می گرفتید و یا با حس قانون شکنی انجامش می دادید، این جا به راحتی انجام می دهید.

روزی در فروشگاه ما مدیر متوجه شد که یکی از پرسنل جنسی را کِش رفته و در کمد شخصی اش پنهان کرده است، او که آموزش دیده است، به خود اجازه نداد که از آن شخص بخواهد که در کمدش را باز کند تا او ببیند چه چیزهایی را دزدیده، بلکه فقط از او پرسید آیا چیزی دزدیده است و یا نه؟ و متذکر شد که شاهدی هم برای گفته های خود دارد که داشت و آن شخص خودش به جرمش اعتراف کرد.

البته بر همگان واضح و مبرهن است که در این جا که یکی از امن ترین نقاط جهان است هم قوانینی وجود دارد بسیار سفت و سخت، مثلاً شما نمی توانید لخت و عور در خیابان قدم بزنید یا در ملا عام م.ش.ر.و.ب بنوشید و برخی دیگر. ولی در چهارچوب رعایت این قوانین که غیر منطقی هم نیست؛ آزادی کاملی دارید.

پنجم – صداقت و اعتماد مهم ترین اصل نانوشته است : قانون اسلام می گوید که اصل بر برائت است.یعنی هر کسی فی الذات، بی گناه قلمداد می شود مگر آن که عکسش ثابت شود. این کفار هم عین همین قانون را از ما دزدیده اند و مثل خود ما هم کاملاً در  جامعه اجرایش می کنند !!!!!!!!!!!! در این جا هرگز شما نمی توانید بر حسب حدس و گمان تان به کسی تهمتی بزنید و یا نسبتی بدهید، وگرنه دچار پیگرد شدید قانون می شوید.

در همان دزدی فروشگاه ما، زمانی که شخص به دزدی خود اعتراف کرد، مدیر گفت خودت برو و هر چه بُردی پس بیاور و حتی دنبال او نرفت که داخل کمد را ببیند و هر چه را که پس آورد قبول کرد که همان مقدار بوده است. در تمام ابعاد زندگی در این جا مشاهده می نمایید که بسیار به ندرت از شما برای ادعاهای تان مدرک می خواهند. در رزومه های جستجوی کارتان، در دانشگاه، قرارداد اجاره خانه، فرم های مالیاتی و بسیاری موارد دیگر، اغلب فرض بر این است که شما حقیقت را می گویید.

ولی وای به روزی که متوجه شوند شما دروغ گفته اید، به جرات می توان گفت گناهی بالاتر از دروغ گویی در این بلاد کفر وجود ندارد (که احتمالاً این خصلت خوب را هم از ما دزدیده اند!!!!) در مورد مالیات اگر متوجه شوند دروغ گفته اید، چنان اعتبارتان نابود می شود که بهتر است برای همیشه از این ولایت بروید، در اغلب دعواهای زناشویی، طرفین از هم گله نمی کنند که چرا مثلاً تو به من خیانت کرده ای (چون اصل آزادی فردی طرفین؛ هم چنان محترم است) بلکه گلایه از این است که تو چرا در رابطه مان به من دروغ گفتی و صادق نبودی؟؟؟ رسوایی بیل کلینتون به خاطر رابطه نامشروعش با مونیکا سلز نبود، بلکه به خاطر این بود که در دادگاه به دروغ، وجود رابطه را انکار کرده بود و دروغگو سگه و سگ دشمن خداست، حتی اگر پرزیدنت محبوب ایالات متحده آمریکا باشی، بعد از دروغ گویی بهتر است که دیگر نباشی (می بینید که همه چی عین مملکت خودمان است و دیگر چه نیازی به مقایسه است.....)

ششم – امنیت اجتماعی بالاست : این امر که البته اظهر من الشمس است. شما در ایران با این همه فشار بر روی رسانه ها برای جلوگیری از تشویش اذهان عمومی!!!!! فقط کافی ست صفحات حوادث روزنامه ها را ورق بزنی و ببینی که مملو است از پرونده های قتل و دزدی و تجاوز و آدم ربایی، که تازه این ها از زیر تیغ سانسور بیرون آمده است و نامش هم روزنامه است یعنی هر روز این حوادث در حال رخ دادن است و بعد در ونکوور و با آزادی بیان روزنامه ها، هر روز که هیچ، هفته ها و ماه ها روزنامه را ورق بزن تا ببینی این خبرنگاران فضول، در ماه چند عدد حادثه برای چاپ پیدا می کنند. حالا اگر فردا منزل و یا اتومبیل من این جا مورد دزدی واقع شود، کمی کم انصافی ست که من کل امنیت این جا و آمار و ارقام یکی از امن ترین نقاط جهان را زیر سوال ببرم و یا حتی ایران را از این جا امن تر معرفی کنم!!!!!

در پارک روبروی خانه ما، شب ها ساعت یک یا دو نیمه شب، دخترانی مست و نیمه عریان، تک و تنها و آواز خوانان از میان پارک رهسپار منزل خویشند بی آن که دمی از امنیت خویش هراسان باشند. تو خانمی را در ایران به من نشان بده که جرات داشته باشد نه نیمه شب که سرِشب و با حجاب کامل اسلامی از میان پارکی خلوت عبور کند (آواز خواندن و خندیدن هم پیشکش تان......)

هفتم – کسی پول نقد حمل نمی کند : در این جا جز برای کار و تفریح و تحصیل از منزل خارج نمی شوند. نه تنها با داشتن کردیت کارت و دبیت کارت نیازی به حمل پول نقد نیست، که تقریباً تمام کارهای شخصی را می توان در منزل و با اینترنت انجام داد. رسیدگی به حساب های بانکی تان، پرداخت قبوض مربوطه، ثبت نام دانشگاه، تکالیف دانشگاه، درس خواندن، نمره دانشگاه و هر چه که فکرش را کنید و یا نکنید.....

می خواهید سینما بروید، به سایت سینمای مربوطه می روید، چون چند سالن دارد، لیست تمام فیلم هایش را با سانس های شان نوشته، خلاصه ای از فیلم، طبقه بندی سنی فیلم و تبلیغ کوتاهی از فیلم را هم قرار داده ست. اگر پسند کردید، همان جا آنلاین بلیط تان را می خرید و در تاریخ و ساعت مشخص تشریف می برید سینما... این یعنی زندگی....

کنسرت می خواهید بروید، به سایت تالار مربوطه می روید، لیست تمام کنسرت هایش تا چند ماه آینده را می بینید؛ نقشه سالن را با شماره صندلی ها می بینید، شماره صندلی دلخواه تان را انتخاب می کنید، در صورت موجود بودن؛ آنلاین بلیط می خرید و در روز مربوطه می روید کنسرت.... این یعنی زندگی...

آره آره، حواسم هست که در ایران هم کم کم حرکت هایی شروع شده است برای زندگی الکترونیکی به خصوص در زمینه بانکی و بعضاً دانشگاهی، ولی مهم ترین مسئله در این زمینه، داشتن زیرساخت های کافی و مناسب می باشد، مثلاً یکی اش اینترنت پر سرعت است که تا این حد کارهای اینترنتی را در این جا ساده کرده است، نه این که در زمان اعلام نتایج کنکور نتوانی وارد سایت وزارت علوم شوی و باز هم باید به خواندن روزنامه بسنده کنی.

پسر یکی از اقوام ما در ایران که دانشگاه شان در شهرستان اعلام کرده بود که می توانند اینترنتی ثبت نام کنند، آن قدر در زمان ثبت نام، دیسکانکت شد و آن قدر علاف شد که بنده خدا دستِ آخر؛ اتوبوس سوار شد و رفت و ثبت نام کرد و برگشت. کسی را گفتند عالم بی عمل به چه ماند، گفت به تکنولوژی بدون زیر ساخت کافی......

هفت باور صحیح در مورد ونکوور - قسمت اول

مانای عزیز پُستی درباره قیاس ایران و کانادا نوشته و از من و تعدادی دیگر از دوستان هم تقاضا کرده که نظر خودمان را درباره فاکتورهای مورد مقایسه بدهیم. من همان طور که در مقدمه پُست اولِ "هفت باور غلط در مورد ونکوور" گفته ام و برخی از دوستان نیز در نظرات شان برای مانا گفته اند، اعتقاد دارم که حتی پارامترهای یک شهر با یک شهر دیگر در یک کشور متفاوت است، چه برسد به مقایسه کلی دو کشور که یکی جزو هشت کشور اول صنعتی دنیاست و دیگری جزو کشورهای جهان سوم و نه حتی کشورهای در حال توسعه و این نکته که نظرات هر کس تنها مربوط به حوزه دید و محل زندگی و تجربیات شخصی همان شخص است و نه واقعیت جاری در آن اجتماع. پس به نظر من نمی توان چنین ارزیابی کلی از دو کشور کانادا و ایران، با جمع آوری نظرات افراد مختلف داشت. در این پارامترهای مورد بحث بایستی به آمارهای رسمی دو کشور مراجعه نمود که با مطالعات میدانی و طی یک تحقیق علمی تهیه شده است، که خود مانای عزیز، نموداری را در این زمینه در انتهای پُستش قرار داده که خود مبین بسیاری از واقعیت هاست. در ضمن در مورد برخی پارامترهای مورد مقایسه در جدول مانا (مانند بازار کار، هزینه های زندگی، آموزش و آزادی)، من اعتقاد دارم آن قدر تفاوت ایران و کانادا از زمین تا آسمان است، که اصلاً ربطی به هم ندارند و نیازی به ادله برای اثبات برتری نیست و آفتاب آمد دلیل آفتاب... (هر چند نمودار مانا هم اختلاف بسیار دو کشور را نشان می دهد؛ ولی در جدول نتیجه گیری معکوس شده و ایران را در برخی ابعاد برتر از کانادا نشان داده است !!!!!)

بنابراین من با احترام به مانای عزیز و در راستای درخواستی که از بنده داشتند، با اجازه، به جای پاسخ گویی در قالب آن جدول، در ادامه دو پست قبلی در باب "هفت باور غلط در مورد ونکوور" در اینجا و اینجا، در این پست و پست بعدی در مورد "هفت باور صحیح در مورد ونکوور" می نویسم، تا جمعاً 14 مورد را فقط در ونکوور بررسی کرده باشم و قضاوت و قیاس با ایران هم به عهده خوانندگان عزیز که به خوبی بر شرایط ایران مسلط هستند و هر کسی از ظن خود شد یار من......

طبیعتاً که این موارد هم فقط بر اساس تجربیات شخصی من است و شامل هفت باوری می شود که من پیش از مهاجرت در مورد ونکوور داشتم و الان پس از بیش از یازده ماه، نیز (not only) هنوز بر این باورها هستم؛ (but also) که تقویت هم شده اند. صد البته نیازی به تکرارِ مکررات، در باب غیر قابل تعمیم بودن این باورها نمی بینم و می توانید مقدمه پست قبلی را در اینجا مجدداً مطالعه نمایید.

اول – رفاه اجتماعی بالاست : این باوری ست که کاملاً صحیح است. شما یک زن و شوهری را در نظر بگیر که این جا هر دو سرِکار می روند و جزو قشر پایین جامعه هم هستند، تو بگو درآمدشان ساعتی 9 یا 10 دلار باشد. پس جمعاً در ماه 3000 تا 3500 دلار درآمد خالص دارند. حدود 1000 دلار برای اجاره خانه و مابقی یعنی روزی 70 یا 80 دلار هم می توانند خرج کنند. این یعنی می توانند هر آخر هفته تفریح معقولی داشته باشند، ماشینی لیز کنند و در حد نرمال خرج خوراک و پوشاک نمایند. اگر بچه هم داشته باشند که برای هر بچه در کودکی 350 دلار و بزرگ تر که شد 250 دلار ماهانه دریافت می کنند که به نوعی هزینه های بچه را پوشش می دهد. این یعنی رفاه اجتماعی بالا، که پایین ترین قشر یک جامعه در یک رفاه متوسط زندگی می کند. مضاف بر این؛ هزینه های زندگی هم پایین است؛ در اغلب وبلاگ ها قیمت های خورد و خوراک را می توانید بیابید و به نسبت حداقل درآمد دلاری در این جا (و نه ريال ایران) محاسبه کنید – هر چند دوستانی که به تازگی به ایران رفته اند اذعان دارند که هزینه ها بسیار بالاست و هم قیمت ونکوور؛ راست و دروغش گردن راوی - به همین دلیل؛ آمار دزدی و جنایت بسیار پایین است و کسی محتاج نان شب نیست. حالا اگر قشر متوسط جامعه را در نظر بگیرید؛ می بینید که عامه مردم به راحتی به اتومبیل، منزل شخصی، تفریح و مسافرت و غیره دسترسی دارند، فقط کافی ست که مدیریت مالی درآمد خویش را در کنترل داشته باشند.

تازه من از کسانی صحبت نمی کنم که بدون درآمد و بی کار هستند و کلی کمک ها و معافیت های دولتی و "ولفر" دریافت می کنند. در فروشگاهی که کار می کنم بسیاری از این افراد بی خانمان (Homeless) در پشت فروشگاه و در میان دور ریختنی های فروشگاه می گردند تا چیزی بیابند برای فروش و یا بازیافت به مراکز مربوطه و یا مصرف شخصی. به علت کنجکاوی جامعه شناسی که دارم گاهی با آن ها دم خور می شوم و از زندگی شان می پرسم و چیز هایی از کمک های دولتی به این افراد می شنوم که قادر به بازگویی آن نمی باشم، زیرا مطمئنم بسیاری از شما آن ها را باور نمی کنید و برخی هم انگ خوش بینی مفرط به من خواهید زد و کلاً هم نیازی به ذکر آن نمی بینم چون فکر نمی کنم هیچ یک از منتظرین مهاجرت، هدفش در این جا بی خانمانی باشد، ولی اگر خدای نکرده کسی گرفتارش شد، خودش به عینه می بیند چه خدماتی از دولت می گیرد که این جا در ونکوور درهای خانه ها باز و اتومبیل های کروکی با کلی لوازم در داخل، تا صبح در دسترس همگان و هرگز این بی خانمان ها نیازی به ریسک دزدی در خود احساس نمی کنند و حتی بعضی هاشان به علت تنبلی عمداً خود را در این وضعیت نگه داشته اند تا نان خور دولت باشند و در نتیجه ونکوور جزو پنج شهر اول دنیا قرار می گیرد و در مورد پارامتر امنیت امتیاز بالایی کسب می کند که قیاسش با ایران قیاس مع الفارق است.

دوم – آداب رانندگی عالی ست : در ایران قانون نانوشته رانندگی این است که باید از دیگران راه را بگیری، چه حق با تو باشد و چه نباشد و در این جا قانون نانوشته رانندگی این است که باید به دیگران راه را بدهی، چه حق با تو باشد و چه نباشد. برآیند همین تفکر و مضاف بر آن رعایت کامل قوانین راهنمایی و رانندگی، باعث شده است که امنیت رانندگی در ونکوور بسیار بالا باشد. در مورد عابر پیاده که دیگر محشر است و عابر پیاده، سلطان خیابان است (البته در محل عبور عابر پیاده)، یعنی تو بگو که یک بچه – حتی در محلی بدون چراغ راهنمایی - می تواند سرش را پایین بیاندازد و از خیابان رد شود، بی آن که حتی چپ و راستش را نگاه کند (بدون اغراق) و این وظیفه اتومبیل هاست که از ده متری سرعت کم کنند و در دومتری عابر توقف کنند و تا زمانی که وارد پیاده رو نشده به خود اجازه حرکت نمی دهند.

سوم – خود را در دستشویی نمی شویند : ای وای که متاسفانه این باور بسیار صحیح را همه مان دیده ایم، شنیده ایم و بعضاً در مسافرت های خارجی تجربه اش هم کرده ایم. زمانی هم که به عنوان مهاجر می خواهید تا آخر عمر این جا زندگی کنید، باور می کنید که این باور مصیبتی ست بس عظما..... هر چند به همت "ایرانیان مقیم مرکز" آفتابه و بیده های بسیار مدرنی اختراع شده است که روی توالت فرنگی شما نصب می شود و البته که بسیار هم گران هستند و البته که اختراع زاییده احتیاج است و زمانی که به منزل دوستان ایرانی تان می روید، چه بسیار ابتکار و خلاقیت؛ برای حل این مشکل مشاهده می نمایید...... ولی به من بگو مشکلت را در محل کار، دانشگاه، مدرسه، فروشگاه، رستوران و غیره چه می کنی؛ جز این که بنشینی و با آهنگ هندی؛ دامن دامن گریه کنی که خدایا این کفار متمدن که چنین پیش رفت رو به جلو را در دستور کار خویش قرار داده اند، چرا پس این قدر از عقب غافل مانده اند......!!!!!!!!!!!

ادامه مطلب را در پست دیگری پی می گیریم. خوش باشید.

مهاجرت

یعنی بعضی وقت ها چهار تا خط و دو تا چشم چشم دو ابرو، از هزار جمله پر معناترند ها....

نظر شما چیه؟

کارتون شماره یک : یعنی واقعیت یک مهاجرت. اگر خواستید اینجا را هم بخوانید.



و کارتون شماره دو : برای مهاجرت باید یک دلیل راه بسیار قوی داشت تا بتوان تا آخر ادامه داد.... اول دلیل را بیابید و بعد مسافر شوید....

به قول شاملوي نازنين : « عيب كار اين جاست كه من "آنچه هستم" را با "آنچه بايد باشم" اشتباه مي كنم، خيال مي كنم "آنچه بايد باشم"، هستم، در حالي كه آنچه "هستم" نبايد باشم».


هفت باور غلط در مورد ونکوور - قسمت دوم

ادامه هفت باور غلط را پی می گیریم :

پنجم – موبایل بسیار ارزان است : آخ که چقدر این حرف رو شنیده بودم، حالا نه از بچگی، که دورانِ بچگی ما اصلاً موبایل نبود.... ولی هر دو ماه که قبض موبایل تو ایران می اومد، داغ دل همه تازه می شد و مرتب تکرار می کردند که در "خارج" اصلاً گوشی موبایل قیمتی نداره و هزینه اش هم پایین است و هر بچه مدرسه ای موبایل دستشه و ......

هرگز و هرگز و هرگز، حاشا و کلا که باور کنید. قیمت گوشی موبایل در این جا با ایران تفاوتی نداره (برید تو سایت های نوکیا و ال جی و سامسونگ و غیره ببینید)، ولی در برخی پلان ها و قراردادها، شرکت ظاهراً به شما یک گوشی مجانی می دهد، که اگر حساب کنید می بینید که پول گوشی را با بهره اش کشیده اند روی هزینه ماهانه در قراردادِ یک ساله یا دو ساله و یا بیش ترِ شما. در مورد هزینه های خدمات موبایل هم باور کنید که ایران یکی از ارزان ترین هزینه ها را دارد و برخی خدمات مثل ID CALLER و غیره هم رایگان است، محدودیت زنگ زدن و زنگ خوردن و پیامک و غیره هم ندارید. این جا برای تک تک خدماتی که به شما می دهند، پولش را می گیرند و اصلاً قابل مقایسه با ایران نیست و اصلاً ربطی به هم ندارند. من با قاطعیت تمام می گویم که از لحاظ هزینه موبایل، ایران بهشت است. ولی در عوض، نباید فراموش کرد که پدیده ای به نام "آنتن ندادن " را در این جا فقط شاید در کوه و کمر تجربه کنید و در داخل شهر از کسی نمی شنوید که بگوید موبایل من آنتن نداد و یا فلانی در دسترس نبود و اصلاً برای شان قابل هضم نیست که مگر می شود موبایل آنتن ندهد !!!!!!!!!

ششم – مردم نسبت به مسائل اطراف خود بی تفاوتند : این یکی را از بچگی که نه، ولی از جوانی زیاد می شنیدم که در "خارج" مردم کاری به کار کسی ندارند و هر کس سرش تو لاک خودش است و اگه جلوی چشم شان جان بدهی هم دخالتی نمی کنند و .........

این مطلب بستگی به نوع دیدگاه دارد. بله در ایران مردم کاملاً سرشان توی زندگی یکدیگر است، در خیابان تمام زیر و روی یکدیگر را کنترل می کنند و به هم زُل می زنند و به خود اجازه می دهند که برای همه تعیین تکلیف کنند (که این فرهنگ به دنیای مجازی وبلاگ ها هم البته کشیده شده است!!!!!). یادم است چند سال پیش در جریان سرقت مسلحانه بانکی در سیدخندان، امت همیشه در صحنه، به سارقین که دارای کلاشینکف هم بودند، حمله کرده و با تلفات یک کشته و یک مجروح، سارقین را دستگیر و تحویل نیروی انتظامی داده بودند !!!!!!! یعنی برای اثبات محدوده دخالت خود، حتی از جان خود نیز می گذرند.

در این جا، شرایط فرق دارد. قانون آزادی فردی و حریم شخصی به هیچ کس اجازه نمی دهد که بخواهد در مورد کسی دیگر – هر چقدر هم عجیب و غریب و نا متعارف – قضاوتی کند و یا اظهار نظری نماید. همه به حریم شخصی دیگران باید احترام بگذارند. پس از این قِسم فضولی ها که نداریم. اگر برای کسی در وسط خیابان مشکلی پیش بیاید، معمولاً کسی دخالت شخصی نمی کند و فقط به 911 زنگ می زند، به دو دلیل، اول آن که مثل ما همه خودشان را متخصص و پزشک و داور و همه کاره  و همه چیزدان نمی دانند و چون تخصصی در کمک های اولیه و تشخیص پزشکی ندارند، دست به مجروح نمی زنند و فقط به متخصص خبر می دهند، دوم آن که اگر بر فرض دخالتی بکنند، مثلاً تنفس مصنوعی بدهند، مجروح را از ماشین تصادفی بیرون بکشند و غیره و بعد بلایی سر آن شخص بیاید، خود طرف و یا خانواده اش می توانند از فرد ناجی شکایت کنند و چنان جورابش را بادبان کنند که تا  دنیا دنیاست، دیگر به اموری که به او ربطی ندارد وارد نشود. همه مالیات می دهند که در این موارد فرد متخصص بالای سرشان بیاید نه هر جوان خود سوپرمن بین خیابانی..... (فوتبالیست خوب اوایل دهه هفتاد تیم ملی به نام "جواد منافی" در سال 73 با اتومبیلش تصادف کرد و امت همیشه در صحنه چنان او را از کمرش گرفتند و از ماشین کشیدند بیرون که جواد برای همیشه دارای آسیب نخاعی شد و مجبور شد فوتبال را در عنفوان جوانی کنار گذارد!!!!!)

پس از این قِسم دخالت ها هم در این جا نداریم. پس اگر دیدگاه مان از بی تفاوتی مردم این باشد، بله درست است، مردم این جا نسبت به امور اطراف خویش، بی تفاوتند. اما واقعیت این است که مردم تشویق می شوند که با مونیتورینگ و نظارت دائمی بر جامعه شان و اطلاع دادن به مسئولین مربوطه (مانند 911) امنیت اجتماعی را تقویت نمایند. در بسیاری از محله ها با تابلویی مواجه می شوید که به شما اطلاع می دهد در این محله همسایگان مرتب از پنجره های شان، منازل یکدیگر را کنترل می کنند و هر مورد مشکوکی را به پلیس خبر می دهند. در صورت دیدن تخلف رانندگی، به پلیس اطلاع می دهند و موارد تصادف و یا غیره را هم به 911 خبر می دهند و به شهروندانی که در سال بیش از یک تعداد مشخص را اطلاع داده باشند؛ در پایان سال مبلغی تشویقی پرداخت می گردد. پس از این دیدگاه می بینید که اتفاقاً خیلی هم سرشان توی کار یکدیگر است، ولی با رعایت اصول و قوانین.

هفتم – هزینه ها بسیار بالاست : این یکی را از بچگی که نه و از جوانی هم که نه ولی از همین اواخر که اقدام به مهاجرت نمودم، زیاد می شنیدم که هزینه زندگی در ونکوور بسیار بالاست و معروف است به شهر پیرهای پولدار و غیره....

این البته نظر شخصی من است که در ونکوور خیلی هم گرانی بی در و پیکری وجود ندارد. من قبل از آمدن هم بسیار در این مورد تحقیق کردم و در دو پست خرداد ماه 1388 هم پیش از آمدن دلایلی را نوشتم که چرا به نظر نمی رسد ونکوور بسیار گران باشد و هنوز هم تاییدش می کنم.

اول باید قبول کرد که زندگی در شهرهای بزرگ همیشه گران تر است از شهرهای کوچک، زیرا که امکانات بیش تری در اختیار شماست. پس ونکوور را با شهرهای کوچک اطرافش و یا شهرهای کوچک کانادا مقایسه نمی کنیم. مقایسه ونکوور با تورنتو و مونترال و اتاوا و تا حدی کلگری ست. من دوستان زیادی در تمام این شهرها دارم و بعضاً دوستانی دارم که مدتی را هم در ونکوور بوده اند و یا دوستان ونکووری دارم که مدتی را در شهرهای دیگر بوده اند. به شهادت تمام این دوستان، هزینه های زندگی در ونکوور در مجموع اختلاف معنی داری با دیگر شهرها ندارد. اگر مثلاً بیمه ماشین گران تر است، شما باید حساب کنید در تمام شهرهای سردسیر شما نیاز به اجاره پارکینگ دارید و مبلغ ماهانه آن را هم باید حساب کنید که در ونکوور از آن معافید. خود من و خیلی های دیگر ماشین را در تمام سال کنار خیابان پارک می کنیم و هیچ مشکلی هم نداریم و همین طور سایر هزینه های جنبی که شما بایستی برای زندگی در یک شهر سرد، در سال بپردازید مانند تجهیزات خاص منزل و اتومبیل و لباس و پوشاک گرم مخصوص؛ که گران هم است و بدانید که در ونکوور از تمام این هزینه های سالانه هم معافید. ما به راحتی از لباس هایی که از ایران آورده ایم استفاده می کنیم، چه در سرما و چه در گرما.

مهم ترین نکته ونکوور داستان هزینه مسکن - ونه اجاره خانه که باز هم تفاوت معنی داری با جاهای دیگر ندارد -  است که من در مقاله های مزبور  گرانی مسکن را تایید کردم، چون در آن زمان تسلط زیادی بر قیمت املاک ونکوور نداشتم. ولی امروز به شما می گویم که داستان گران بودن مسکن در ونکوور را بایستی واقع گرایانه ببینید. این داستان عیناً مانند مسکن در تهران است. می گویند گران ترین خانه های ایران در تهران است، خانه هست متری 10 میلیون تومان و یا بیش تر. درست است ولی آیا این به این معنی ست که در تهران خانه با قیمت مناسب هم وجود ندارد و یا خانه متری 2 میلیونی نیست؟ در ونکوور هم همین داستان است. ونکوور بزرگ از ده شهر نورث ونکوور، وست ونکوور، ونکوور (دان تاون)، برنابی، کوکیتلام، پورت مودی، پورت کوکیتلام، سوری، دلتا و ریچموند تشکیل شده است، که شما در هر کدام ساکن شوید در حقیقت در ونکوور زندگی می کنید و از تمام مزایای آن استفاده می نمایید. گران ترین خانه های کانادا این جاست و قیمت یک میلیون دلار برای یک خانه بسیار عادی و پیش پا افتاده است و صحبت از خانه های 10 میلیون دلاری هم عادی ست که به راحتی خرید و فروش می شوند و عمدتاً هم در نورث ونکوور و وست ونکوور واقع شده اند. ولی در همین ونکوور می توانید آپارتمان بخرید حدود 200000 دلار  و یا خانه ای سه و چهار خوابه بزرگ بخرید حدود 500-600 هزار دلار. ولی خوب طبیعتاً در شهرهای دیگر ونکوور ساکن می شوید و البته مانند تهران نیست که امکانات شمال شهر و جنوب شهر زمین تا آسمان تفاوت داشته باشد، شما در تمام این شهر ها، از رفاه نسبی و دسترسی به تمام امکانات برخوردارید.

بله در مجموع هزینه زندگی در ونکوور کمی بالاتر از بقیه شهرهاست، که خوب باید قبول کنید در ازای آن شما دارید در یکی از 5 شهر اول جهان و در یکی از خوش و آب و هوا ترین نقاط کره زمین زندگی می کنید و این بهایی ست که برایش می پردازید. من که از این پرداخت راضی هستم و هنوز هم بعد از 10 ماه نه کمرم شکسته و نه فراری شده ام و نه به خاک سیاه نشسته ام.

با تمام این تفاصیل، این نوشته به این معنی نیست که تمام مهاجران بایستی به ونکوور بیایند، من فقط سعی می کنم مطالب ونکوور را واقعی و ملموس تشریح کنم و آن چه را که در زمانی که ایران بودم، هرگز در وبلاگی برای من نوشته نشد، امروز من برای دوستانم بنویسم. انتخاب در نهایت با خود شماست و مسئولیت  و عواقب تصمیم گیری تان نیز مستقیماً با خودتان است.

اگر عمری بود و مجالی، پستی در مورد "هفت باور صحیح در ونکوور" هم برای تان می نویسم.

خوش باشید.

هفت باور غلط در مورد ونکوور - قسمت اول

خوب من برگشتم، دلم حسابی برای همه تنگ شده بود. البته که در این مدت به وبلاگ ها سر می زدم و شرمنده که بدون کامنت گذاری می رفتم، ولی در جریان امور تمام دوستان هستم ، دوستانی که راهی شدند، دوستانی که در حال راهی شدن هستند و دوستانی که منتظرند  و از تمامی دوستانی که در این مدت علیرغم "زمانی برای ننوشتن" هم چنان چراغ وبلاگ ما را با کامنت های شان گرم نگه می داشتند، صمیمانه سپاس گذارم و از چند نفری هم که کامنت گذاشته بودند که من این جا حتماً  بُریده ام و گُرخیده ام و مُرده ام و برای همین دیگر نمی نویسم، باز هم ازشان سپاس گذارم، علیرغم آن که کامنت های شان را پاک کردم و البته خوب کردم که پاک کردم.....(امروز بلاگفا آیکون نداره چرا  که من چند تا صورت کج و کوله بذارم این جا !!!!!)

فعلاً که یک ترم را گذراندیم و خدا رو شکر، خوب و با نمره عالی هم گذراندیم و فعلاً در تعطیلات تابستانی هستیم. هوا که بسیار عالی است. گاهی گرم می شود که البته فرصت خوبی ست که تنی به آب بزنیم، چون در ایامی که هوا خنک است نمی توان سراغ زدن تن به آب رفت. خلاصه به جرات بگویم که شاید یکی از بهترین آب و هواهای دنیا را در ونکوور تجربه کنید. در تمام سال حدود 15 تا 25 درجه، نه سرمای استخوان سوز و نه گرمای خانمان سوز. اعتدال اقلیمی که البته در کانادا امری ست بسیار نادر در ونکوور به خوبی برقرار است. (یعنی این نخست وزیر بریتیش کلمبیا نمی خواد یه تقدیری از من به عمل بیاره با این همه تبلیغات مجانی برای شهرش !!!!!!)

الان که حدود ده ماه از ورودم به ونکوور می گذرد، می خواهم یک جمع بندی داشته باشم از هفت باوری که در مورد ونکوور داشتم و در عمل دیدم که این گونه نبود و البته اکه ین باورها الزاماً خوب و یا بد نبودند و فقط در عمل معکوس از آب در آمدند. این مطلب را به علت طولانی بودن در دو پُست تقدیم می کنم.

البته بر همه ما واضح و مبرهن است که تجربیات بنده فقط منحصر به شهر ونکوور می باشد. بچه تر که بودیم کلاً می گفتیم "خارج" این جوری ست و اون جوری ست. ولی الان به لطف ارتباطات جمعی چون ماهواره و اینترنت، همه خوب می دانند که این خارج کلمه بسیار گنده ای ست و هر کشور با کشور و حتی شهر با شهر متفاوت است و تجربیات هر کس تنها مربوط به حوزه زندگی  همان شخص است و بس. پس این باور هایِ غلطِ بنده هم فقط  و فقط مربوط به ونکوور می باشد و بس و صد البته که آدمیزاد است و اجتناب ناپذیر و حتماً اشتباهاتی هم در این مطالب می باشد که یا دوستان یادآوری می کنند و یا نگارنده در آینده نزدیک به کُنه اشتباهات خود پی خواهد برد و از منجلاب جهل مُرکب خود به در خواهد آمد و یاشاید هرگز هم به در نخواهد آمد.......

اول – آب لوله کشی قابل شُرب نیست : از بچگی شنیده بودم که در "خارج" آب لوله کشی تصفیه و قابل شُرب نیست و بایستی آب معدنی بخرید و گواراترین آبِ مُفت دنیا فقط در تهران یافت می شود !!!!!!

اما در ونکوور آب لوله کشی قابل شرب است و گوارا نیز می باشد، هر چند برخی ترجیح می دهند که از آب معدنی و یا پارچ های تصفیه شده استفاده نمایند، ولی به گواه سایت های دولتی ونکوور، آب سدها در حد استاندارد شرب است و این جا هم اصلاً کسی جرات ندارد با سلامت مردم بازی کند، پس وقتی می گویند آب گواراست، پس حتماً هست.

دوم – همه چیز و همه جا از تمیزی برق می زند : از بچگی شنیده بودم از کسانی که در "خارج" اقامت داشتند که در این جا کسی آشغال روی زمین نمی ریزد و اگر بریزد جریمه می شود و همه جا از تمیزی برق می زند و ......

تا حدی درست است و تا حدی غلط. تمیزی ونکوور را به دو بخش تقسیم می کنیم، بخشی که مربوط به گرد و خاک است، بله بسیار کم است و اگر یک ماه هم اتومبیل تان را نشویید و یا کفش تان را واکس نزنید هم با صحنه فجیعی روبرو نمی شوید. اوایل که ما از ایران آمده بودیم، کفِ کفش های مان از ایران کثیف بود (مثل تمام کفِ کفش هایی که از ایران می آیند!!!!!) ولی بعد از چند روز قدم زدن در خیابان های ونکوور، کفِ کفش های مان تمیز شد به خدا !!!!! این بخش از تمیزی مربوط است به عدم آلودگی هوا و بارندگی فراوان که شاید مشابه آن را در کیش و برخی شهرهای شمالی خودمان هم داشته باشیم. بخشِ دوم تمیزی بر می گردد به فرهنگ مردم و رعایت پاکیزگی، که خوب البته تا حدی در خیابان ها، آشغال هم می بینی، لیوان های قهوه، قوطی های نوشابه، آشغال بیسکویت و شکلات و بستنی و غیره، ولی انصافاً خیلی هم زیاد نیست و روی هم رفته شهر ونکوور بسیار تمیز است.

سوم – کانادایی ها سردمزاج هستند و صمیمی نیستند : از بچگی چه بسیار در گوشم خوانده بودند که خارجی ها سرد مزاج هستند و خیلی با دیگران نمی جوشند.

حداقل کانادایی هایی که من دیدم این گونه نبودند. منظورم از کانادایی کسانی ست که متولد این جا هستند و اجدادشان نیز اروپایی و استرالیایی هستند، وگرنه بر و بچه های خاور دوری و خاور میانه ای و هندی ها که همان فرهنگ خونگرم شرقی خودمان را در معاشرت ها دارند. ولی کانادایی ها از صحبت کردن و ایجاد ارتباط با دیگران لذت می برند. از فرهنگ شما بسیار می پرسند و برای شان خیلی جالب است و صد البته که هم چنان فرهنگ خودشان را دارند و اهل تعارف بازی نیستند. ساده و رُک با شما صحبت می کنند و یک تریلی القاب مهندس و دکتر و استاد و جناب آقای وغیره به ناف شما نمی بندند، ولی به هر حال با مختصات خودشان، ساده و صمیمی و به جوش هستند. من در آسانسور مجتمع مان هر همسایه ای را که دیدم، دفعه اول به دوم، سر صحبت را باز کرد و صمیمی شد، به توجه به ملیت من و یا زبان انگلیسی نه چندان خوب وهیچ چیز دیگر....

چهارم – همه خارجی ها کراوات می زنند : این یکی را کاملاً از بچگی به یاد دارم که می گفتند در "خارج" همه کراوات می زنند و اصلاً پوشیدن پیراهن یقه دار و کُت، بدون کراوات در آن جا بسیار اُمُلی و زشت است.

اتفاقاً و اصلاً و کاملاً برعکس، من دیدم که تعداد کمی از ونکووری ها کراوات می زنند و پیراهن یقه دار و کُت بدون کراوات هم بسیار معمول است. حالا قبول دارم که اصولاً در این دهه اخیر مُدهای لباس همه به سمت راحتی پیش رفته است (شلوارهای پاره فقط یک قلم از این مُد است) و دیگر کم تر کسی در شِشُ و بِش رعایت اصول اولیه انسانی ست، ولی خوب به من چه؛ به هر حال این جوری است دیگه.......

سه باور غلط بعدی، در پست بعد تقدیم می گردد.

فعلاً خوش باشید.

گواهینامه ونکووری

اول – بالاخره آسمان تپید و دست ما به این دلبر جانانِ من که برده دل و جانِ من، رسید. البته گواهینامه را عرض می کنم   "یوسف" واقعاً کارش درسته. دو جلسه کار کرد و بعدش هم قبولی. به نظر من دو عامل باعث شده است که کار یوسف، تومنی صنار با بقیه فرق داشته باشه :

اول آن که یوسف تمام مطالب را ساده و عملی بیان می کند. مثلاً شما در زمان گردش به چپ در چهار راهی که چراغ تان سبز شده است بایستی کمی اتومبیل تان جلو بیاید و در زمان مناسب بپیچید. خوب سوال این است که چقدر باید جلو بیایید؟ مدرس قبلی می گفت ابعاد چهار راه را حساب کن، به اندازه یک سوم طول چهار راه جلو بیا ولی در ضمن از مرکز فرضی چهار راه عقب تر باشی. حالا تو ببین سرِ امتحان که ده تا گردش به چپ بهت میدن، چقدر سخته که هر بار این محاسبات را با استرس امتحانت انجام بدهی. ولی یوسف ساده می گوید همیشه آن قدر جلو بیا که آخرین خط عابر پیاده زیر صندلی ات قرار بگیرد و آن موقع تمام شروط بالا هم برقرار است. بقیه نکات را هم به همین صورت ساده و عملی می گوید.

دوم آن که یوسف تفکر ذهنی افسرِ ممتحن را برایت تشریح می کند. مثلاً شما بایستی که در پشت علامت ایست، ایست کامل کنید و بعد حرکت کنید. یوسف می گوید اغلب ایرانی های تازه وارد، در زمانی که ایست کامل می کنند، نگاه شان به سمت چپ خیابان است که آیا ماشینی می آید یا نه؟ و افسر از نظر روانی متوجه می شود که آن ها علاقه به ادامه حرکت دارند و تا گواهینامه را بگیرند، بی خیالِ تابلو ایست می شوند. در حالی که نگاه اول شما در زمان ایست کامل بایستی به سمت راست باشد که آیا عابری می آید یا نه؟

علاوه بر این ها بسیار هم خوش اخلاق و داش مشدی است و در زمان رانندگی اصلاً تو را هول نمی کند. آگهی تبلیغِ یوسف می گوید مُدرس مورد تایید ICBC و مردم. چندین بار تا به حال یوسف به نتایج امتحان شاگردانش اعتراض کرده و توانسته به افسر ممتحن ثابت کند که عمل شاگردش درست بوده و بایستی قبول شود و موفق هم شده است، و این حکایت از تسلط کامل او بر قوانین رانندگی دارد. خلاصه که یوسف جان اگر این جا را خواندی بدان که از تو متشکرم و کلی برایت تبلیغ کردم.

دوم – از مدرسه پسرم ایمیلی برای تمام والدین فرستاده شده است که این لینک اداره پلیس نورث ونکوور را نشان می دهد. خلاصه اش این است که در نورث ونکوور، جوانی وانت سوار، از دختر بچه 14 ساله ای آدرس می پرسد و دخترک از او می ترسد و جواب نمی دهد و به راهش ادامه می دهد و جوانک هم با وانت به تعقیبش می پردازد و دخترک فرار می کند به منزلش و با پلیس تماس می گیرد و مشخصات جوان را می دهد. پلیس که نمی تواند وانت مزبور را بیابد، از تمام مدارس می خواهد که این گزارش را به والدین ایمیل کنند و بخواهند که هر کس اطلاعی از این وانت و صاحبش دارد به پلیس خبر دهد.

می گویند دو چیز عدمی ست: سلامت و امنیت. یعنی تا زمانی که وجود دارند متوجه ارزش شان نمی شوی و ارزشش شان در عدم شان مشهود می گردد. صد البته که حداقل ما ایرانی های تازه وارد، ارزش امنیت را در این جا حتی بهتر از خود کانادایی ها متوجه می شویم. زیرا تجربه تلخ و طولانی از عدم امنیت داریم. در این رابطه اینجا را هم بخوانید.

سوم – حالا برای تقویت روحیه مهاجرتی، کمی هم به تعریف از خود بپردازیم که لاف در غربت هم برای خودش عالمی دارد    این هم از طنز روزگار است که مایی که تا چند ماه پیش در ایران مدیریت پروژه های بزرگ آبی سد و نیروگاه و شبکه را در بزرگ ترین شرکت آبی خاورمیانه بر عهده داشتیم، امروز در یک فروشگاه معظم  زنجیره ای، به کاری بسیار ساده تر از توانایی های مان مشغولیم.   

ولی یک مهندس همیشه و همه جا، مهندس است. در این سه ماهه دوره آزمایشی مان، آن قدر پیشنهادات سازنده در جهت بهبود عملکرد پروسه ها به مدیریت فروشگاه داده ایم که با روی باز به من خبر داد که دوره آزمایشی ات تمام شده و ازین پس استخدام رسمی هستی و گفت که بسیار خوشحال است که از میان آن رزومه ها ما را انتخاب کرده و امروز چنین شخص کارآزموده ای را در اختیار دارد   

می گویم کانادا عشقش را بکند که پرسنل ساده فروشگاهش، دارای عالی ترین مدارک مدیریت پروژه از یکی از معتبرترین انستیتوهای جهان می باشد. به تلخی می خندد و برایم از خودش تعریف می کند که 20 سال قبل در رومانی، مهندس مکانیک ارشد کارخانه تراکتورسازی بوده با کلی اهن و تلپ و بعد از مهاجرت در همین فروشگاه به عنوان پرسنل ساده مشغول به کار شده و امروز به مدیریت فروشگاه رسیده است.

می گوید : "پائولو من هم اوایل همین احساس تو را داشتم، ولی امروز می دانم که زندگی فقط پرستیژ کاری و موقعیت اجتماعی نیست. زندگی فرصت و هدیه ای است که به هر کس فقط یک بار داده می شود. شاید که تو بخواهی آن را با یک موقعیت عالی اجتماعی در زیر دیکتاتوری سیاهِ چائوشسکو بگذرانی و یا با موقعیت کاری ساده تر، در سرزمینی که برایت به عنوان یک انسان ارزش قائل است و آزادی و امنیت را برایت به ارمغان می آورد، سپری کنی. من امروز از بخشی از زندگی ام که در کانادا با این شغل ساده گذرانده ام راضی تر هستم تا بخشی از زندگی ام که در رومانی به عنوان یک مهندس عالی رتبه گذرانده بودم...."

او رفت تا به کارهای فروشگاه رسیدگی کند و من در زیر لب زمزمه می کنم:

هرگز از مرگ نهراسیده ام / اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود / هراس من باری / همه از مردن در سر زمینی ست / که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد..... اینجا را ببینید.

.......... و المپیک تمام می شود

اول – بعضی وقایع را شاید فقط یک مرتبه بتوانی در زندگی تجربه کنی و شاید همان یک مرتبه هم نتوانی تجربه کنی. حضور در شهر میزبان یک المپیک و مشاهده حواشی المپیک هم از آن دسته وقایع است. المپیک زمستانی ونکوور را تجربه می کنیم، بی آن که از قبل برنامه ریزی برای آن کرده باشیم و البته که مزه اش بسیار بیش تر است.

زمانی که در صف انتظار مهاجرت بودم، اصلاً مطمئن نبودم که در زمان برگزاری بازی ها در ونکوور خواهم بود و یا نه. ولی چرخ بازیگر چنان بازی کرد که امروز المپیک را تجربه می کنیم. تجربه دیدن مشعل المپیک، استادیوم محل برگزاری بازی ها، بستن خیابان های دان تاون به روی اتومبیل ها تا برای جشن و پایکوبی مردم، فضای کافی باشد، مشاهده مردمانی از ملل چهارگوشه جهان که با پرچم کشورشان در شهر می چرخند و کشورشان را تشویق می کنند، مشاهده مردمی از ملیت های چینی و هندی و پاکستانی و عرب و ایرانی . غیره که یک صدا کانادا را تشویق می کنند و فریاد (Go Canada Go) را سر می دهند، مشاهده اهمیت مسابقات هاکی برای یک ملت؛ هم پای اهمیت مسابقات فوتبال برای ما، مشاهده پرچم کانادا که از هر پنجره و ایوانی آویخته شده است، پرچم هایی که بر اتومبیل ها نصب شده است، پارتی های خیابانی، موزیک های خیابانی، جشن های خیابانی و ....... المپیک را تجربه می کنیم.

.....و المپیک هم تمام شد. کانادا دو طلای حیثیتی را در هاکی مردان و زنان به بدن زد، که برای شان طلایی ترین طلاهای المپیک محسوب می شد. 14 مدال طلا کسب کرد که رکورد کسب مدال طلا برای کشور میزبان بود. از لحاظ تعداد مدال طلا مقام اول و از لحاظ مجموع مدال مقام سوم را کسب نمود. در روز اختتامیه، پرچم بازی ها تحویل شهر "سوجی" روسیه میزبان بازی های المپیک زمستانی 2014 شد و مقامات روسی آرزو کردند که بتوانند میزبانی هم پای ونکوور کانادا باشند. کانادایی ها این المپیک را سمبل وحدت و همبستگی شان دانستند و چنان حال و هوایی را تجربه کردند – مثلاً در بازی فینال هاکی با آمریکا که در وقت اضافه 4-3 برنده شدند و حال و هوای شهرهای کانادا مانند بازی ایران و استرالیا شده بود – که برخی عقیده دارند از این پس تاریخ کانادا به قبل از المپیک ونکوور و بعد از المپیک ونکوور تقسیم می شود و المپیک تمام شد.......

دوم – آقا عجب آب و هوایی را ما امسال در ونکوور تجربه کردیم، یعنی هلوووووووووووو.......... خود ونکووری ها انگشت به مافوق مانده اند که امسال چه هوایی بود. فقط دو ماه اکتبر و نوامبر، باران های حماسی را تجربه کردیم و یک بار هم برف آمد و دیگر هیچ..... بقیه پاییز و زمستان را با هوای معمولی سپری نمودیم و الان هم که ظاهراً بهار ونکوور آغاز شده است. تمام درختان لانزدل شکوفه زده است و 20 مارچ هم که عید نوروز ایرانیان است و ایرانیان ونکوور هم در تدارک برگزاری مراسم چهارشنبه سوری، عید نوروز و سیزده بدر. چه غربت حداقلی را تجربه می کنیم ما.....

سوم – چند شب قبل، سومین دوستان وبلاگی را ملاقات نمودیم. بعد از سفر ما به کانادا (رودابه عزیز) و تا ونکوور (بالی عزیز)، اینک پس از ماه ها آشنایی مجازی، با دوستان کانادا گراف هم حضوری آشنا شدیم. آقا و خانم کانادا گراف در شهر دلتا ساکن هستند که بسیار از نورث ونکوور دور است ( "دور" با معیارهای ونکووری سنجیده می شود). از اتوبان اگر بخواهی بروی بیش از 45 دقیقه طول می کشد و دوستان عزیزمان هم مراعات ما بچه دارها را نموده و زحمت سفر طولانی را تقبل کرده و تشریف آوردند شهر ما برای بازیِ رفت  

شب خاطره انگیزی بود، دوستان کانادا گرافی روحیه بسیار مثبتی داشتند نسبت به مهاجرت و همین باب مشترک میان ما، به سرعت باعث صمیمیت شد. ای دوستانِ در راه، در ابتدای مهاجرت تا می توانید با کسانی وقت بگذرانید که روحیه مثبتی نسبت به مهاجرت دارند تا موتور و انگیزه شما باشند برای ادامه دادن. از منفی بافان، رویا دُزدان و اهالی خداحافظی با یخستان !!!!!  تا می توانید تبری بجویید که این خوش تر است شما را و مَر ایشان را......

بعد از این سه ملاقات با دوستان وبلاگی، دیگر متوجه شده ام که وبلاگ هر کس و دیدگاهش به اطراف، آینه تمام نمای شخصیت واقعی اوست. پس می توان به راحتی در همین فضای مجازی، دوستانی همراه و هم رای یافت برای ادامه دادن......

روزهای ونکووری

اول - می دانم مدتی است که این مثنوی به تاخیر افتاده است. ولی خوب چه کنم، من که زیاد اهل نوشتن گزارش روزانه نیستم و ترجیح می دهم فقط هر از گاهی یک جمع بندی از مسائلی که تا کنون دیده ام را بنویسم. حالا تو کمی هم تنبلی را چاشنی قضیه بکن و نتیجه می شود همین وضع خجل ناکِ وبلاگی که من دارم......   

دوم - من هم چنان، اندر خمِ این گواهینامه ی رانندگی مانده ام ها. نه من می توانم بگیرمش و نه آن ها به من می دهندش. فعلاً که سه بار امتحان دادم و رد شدم. بار آخر افسره حتی یک خطا هم در کاغذش ثبت نکرده بود، ولی ایشان ورود به اتوبان مرا خطرناک قلمداد نمودند و دلیل کافی برای سومین مرتبه ی رد بنده. بابا، آقایون و خانومای آفیسر، به خدا بیست ساله که به اتوبان وارد و خارج می شویم و تا به حال اتفاقی برای مان نیافتاده، بیایید و ما را قلم بگیرید. زن و بچه داریم به خدا، جبران می کنم براتون....   

فعلاً که در این یک ماهه برگزاریِ المپیک، امتحان رانندگی برگزار نمی شود و ما رفتیم برای ماه مارچ. با "یوسف" معروف ترین معلم ایرانیِ ونکوور، هماهنگ کردم، تا بلکه هنری، تیکه ای، فنی، چیزی در وجه ما کارسازی کند تا قبول شویم. فکر کنم خودش هم یه زمانی کشتی گیر بوده. هیبتی داره برای خودش. سر بی واسطه ی گردن به تنه چسبیده، یک گوش هم کامل کلم قمری شده و لهجه هم داش مشدی اساسی و خلاصه که معلوم نیست یوسف خان می خواد تعلیم رانندگی بده یا آدم بترسونه..........   

سوم - این اواخر بسیار خواب از ایران می بینم. بیش تر وقایع هم در خانه ی پدری ام است، چرا؟؟؟؟    نمی دانم سیستم دفاعی ذهن است که می خواهد با خواب فشار های غربت را تعدیل نماید و یا آن که وقتی خاطرات ما در یک ظرف مکانی خاتمه می یابد و تمام خاطراتِ بعدی؛ برای مدتی طولانی در یک ظرف مکانی جدید اتفاق می افتد؛ ذهن برای فراموش نشدن خاطرات قبلی که حیاتی تشخیص داده شده اند، مرتب با خواب یادآوری می نماید و یا آن که اصلاً هیچی نیست و همین طوری کشکی و قضا قورتکی، فقط دارم خواب می بینم........  

چهارم - نکته ی جالب و ساده ای را این جا می بینی. این جا بچه ها بچگی شان را می کنند، جوانان جوانی شان را می کنند، پیرها پیری شان را می کنند و بزرگ سالان هم 5 روز هفته را کار می کنند و تعطیلات آخر هفته را واقعاً زندگی می کنند. نکته ی ساده ای ست ولی خیلی عمیق است. یعنی همان تفاوتی است که برآیندش باعث شده است که امروزه مردم کانادا بر اساس آمار سازمان ملل، یکی از شادترین ملت های جهان باشند.

من این تفاوت ظریف را زمانی فهمیدم که چهار ماه این جا زندگی کردم و تازه توانستم احساس کنم که ما قبلاً در چه وضعیتی زندگی می کردیم. دوران کودکی خودت را مرور کن، آیا واقعاً فقط کودکی می کردی و هیچ دغدغه ای از عالم نداشتی؟؟؟؟؟ جنگ و موشک باران و غیره که یادت نرفته !!!!

من کودکی پسرم را نگاه می کنم که در ایران؛ به هر حال تحت تاثیر اخبار و صحبت های بزرگترها؛ خواه و ناخواه در فضایی که برای یک بچه سنگین است زندگی می کرد. ولی این جا اصلاً دغدغه ای برایش وجود ندارد، فقط کودکی اش را می کند. وقتی جشن های مدرسه شان را می روم، می بینم تمام بچه های این جا فقط دارند بچگی شان را می کنند. حالا اگر بخواهم برایت از برنامه های جوانان و مسن ها و بقیه هم بگویم که مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. ولی فکر می کنم، فهمیدی که چه می خواهم بگویم.

پنجم – چرا چشم من از زیبایی های ونکوور پر نمی شود، هر روز بیش از پیش از مناظر نفس گیر و هوای دل انگیز ونکوور لذت می برم. اغلب اوقات، هوا یا آفتابی ست یا خنک و ابری ست و یا بارانی ست و بسیار لطیف و هوایی دو نفره. دیگر هم از باران های وحشتناک ماه نوامبر که یک هفته تمام می بارید خبری نیست.

انگار نه انگار که زمستان است و در کانادا هستی. ماه اول زمستان که سپری شد و ما دمای متوسط 8 – 7 درجه را داشتیم. البته دوستان ونکووری می گویند که امسال دیگر زیادی گرم شده است و سال های قبل، گاه گاهی برفکی داشتیم و بعد هم باران می آمد و همه را می برد. ولی امسال که ما آمده ایم و المپیک زمستانی هم هست و این ها هم نیاز مبرم به برف دارند، فقط یک بار برف آمده است و بس.فعلاً که مسئولین محترم المپیک، دارند برف را با کامیون و هلی کوپتر، از مناطقِ برف خیزِ استان، به پیست های المپیک منتقل می کنند.....    به این می گن خوش قدم..........   

ششم – شعار استان بریتیش کلمبیا که در همه جا – حتی روی پلاک اتومبیل ها – می توانی ببینی این است “The Best Place on Earth” و به خدا که دروغ هم نمی گویند. این فیلم بسیار زیبایی است از شهر من ونکوور؛ که سونیای عزیز معرفی اش کرده و بسیار ممنونم از ایشان. اصل فیلم اینجا در یوتیوب است، ولی چون می دانم دوستان ایرانی نمی توانند آن را ببینند، فیلم را دانلود کرده و در 4shared در اینجا قرار داده ام که دانلود نمایید و ببینید و حالش را ببرید.

آقا ما رفتیم تا پست بعدی ...............  

کار و  تحصیل و گواهینامه در ونکوور

اول – فعلاً در یک بوتیک لباس مشغول به کار شده ام از قرار ساعتی 10 دلار و هفته ای 30 ساعت کار. از جهاتی خوب است. اول آن که دیگر از جیب نمی خوریم، که این خیلی خوب است. وقتی استرس از جیب خوردن تمام می شود، ذهن آدمی دوباره فعال و مثبت می شود. دوم آن که دارای سابقه کار کانادایی می شویم، که این هم خیلی خوب است، چون مثل خیلی موارد دیگر در زندگی، شما گاهی فقط نیاز دارید که از جایی شروع کنید و وارد بازی بشوید و تا بعد بتوانید جوهر خود را نشان دهید. داشتن سابقه کار کانادایی یک آغاز خوب برای یک پایان موفقیت آمیز است و سوم آن که زبان مکالمه انگلیسی شما بسیار بهبود می یابد. آن چه که در مکالمات روزمره انگلیسی یاد می گیرید را در هیچ کلاس آیلتس و تافلی یاد نمی دهند، چون بیشتر اصطلاحات و Slang  است.

نکته : برادران و خواهران دینی مستحب است که برای خود در این جا، یک اسم مستعار خوب در نظر داشته باشید. وضع حلقوم دوستان اروپایی و برادران خاور دوری، شاهکار است و قادر به تلفظ هر حرفی نمی باشند (مثلاً "ساغر" را "ساخر" می گویند). نام نگارنده در روزهای اول آن قدر "پُیا"، "پُریا"و "پو" تلفظ شد – که این اسم آخری خیلی هم معنی خوبی ندارد  – که رسماً اعلام نمودیم که بابا اسم ما اصلاً "پائولو" است و خوب بعد از آن، مشکل همکاران حل شد و مشکل من شروع شد که به این نام عادت ندارم و گاهی آن ها 5 دقیقه است که داد می زنند "پائولو" و من سرم به کار خودم گرم است. "پائولو کوئیلو" گوشِ ت صدا کند که هم نام شدیم.

دوم – برنامه ریزی کرده ام که یک دوره "تاسیسات ساختمانی" شش ماهه را در BCIT بگذرانم. نیاز به یک امتحان ورودی ریاضیات و زبان دارد، اگر زبان به حد نصاب مورد نیاز آن ها نرسم باید اول کلاس زبان را بخوانم و بعد دوره را شروع کنم. بلا نسبت مثل سگ دارم زبان می خوانم  و اصلاً وقتی برای وبلاگ خوانی و پست گذاری و کامنت نویسی نمانده است. ما را بحلید !!!!

سوم – و اما ای مهاجرین در راه، بدانید و آگاه باشید که گرفتن گواهی نامه رانندگی را باید بسیار جدی بگیرید و اگر می توانید پیش از آمدن آیین نامه را بخوانید و تست های مربوطه را آن لاین تمرین کنید و به محض رسیدن اتومبیلی ابتیاع کرده و تا هنوز گرفتار کار و بار و غیره نشده اید، پشت گواهی نامه را به خاک برسانید.

کتاب آیین نامه را در هر شعبه ای از اداره راهنمایی رانندگی بریتیش کلمبیا (ICBC) می توانید تهیه کنید و یا از اینجا دانلود کنید و در اینجا هم به صورت آن لاین یک تست مجازی بدهید، که باید برای قبولی بالای 80 درصد بیاورید.

شما اول امتحان آیین نامه را دارید که نیازی به ثبت نام و غیره نیست. به نزدیک ترین شعبه اداره مربوطه می روید و امتحان می دهید و بعد در صورت قبولی امتحان شهر را ثبت نام می کنید (شعبه نورث ونکوور در خیابان سیزدهم لانزدل است). 15 دلار هزینه امتحان آیین نامه است و بعد از قبولی تان، عکس تان را هم در همان جا می اندازند (پس خوش تیپ بروید) و بعد معاینه چشم و بعد یک نام کاربری و پسورد برای ثبت نام اینترنتی در امتحان شهر به شما می دهند.

معمولاً ثبت نام اول یک ماه بعد به شما وقت می دهد ولی اگر زودتر بخواهید امتحان بدهید باید هر روز تاریخ ها را کنترل کنید تا اگر کسی کنسل کرد و جایی خالی شد سریع آن را بگیرید. ما که آیین نامه را قبول شدیم و شهر را رد شدیم و می رویم برای دور دوم رقابت ها   50 دلار هم هزینه امتحان شهر است. بهتر است حداقل یک جلسه با یک مدرس ایرانی که این جا فراوان است، تمرین کنید که هزینه اش جلسه ای 60 دلار است.

توضیح واضحاتِ بی ربط : اگر به یک زندگی روتین و قاعده مند عادت کرده اید و انرژی و انگیزه از نو شروع کردن را ندارید، مهاجرت بدترین تصمیم زندگی تان خواهد بود. ولی اگر آمادگی مبارزه و شکست خوردن و دوباره برخاستن و آموختن و ادامه دادن در تمام ابعاد زندگی را، برای کسب یک زندگی بهتر دارید، پس مهاجرت بهترین تصمیم زندگی تان خواهد بود. پس پیش از آمدن، فارغ از احساسات و دلایل آبکی، با چشم باز تصمیم بگیرید.

خرید اتومبیل در ونکوور

از آن جا که یکی از تفریحات سالم در کانادا، خرید اتومبیل است، ما نیز اقدام به خرید اتومبیل نمودیم. برای خرید شما دو راه پیش رو دارید : یا اتومبیل نو می خواهید بخرید که قیمتش از حدود 10000 دلار است به بالا و یا اتومبیل دست دوم (used) می خری که قیمتش از 50 دلار است به بالا. به قول "کانادا گراف" عزیز، اتومبیل 50 دلاری، 50 روز برایت کار می کند و اتومبیل 100 دلاری، 100 روز و الخ....

خرید اتومبیل نو که کاری ندارد، می روی دم کمپانی و اتومبیلت را یا نقد و یا لیزینگ بر می داری. برای خرید اتومبیل دست دوم، دو راه داری :یا از سایت هایی مانند craigslist و غیره جستجو می کنید و اتومبیل مورد نظر را می یابید و با صاحبش قرار می گذارید و اتومبیل را کنترل می کنید و بعد به یک نمایندگی بیمه می روید و سوابق اتومبیل را اعم از تصادف و غیره را به شما می دهد و پلاک را می گیرید و پول را می دهید و خلاص. راه دوم این است که از فروشندگان اتومبیل (DEALERSHIP) خرید می نمایید.

خرید مستقیم از صاحب خودرو، ارزان تر تمام می شود ولی بایستی از وضعیت فنی خودرو مطلع باشید و اگر مثل من در این زمینه بی تجربه باشید، احتمال دارد که خودروی تان فقط هزینه روی دست تان بگذارد. ضمن این که موارد نادری هم پیش آمده که سند جعلی بوده و یا خودرو دزدی است و یا صاحبش ورشکسته است و خودرو در گرو کمپانی است که می تواند آن را از شما پس بگیرد.

دوستان قدیمی می دانند که تز من این است که کار را باید به کارشناسش سپرد، حتی اگر کمی هزینه های شما را در ابتدا افزایش دهد، از بسیاری هزینه های آتی جلوگیری می نماید. مهم این است که اول بتوانی کارشناس خوب را پیدا کنی. در مورد مهاجرت هم من پس از کلی تحقیق، یک مشاور مهاجرتی را انتخاب نمودم و کار را به دستش دادم و هزینه اش را هم پرداختم و پشیمان هم نیستم. در این مورد هم ترجیح من خرید از یک فروشنده مطمئن بود.

دوست مان عباس آقای عزیز، یکی از اقوام شان به نام علی آقا را معرفی کرد که فروشنده ماشین است و برای خودش و بسیاری از دوستان هم اتومبیل خریده است و همه هم راضی هستند و هر مشکل فنی هم که بعد از خرید برای خودرو پیش بیاید، کمک تان می کند که حل شود. خوب من هم با علی آقا صحبت کردم و به پیشنهاد ایشان یک تویوتا کرولای یشمی رنگ مدل 1999 با 100000 کارکرد را 4200 دلار خریدم که با هزینه بنگاه (حدود 300 دلار) و مالیات جمعاً 5000 دلار پایم درآمد. تمام سابقه خودرو را از بدو تولد تا آن لحظه به شما می دهند، در کدام استان ها و کشورها و در چه تاریخی تردد نموده، تصادف داشته و یا نه و اگر داشته در چه حدی بوده و بسیاری اطلاعات دیگر. در ضمن این تویوتاها در این جا مانند پراید در ایران است و هر زمان اراده کنید به راحتی فروش می روند.

بیمه را هم از کامل ترین نوع بیمه برداشتیم (به هرحال تازه واردیم و احتمال خطا بالاست و تفاوت پلن های بیمه هم در حد 20-30 دلار در ماه است) و ماهانه 138 دلار باید بدهیم. البته به علت سوابق بیمه ایران مان مشمول تخفیف 40 درصدی هم شدیم، وگرنه هزینه بیمه بیش تر از این حرف هاست. بیمه تا سقف 5000000 دلار پوشش دارد و در صورت تصادف اتومبیل تان و ارجاع به تعمیرگاه، اتومبیل جایگزین به شما می دهد. در بریتیش کلمبیا فقط یک شرکت بیمه است که دولتی است و متعلق به اداره راهنمایی و رانندگی (ICBC) است و رقابتی وجود ندارد. در کشور سرمایه داری عجیب است که پای بخش خصوصی را بریده اند !!!!!!

خودرو های پایین تر از مدل 2002 نیاز به (Air Care) یا همان معاینه فنی خودمان دارند، که خوشبختانه برای تویوتای ما گرفته شده بود و تا دو سال دیگر هم اعتبار دارد.فعلاً که اتومبیل خوب و راحتی است حالا تا بعد.

در بریتیش کلمبیا چون اغلب موارد هوا مه آلود و یا بارانی ست، سیستم تمام خودرو ها به این صورت است که به محض روشن شدن، چراغ های جلو هم روشن می شود و همه بایستی با چراغ روشن در هر ساعتی از روز تردد نمایند و نیم ساعت بعد از غروب آفتاب هم بایستی تمام چراغ ها روشن شود.

هنوز فرصت نکرده ام از اتومبیل عکس بیندازم، ولی این هم همان مدل و رنگ است .

شیطان در جزییات زندگی می کند

اول از همه بگذارید گودبای پارتی وبلاگی یکشنبه شب را یادآوری کنم که برای دو تن از دوستان خوب مان خورشید شب مهاجر و سارای عزیز در وبلاگ های شان ترتیب داده شده است و آرزویی کنم برای تمام دوستان منتظر که زودتر گودبای پارتی شان برپا شود. 

و اما در این پست می خواهم راجع به احساسات روحی ام بنویسم. احساس شخصی ام است ها؛ اما عجیب این جا احساس می کنم که روحم دارد باز می شود. دیده ای که وقتی مریض هستی؛ چطور سر و کله ات گرفته است و در زمان بهبودی چطور سر و کله ات باز می شود و چه حس خوبی هم بهت دست می دهد. عین همان است دیگر.

ایران که بودم شاید شغل خوبی داشتم؛ درآمد خوبی داشتم؛ خانه و ماشین خوبی داشتم؛ ولی مشکلات نهانی زیادی هم در اطرافم بود که روحم را احاطه کرده بود. آلودگی هوا و آب و صوتی و غیره؛ ترافیک؛ عدم ثبات سیاسی و اقتصادی؛ اخبار مسموم و دروغ و ناامید کننده صدا و سیما؛ آینده نامطمئن  شخصی و اقتصادی؛ مشکلات و گرفتاری های مردم و اطرافیان مان؛ رواج دروغ و دیکتاتوری در جامعه از بالاترین تا خودمان و خیلی مسائل دیگر.

اگر تک تک آن ها را به صورت جزیی در نظر می گرفتی؛ مهم نبود و قابل اغماض و چشم پوشی. ولی مجموع این جزییات قابل اغماض؛ یک کل را تشکیل داده بود به نام "زندگی من" که تمام روحم را بسته بود و نمی توانستم نفس بکشم. برآیند تمام این جزییات قابل اغماض موجودی از من ساخته بود؛ کم تحمل و عصبی و همیشه در آستانه انفجار و از آن بدتر این که به آن وضعیت عادت هم کرده بودم.

از وقتی که به این جا آمده ام؛ شاید هنوز کار ندارم؛ خانه ندارم؛ ماشین ندارم و درآمد هم ندارم (کت پوست مار ندارم؛ شلوار لی که دارم...) و خیلی طبیعی تر است که الان گرفته تر و مغموم تر و عصبی تر و کم تحمل تر باشم. ولی عجیب این که هر روز احساس می کنم که روحم تازه تر می شود.

وقتی که هر روز صبح هوای تازه اقیانوس را استنشاق می کنی؛ وقتی که صدای مرغان دریایی را در بالای سرت می شنوی؛ وقتی که نگاهت در یک سو با دریا تلاقی دارد و در سوی دیگر با کوهستان و جنگل؛ وقتی که صدای اتومبیل را بسیار کم می شنوی؛ وقتی که مردم را در تلاش و کوشش مثبت می بینی؛ وقتی که همه را بشاش و گشاده رو و زنده دل می بینی که به محض دیدنت لبخندی می زنند و سلامی می گویند؛ وقتی که نه صدای گوش آزاری می شنوی و نه دعوا و درگیری می بینی؛ وقتی که ............

تازه احساس می کنی که روحت کم کم دارد از برخی جزییات قابل اغماض پیشین پاک می شود که سال ها بود بهشان عادت کرده بودی و به این گرفتگی و اسپاسم روحی هم. و حالا آرام آرام؛ تازه می شوی و افکار مثبت در روحت جاری می شود و سیلان می یابد و انگار می کنی که شیطان دارد روحت را ترک می گوید و نفس قدسی به جایش می نشیند.

ضرب المثل آلمانی است که می گوید "شیطان در جزییات زندگی می کند". پس مراقب همین مسایل جزیی و بی اهمیت زندگی باشیم که کل زندگی از همین جزییات بی اهمیت و قابل اغماض تشکیل شده است.

روز یادآوری و ...

اول – یازدهم نوامبر روز یادآوری یا روز تذکر (Remembrance Day) بود. دیگر فکر کنم که همه تان می دانید که این روز چیست و اغلب وبلاگ ها توضیح این روز را نوشتند؛ که در این روز جنگ جهانی اول خاتمه یافت و فاتحین جنگ یا متفقین مانند انگلستان؛ فرانسه و کانادا در این روز از سربازانی که برای میهن شان کشته شده اند؛ تقدیر می کنند. در کانادا که هر کس یک گل شقایق که به "پاپی" (poppy) معروف است؛ به لباسش می زند. این مراسم در نورث ونکوور در میدانی واقع در پارک ویکتوریا برگزار شد که به نام "سرباز گمنام" معروف است و در مجاورت آپارتمان ما بود.

البته مراسم خنک و لوسی است؛ همه اش سخنرانی مقامات و سرباز های قدیمی و کمی هم مارش های نظامی می نوازند. ولی حواشی مراسم جالب بود. رژه سربازان با لباس های اسکاتلندی (کت و دامن !!!  )؛ پلیس ها؛ آتش نشانی و بچه های مدرسه ای. در ضمن بدانید که این تنها روز مناسبتی در کاناداست که عزاداری ست و بقیه مناسبت ها؛ همه شادی است و جشن و پای کوبی....

دوم – عصر ما؛ عصر جالبی است و تجربه های منحصر به فردی را به همراه دارد. اوایل امسال در روز شنبه 12 اردیبهشت ماه؛ پستی در مورد کتابخانه جدید نورث ونکوور به همراه عکس هایش در وبلاگ قرار دادم و شش ماه بعد؛ بازی ایام چنان بود که هفت روز هفته را در همین کتابخانه سپری کنم. احساس جالبی است البته.

پی نوشت – از کلاس زبان تماس گرفتند و از 16 نوامبر روزهای دوشنبه و چهارشنبه و پنجشنبه از ساعت 6 تا 9 شب مشغول تحصیل علم خواهیم بود.

ژورنالیسم نورث ونکوور

اول – در کنار خیابان ها صندوق هایی تعبیه شده است شبیه صندوق پست؛ که در آن ها روزنامه ها و مجلات را قرار می دهند. برای روزنامه هایی که رایگان است؛ می توانی به راحتی درب صندوق را باز کنی و یکی برداری؛ ولی بقیه روزنامه ها و مجلات درب شان قفل است و باید سکه ای معادل قیمت آن ها را در جای مخصوص بیاندازی؛ تا درب باز شود و یکی برداری.

برای فروش مجلات و روزنامه ها مانند ایران کیوسک روزنامه فروشی وجود ندارد؛ بلکه فروشگاه هایی هستند که انواع مجلات و روزنامه ها را می فروشند و بر اساس موضوع هم طبقه بندی شده اند. یک بار که به یکی از این فروشگاه ها بروید؛ سرسام می گیرید از این همه مجلات که با موضوعات مختلف وجود دارد.

دوم – برخی از این مطالب را که می گویم؛ سرسری نگیری ها... شاید روزها ذهن من مشغول آن شده است تا بفهمم که چی به چی است و کجا به کجا...حالا تو بیا و به سادگی من بخند..........

تازه این که چیزی نیست؛ چیزهایی هست که هنوز هم نفهمیده ام به چه دردی می خورد؟ مثلاً وقتی می خواهی از خیابان عبور کنی؛ بایستی دکمه ای را که پای چراغ راهنمایی برای عابر پیاده تعبیه شده است را بزنی و وقتی چراغ عابر سبز شد؛ از خیابان عبور کنی.

هنوز فلسفه این دکمه را نفهمیده ام؛ بارها امتحان کردم و نزدمش و باز هم چراغ عابر سبز شد. البته حتماً که فلسفه و حکمتی دارد و دوستان قدیمی حتماً می دانند؛ ولی ما که نفهمیدیم. اگر می دانید؛ بگویید و خانواده ای را از نگرانی برهانید.

سوم – تعداد زیادی مجلات ایرانی در ونکوور چاپ می شود و همگی هم به رایگان توزیع می شود. مانند : شهروند؛ دانستنیها؛ فرهنگ؛ پیام خانواده؛ دانشمند؛ گوناگون و ....... هزینه این مجلات از آگهی های آن تامین می شود که صد البته کم هم نیستند. محل توزیع آن ها در فروشگاه های ایرانی است. با مطالعه این مجلات تقریباً هر هفته از اخبار سیاسی، ورزشی، فرهنگی،اجتماعی و ..... ایران باخبر می شوی. تمام این مجلات هم دارای جدول کلمات متقاطع و سودوکو می باشد. برای چون منی که خوره حل جدول و سودوکو می باشم و از ایران کتابچه جدول آورده ام؛ بسی مایه مسرت و شادمانی است.

البته در برخی فروشگاه ها همین کتابچه های جدول ایران را نیز می فروشند. خلاصه که در نورث ونکوور و لانزدل؛ غربت نمی گیردت و هر روز بیش از پیش متوجه می شوی که چرا لانزدل را لاله زار می خوانند.

پاکیزگی و باران

اول – توضیح واضحات : از چندی پیش تا اطلاع ثانوی؛ تمام مطالبی که در این وبلاگ نقل می شود :

اولاً نظر شخصی نگارنده می باشد که بدیهی است؛ ممکن است با نظرات برخی دیگر متفاوت باشد و بر طبق قانون ننوشته ی "هر کس اختیار چهاردیواری خودش را دارد"؛ شما در صورت لزوم می توانید در وبلاگ خودتان نظرات متضاد با من را بنویسید؛ ولی نخواهید که من دیدگاه های شما را در این جا اعمال نمایم؛ که اگر من عادت به حرف شنوی داشتم؛ هنوز در دیار گل و بلبل خودمان داشتم حرف شنوی می کردم  

ثانیاً مطالب نقل شده حاصل تجربیات شخصی نگارنده در نورث ونکوور می باشد و بدیهی است که قابل تعمیم به ونکوور بزرگ و کانادای خیلی بزرگ نمی باشد و طبعاً مسئولیتی در مورد دیگر نقاط ونکوور بزرگ و یا کانادا بر گردن نگارنده نمی باشد!!!! عرضی نیست و عزت زیاد

دوم – نتیجه امتحان زبان را فردایش فرستادند و در سطح پنج که بالاترین سطح است؛ ارزیابی شدم. Reading , Writing را شش و Listening , Speaking  را پنج گرفته بودم. السا در تمام ونکوور بزرگ شعبه دارد و از شما آدرس تان را می پرسند و به نزدیک ترین شعبه شان معرفی نامه می دهند. برای کلاس های بعد از ظهر تا دو ماه دیگر در لیست انتظار هستم. من که از این ماه پرتام را سه روز در هفته می گذارم مهدکودک و می روم دنبال کار.

سوم – در اغلب اماکن عمومی نظیر پاساژها و یا سازمان های عمومی؛ مواد ضدعفونی تعبیه شده است که فقط کافی ست دست تان را زیر آن بگیرید تا این ماده بر روی دست تان بریزد و بعد دست های تان را به هم بمالید تا ضدعفونی شود. بعد هم مثل الکل و اِتِر از روی دست تان به سرعت تبخیر می شود.

حالا من نمی دانم این ها همیشه این جا بوده اند و یا اخیراً برای مقابله با شیوع آنفلوانزای خوکی در همه جا تعبیه شده است. به هر حال که ما خوش مان آمد.....

چهارم – چند چشمه از باران های حماسی ونکوور را نیز به چشم دیدیم. من می گویم باران و تو بخوان سیل آسمانی. انگار پرده ای از آب در مقابل چشمانت کشیده اند. به قول ظریفی گاهی گردنت زیر فشار آب باران خم می شود. بارانی با این شدت؛ به مدت چند ساعت ادامه دارد.

وقتی از پنجره آپارتمانت به خیابان نگاه می کنی؛ انگار می کنی که خیابان ها به مثابه جویبارهایی هستند که به هم می پیوندند و در نهایت به رودخانه بزرگ و دریا می ریزند. از بس که آب در خیابان جاری ست. اما عجبا؛ عجبا که نیم ساعت بعد از قطع بارانی چنین سیل آسا؛ هیچ ماندابی در خیابان نمی بینی و یک ساعت بعد بیش تر جاها خشک شده است؛ حتی در نیمه شب.

سیستم زهکشی و تخلیه آب شهر بسیار اصولی و درست و درمون می باشد.تمام خیابان ها از وسط به دو طرف؛ دارای شیب جانبی بوده و آب ها را به جوی های کناره خیابان منتقل نموده و آب جاری در این جویبارها در هر چند ده متری از طریق پنجره های فاضلاب به شبکه فاضلاب تخلیه می شود. یعنی تمام خیابان های شهر؛ به مثابه یک وان بزرگ حمام عمل نموده و تا آخرین قطره آب را تحویل خروجی نهایی می دهد و اثری از مانداب باقی نمی ماند.

حالا نیایی بگویی که این ها اصول مسلم راه سازی و زهکشی شهری است و در ایران هم با همین سیستم خیابان ها طراحی می شوند. چون من هم درس این طراحی ها را خوانده ام؛ ولی هنوز یادم نرفته که گه گداری باران های حماسی تهران چه بلبشویی برپا می کرد که تا یک هفته عکس پاچه های تا شده شلوارها و قلم دوش سواری مامورین شهرداری؛ مضحکه روزنامه ها و خبرگزاری ها بود.

نکته جالب دیگر این است که بعد از باران؛ وقتی در چمن ها و یا خاک ها قدم بزنی؛ به هیچ عنوان گل و لای به ته کفشت نمی چسبد. حال من نمی دانم خاک این جا خاک مخصوصی است و چسبندگی کمی دارد و یا این که این ها موادی به خاک اضافه می کنند تا گل و لای ایجاد نشود.

بازی ها و بمب ها و کفار

اول – حتماً همه می دانید که بازی "سنگ – کاغذ – قیچی" که ما در ایران انجام می دهیم؛ یک بازی بین المللی است و حتی دارای مسابقات جهانی نیز می باشد. امروز از پرشان شنیدم که نام انگلیسی بازی هم همان “Rock – Paper – Scissor” می باشد و با همان ریتم هم مورد استعمال واقع می شود. در ضمن پرشان قهرمان بلامنازع این بازی در خانه و مدرسه می باشد.

دوم – در شهرک اکباتان که بودیم؛ گوش های مان به صدای بمب های دستی که جوانان غیور اکباتان برای چهارشنبه سوری می ساختند عادت کرده بود. چون در تمام طول سال این جوانان در حال تست بمب های شان بودند که در روز موعود در برابر بمب های ناپالم کم نیاورد (فکر می کنم همگی شهرت چهارشنبه سوری های شهرک اکباتان را شنیده باشید). نحوه تست بمب ها هم به این صورت بود که آن را از پنجره به بیرون پرتاب می کردند؛ به همین سادگی.

صدای سوتی کشیده و بعد بوووووووووووووووووومممممممممم......... این همه ور زدم که بگم در این هفته قبل از هالووین شب ها مرتب این صدای سوت و بوووم را در اطراف منزل می شنویم و با تعجب به هم نگاه می کنیم. یعنی جوانان غیور نورث ونکووری هم بععععععععله یا این هم از مراسم هالووین است؟؟؟؟؟ اگر شبی ساعت ده صدای الله اکبر هم از پشت بام ها بشنوم؛ دیگر تعجب هم نمی کنم.

سوم – آقا من حالی می کنم با اینا به خدا. حدود ده متر کابل تلویزیون نو چند روزی است که کنار یکی از سطل آشغال های پارک روبروی خانه ما افتاده است. نمی دانم کسی آن را جا گذاشته است؛ یا متعلق به تکنیسینی است که گذاشته تا برگردد. حداقل ده دلار قیمتش است. مرتب تو نخش هستم و حاشا که اگر کسی حتی نگاهش هم بکند چه برسد که برش دارد. آخه چراااااا؟؟؟؟؟؟؟؟

نمونه دیگری بگویم. الان هفته قبل از هالووین است و همه دارند وسایل مخصوص این جشن را از مغازه ها می خرند. قیمت ها از یکی دو دلار است تا بیست سی دلار و برو بالا. از آن طرف اغلب مردم بعد از خرید این لوازم و بعضاً گران قیمت؛ آن ها را جلوی خانه شان نصب می کنند که به استقبال هالووین بروند. خوب یعنی کسی عقلش نمی رسد که به جای پرداخت پول برای خرید این لوازم؛ می تواند آن را مجانی از جلوی این خانه های بی در و پیکر بردارد !!!!!!!

سید جمال الدین اسدآبادی که ایران و ترکیه و افغانستان و مصر و اروپا را گشته بود و از آن آخوندهای دو آتیشه هم بود می گوید : " که در بلاد اسلامی؛ ادعای مسلمانی دیدم و اسلام را ندیدم و در بلاد کفر ادعای مسلمانی ندیدم و اسلام را دیدم". تازه اون بلاد کفر دویست سال پیش را دیده بود. اگر الان بلاد اسلام و کفر را دیده بود؛ فکر کنم رسماً به اسلامِ کفار ایمان می آورد.

خوب حتماً هم دستِ آخر جای این کفار قعر جهنم است دیگر؛ در تمام زندگی شان؛نه گوشت حلال خورده اند؛ نه ختنه کرده اند و نه شهادتین گفته اند این پدر سوخته ها......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن. وبلاگ "از قلب کویر" نیز تجربیاتی از این دست را اینجا نوشته است.

امتحان زبان و ویروس های زبان نفهم

اول – بالاخره امتحان زبان کذایی برگزار شد و من هم بدون آن که سرم لای تنه ام بماند و یا کسی به گربه همسایه ما پیشته کند؛ به جلسه امتحان رسیدم و نتیجه اش هم یک هفته بعد برایم ارسال می شود.

امتحان زبان ِالسا (elsa) شامل یک مصاحبه حضوری است که شما و ممتحن محترم در یک اتاق می نشینید؛ سپس ممتحن مربوطه با شما خیلی خودمانی می شود و می خواهد شما از زیر و روی زندگی تان برایش تعریف کنید؛ ولی خیالات برتان ندارد (چون گاهی مثل من؛ بانوی محترمی در نقش ممتحن مربوطه ظاهر می گردد)؛ ممتحن مزبور دارد Speaking شما را ارزیابی می کند. بعد چند شکل در برابر شما قرار می دهد که داستانی برایش بسازید و بگویید (من چون ید طولایی در تعریف داستان های شنگول منگول و کره خر شیطان برای بچه هایم دارم؛ این یک قلم را خوب جستم).

بعد یک نوار برای تان پخش می کند و بعد از قطع نوار؛ شما باید بگویید چه شنیده اید و به سوالات ممتحن در این رابطه پاسخ دهید تا Listening تان ارزیابی شود.

بعد شما را به سالن امتحان می فرستند و یک برگه به شما داده می شود که سه موضوع برای نوشتن دارد. موضوع اول بسیار ساده و در حد نوشتن از روی یک آدرس است. موضوع دوم متوسط است که مال من در مورد توصیف یک مکانی مثل پارک و یا موزه و امثالهم بود؛ که برای یک وبلاگ نویسِ سفرنامه نویس ساده است؛ به شرطی که به زبان فارسی باشد !!!!!!  و موضوع سوم مشکل است که مال من بسط موضوعی علایق انسان هایی که دوست دارنددر شهر زندگی کنند و دیگرانی که ترجیح می دهند در روستا و طبیعت زندگی کنند؛ بود. جمعاً هم نیم ساعت وقت دارید. در این مرحله Writing شما ارزیابی می شود.

بعد برگه دیگری به شما داده می شود که سه موضوع برای خواندن دارد و شما بایستی به سوالات متن پاسخ دهید. طبیعتاً اولی بسیار ساده و در حد اول راهنمایی است. دومی متوسط و در حد دبیرستان است و سومی یک مقاله علمی است. جمعاً هم نیم ساعت وقت دارید. در این مرحله Reading شما ارزیابی می شود.

این هم از امتحان کذایی که عالَمی را در نگرانی فرو برده بود.

دوم – ویروس های نامرد ونکووری غریب نواز؛ درِ خانه را از پاشنه کنده اند و در عرض یک هفته سه نفر از اعضای خانواده را مورد تهاجم سهمگین خود قرار داده اند. اول هفته که پرشان مریض شد و تا خوب شد؛ برادرش پرتام مریض شد و هنوز هم خوب نشده است و از امروز مادرشان نیز دچار آنفلونزا شد (انشالله از نوع غیر خوکی اش). فعلاً من در گوشه ای از خانه از دست شان پنهان شده ام و ظاهراً هنوز شناسایی نشده ام.

دوا درمان داروهای ایرانی هم اثری ندارد. ظاهراً این داروها به فارسی عمل می کنند و این ویروس های زبان نفهم فارسی شان خوب نیست. هر چند که بعداً کاشف به عمل آمد که زبان داروهای خودشان را هم نمی فهمند. حالا تا ببینیم آخر قصه چه می شود !!!!!!

سوم – چک نامبرده ملقب به "حقم" امروز به دستم رسید. دوست عزیزی که اول اسمش "خداحافظ کانادا" ست حالا بنشیند تا دولت ایران "حقش" را کف دستش بگذارد.

برای امروز بسه؛ مثلاً این جا مریض خونه ست ها.........

آب شرب و گرمایش

دو نکته را اغلب از دوستان مقیم خارج از کشور شنیده بودم. یکی آن که آب داخل شیرهای منازل قابل شرب نیست و دوم این که به علت هزینه بالای سوخت و الکتریسیته؛ خانه ها اغلب سرد هستند و در نهایت صرفه جویی باید گرم شوند.

البته لازم به توضیح است که این مطالب را بیش تر در مورد کشورهای اروپایی شنیده بودم و در چند سفر به کشورهای آسیایی نیز حداقل مسئله آب را تجربه کرده بودم.

ولی ونکوور از هر دو حیث برای من جالب بود. آب شیرهای منازل در ونکوور کاملاً قابل شرب می باشد و افزون بر آن بسیار گوارا نیز می باشد و طبعاً شما را نیز از خرید آب معدنی معاف می کند؛ که صرفه جویی قابل توجهی محسوب می شود.

از لحاظ گرمایش ساختمان نیز؛ حداقل در آپارتمان ما و چند نفر دیگر از دوستان مان؛ هزینه گرمایش روی اجاره خانه منظور شده است و محدودیتی از بابت استفاده از آن نمی باشد.

این دو مورد برایم جالب بود. از دوستانی که ساکن شهرهای دیگر کانادا و یا کشورهای دیگر می باشند؛ خواهشمندم که جهت تنویر افکار عمومی؛ در مورد این دو مقوله آب شرب و گرمایش در شهرشان اطلاعات بدهند.

فعلاً بای.

من و کلاس های زبان

این آزمون تعیین سطح زبان هم برای ما داستانی شده است. دو هفته قبل همسرم رفت مرکز "لوکاس" برای ثبت نام من در آزمون تعیین سطح ESL  و بعد گفت چهارشنبه ساعت 45/3 برو برای امتحان. خوب من هم اون روز دیر رسیدم سر جلسه و راهم ندادند؛ چون ساعت های ورود اتوبوس به ایستگاه را خیلی جدی گرفته بودم؛ ولی اتوبوس با نیم ساعت تاخیر آمد. تازه بعدش هم فهمیدم که من اصلاً ثبت نام نشده بودم......  

خوب من دوباره برای هفته بعد ثبت نام کردم و چهل دلار غیر قابل برگشت هم سلفیدم. این دفعه یک ساعت زودتر راه افتادم و یک ربع قبل از ساعت امتحان رسیدم؛ ولی روی درب کلاس نوشته بود "ممتحن محترم به علت بیماری در دسترس نمی باشد و امتحان به هفته بعد موکول می شود".   

راستش را بخواهید من در همین یک هفته بعد از ثبت نام به این نتیجه رسیدم که این کلاس به خاطر ساعت هایش مناسب من نیست؛ ولی چه کنم با چهل دلار غیر قابل استردادم. بنابراین کنسلی آزمون را بهانه کردم و رفتم دم در دفتر و گفتم :

من : اصلاً نمی خوام امتحان بدم؛ یالله اسم وآدرس و پولم رو پس بدید.

اون : زرشک؛ ما که گفته بودیم پول پس بده نیستیم. برو یه روز دیگه بیا امتحان بده.

من : نخیر قانون به شرطی برقرار بود که امتحان برگزار می شد؛ ولی چون من آمدم و شما کنسل کردید؛ قرارداد یک طرفه فسخ شده (چه حقوق دان کانادایی شده ام من....)

اون : برو بینیم بابا ، بذار باد بیاد....

من (زدم به صحرای کربلا) : من دو تا بچه دارم و زنم از سرکارش با بدبختی مرخصی گرفته؛ من با هزار بدبختی تونستم امروز بیام. خیلی بی رحمید که با یه مهاجر تازه وارد این جوری می کنید. خدایا کی به بچه های من رحم میکنه؟؟!!!   

اون : بی خیال بابا؛ چهل دلار که دیگه این حرفا رو نداره....

من (با گریه و زاری) : نه خیر؛ من فقط "حق مو" می خوام !!!!

اون : خیلی خوب بابا؛ بسه کولی بازی.  ولی چک ما به علت بوروکراسی اداری؛ دو سه هفته دیگه به دستت می رسه ها...

من : دو سه سال دیگه هم بیاد مهم نیست. من فقط "حق مو" می خوام !!!!

پ.ن.1 : از آن جا که تمام این دیالوگ به زبان انگلیسی برگزار می شد؛ خودتون حدس بزنین من چی جوری این جملات پیچیده رو می گفتم و قیافه اونا چی جوری شده بود !!!!!!!

پ.ن.2 : "حق" اشاره ای است به داستان های ایرانی هایی که وقتی میان این ور آب تازه یادشون می افته که باید از همه "حقشون" رو بگیرن و داستان های زیادی در این باب در وبلاگ ها نقل شده است.....

خلاصه بعد از این که قرار شد "حق مو" دو سه هفته دیگه بگیرم؛ پروژه کلاس های لوکاس تعطیل شد و رفتم سراغ کلاس های "السا" (ELSA)  که شب ها هم برگزار می شود. من یک هفته بعد از ورود به ونکوور تقاضای امتحان تعیین سطح "السا" را کرده بودم و برای سه هفته بعد بهم وقت دادند؛ یعنی چند روز پیش.

خلاصه این دفعه با عزم جزم رفتم برای امتحان. محل امتحان "دان تاون" بود و من اول بایستی با اتوبوس دریایی خودم رو می رسوندم به "دان تاون" و بعد با مترویی که وسط راه تبدیل به ترن هوایی (Sky-Train) می شد؛ می رسیدم آن جا.

با پیش بینی تمام وقایع حرکت کردم و یک ربع قبل از امتحان رسیدم. داشتم به خوبی و خوشی می رفتم داخل که یهو یارو چینی یه؛ یقه مون کرد که یالله کارت شناسایی عکس دار بده. من هم گفتم آخه پدر بیامرز من تازه واردم؛ تنها کارت شناساییم پاسپورتمه؛ اونم که همیشه دنبال خودم راه نمی اندازم بیارم.

اون هم گفت پس نمی تونی امتحان بدی. من هم دوباره رفتم در قالب "من...اون" و حق طلبی و صحرای کربلا و این حرفا. ولی چینی یه زبون نفهم؛ با یه انگلیسی بدتر از من زیر بار نرفت که نرفت و ""حق مو" نداد.    حالا قراره هفته بعد چهارشنبه 28 اکتبر دوباره برم امتحان بدم. این شد سه مرتبه؛ که تا سه نشه بازی نشه.

(این جا رو با صدای آنونس تبلیغ فیلم های سینمایی بخونید) یعنی شما فکر می کنید من می تونم بالاخره این امتحان را بدم و یا این دور تسلسل می رود تا به ثریا....

فعلاً بای

پ.ن. من تازه پست آینده سبز را دیدم که همین مطلب را نوشته بود؛ ببخشید که تکراری بود.

Parent Lunch

مدرسه "پرشان" هر ماه یک برنامه ناهار (Parent Lunch) و یک برنامه صبحانه کیک و قهوه برای والدین ترتیب می دهد تا از این طریق والدین بیش تر با هم آشنا شوند.در اولین برنامه ناهار امسال که در کلیسای پشت مدرسه برگزار می شد؛ من و پسر کوچکم "پرتام" رفته بودیم. اغلب مادرها بودند که آمده بودند و تنها پدر مراسم من بودم. تنها سر میزی نشسته بودم و قهوه می خوردم که دیدم یک پدر رشید کانادایی؛ آرنولد وار داخل شد. خوشحال شدم که از تنهایی درآمدم. اتفاقاً او هم قهوه اش را که ریخت؛ آمد سر میز من نشست. دیالوگ زیر بین ما رد و بدل شد (لازم به ذکر است این مکالمه به زبان انگلیسی انجام شد) :

اون : سلام؛ شما تازه به این مدرسه اومدید؟

من : بله؛ ما کلاً تازه اومدیم.

اون : بچه تون کلاس چندمه؟

من : کلاس سوم و معذرت می خوام که انگلیسیم زیاد خوب نیست.

اون : نه مهم نیست. شما فقط باید تمرین و صحبت کنید. همین دو پسر را دارید؟

من : بله؛ شما چطور؟

اون : چهار پسر؛ یکی 17 ساله؛ دو تا دوقلوی 13 ساله و آخری 11 ساله.

من : کدام شان در این مدرسه هستند؟

اون : هیچ کدام !!!!!

من : نه؛ متوجه نشدی. اگه انگلیسیت خوب نیست؛ تمرین کن. گفتم کدوم شون تو این مدرسه است؟ حتماً یکی شون هست؛ که الان تو اینجایی دیگه.

اون : هی رفیق؛ من رییس مدرسه هستم. دیدم تنهایی؛ اومدم پهلوت که یه حالی بهت داده باشم. دیگه تو هم زود پسر خاله نشو....

من :      

Canada Place

اول – برای کلاس های زبان اقدام کرده ام. در نورت ونکوور چندین مرکز رایگان زبان وجود دارد. یک مرکز خوب کلاس هایELSA  است که شما بایستی از نزدیک ترین مرکز مولتی کالچر برگه لندینگ و فرم  ELSA را برای شان فاکس نمایید؛ تا تاریخ آزمون تعیین سطح را برای شما بفرستند (یک مرکز مولتی کالچر در تقاطع خیابان لانزدل و خیابان پانزدهم وجود دارد). این کلاس ها در صبح یا بعد از ظهر و یا شب تشکیل می گردد.

مرکز دیگر LUCAS  نام دارد که در انتهای خیابان هامیلتون در مارین درایو واقع شده است و نام کلاس هایش ESL است. 40 دلار هزینه آزمون تعیین سطح آن می باشد؛ ولی کلاس ها رایگان می باشد و در انتها یک دیپلم رسمی زبان به شما ارایه می دهد که برای ادامه تحصیل در کالج ها و برخی دانشگاه ها قابل قبول است. کلاس هایش صبح 11-9 و بعد از ظهر 14-12 می باشد.

به نظر من کلاس های ESL بهتر است که مدرکی هم به شما می دهد؛ ولی ساعت هایش برای من نامناسب است. چون همسرم از صبح تا 2 بعد از ظهر سر کار است و نگهداری پسر کوچک مان با من است و من نمی توانم کلاس ها را شرکت کنم.فعلاً که 19 اکتبر می رویم برای تعیین سطح ELSA.

لازم به ذکر است که در تمام این کلاس ها تاکید بر یادگیری زبان از طریق مکالمه و محاوره می باشد و این روش فقط در دراز مدت جواب می دهد؛ که معمولاً هم مهاجران وقت زیادی برای آموزش ندارند و سریعاً به دنبال کار می باشند.

دوم – روز شکرگزاری (Thanksgiving) هم گذشت. ما هم خدای خودمان را شکر کردیم که در این غربت هوای ما را دارد و تنهای مان نمی گذارد. خدایا به داده ات شکر و به نداده ات شکر.

دو بیتی بابا طاهر عریان :

خداوندا به فریاد دلم رس

کَسِ بی کَس تویی؛ مو مانده بی کَس

همه گویند که طاهر کَس نداره

خدا یاره موئه؛ چه حاجتِ کَس

سوم – این هفته رفتیم به Canada Place. بسیار زیبا بود.سال ها بود که آن را از روی عکس ها می دیدم و در وبلاگ نیز در اینجا گذاشته ام. Canada Place را شبیه یک کشتی بزرگ مسافربری ساخته اند با بادبان های سفید برافراشته. یک هتل زیبا در آن ساخته اند و شما بر روی عرشه های مختلف کشتی می توانید قدم بزنید.

برای رسیدن به Canada Place با اتوبوس دریایی (Sea Bus) رفتیم که یک قایق مسافربری است و ظرف ده دقیقه از این ساحل به آن ساحل حرکت می کند. سفر با آن هم تجربه جالبی است.

چهارم – .....و دیگر هیچ. خدایا شکرت.

پاییز ونکوور

اول - ونکوور بسیار زیباست. تا بخواهی سبز جنگل؛ تا بخواهی لاجورد دریا؛ تا بخواهی نیلی آسمان؛ تا بخواهی زرد و نارنجی پاییز؛ هوای تازه و تمیز؛ بدون بوی دود؛ فقط بوی بارون و علف و اقیانوس. در میان جنگل های ونکوور به قول "اخوان ثالث"  ....می خرامد پادشاه فصل ها پاییز... ونکوور بسیار زیباست.

دوم - کانادا برای بچه ها عالی ست. هر جا که می روی؛ سازمان های مختلف؛ بانک؛ فروشگا ه ها و پاساژها؛ برای بچه ها تمهیداتی در نظر گرفته شده است. گاهی زمین بازی و استخر توپ و گاهی مدادرنگی و اسباب بازی های مختلف.

رانندگان اگر بچه ای را در پیاده رو ببینند؛ سریع پشت خط عابر می ایستند و تا عبور کامل بچه از خیابان حرکت نمی کنند.

سوم – انتهای خیابان لانزدل که ما ساکن هستیم؛ به یک اسکله دریایی می رسد که دارای مرکز خریدی است به نام Lonsdale Quey  (لانزدل کی). در طبقه اول آن انواع مغازه های ماهی فروشی و اغذیه ها و محصولات دریایی وجود دارد که هر چیز دریایی که بخواهید آن جا می یابید؛ از انواع ماهی ها؛ هشت پا؛ خرچنگ و میگو تا صدف و ستاره دریایی و غیره.

در طبقه دوم فروشگاه های لباس و کفش و آرایشگاه و یک استخر توپ و سرسره برای بچه ها تعبیه شده است.

در طبقه سوم هم هتل "لانزدل کی" واقع شده است. در کنار این مرکز خرید؛ برجی نیز قرار دارد که می توانید از بالای آن نمای زیبایی از اقیانوس و "دان تاون" را ببینید.

چهارم – در پست بعدی عکس هم برای تان می گذارم و ببخشید که مطالب بی ربط است.

عکس ها را در ادامه مطلب ببینید

ادامه نوشته

بازگشت به وبلاگ

با سلام به تمام دوستان عزیزم؛ من برگشتم با لپ تاپ و فونت فارسی. ابتدا باید از تمام دوستانی که در این مدت اظهار لطف داشتند و کامنت می گذاشتند؛ تشکر کنم. متاسفانه قادر به پاسخ گویی کامنت ها نبودم؛ ولی از این پست دیگر مجدداً به تمام کامنت ها پاسخ می دهم.

از دوستان مقیم کانادا نهایت تشکر را دارم که با ایمیل و یا کامنت راهنمایی های ذی قیمتی را نمودند به خصوص دوست عزیزم فاریا.

اما سفر ما به ونکوور : ما ساعت 2 صبح به وقت تهران رفتیم فرودگاه امام؛ برای پرواز ساعت 3:40 لوفت هانزا به فرانکفورت. خداحافظی با خانواده ها در میان اشک و خون انجام شد و بعد پریدیم. ساعت 8:30 صبح به وقت تهران و 6 صبح به وقت فرانکفورت رسیدیم. بیش تر زمان پرواز را خوابیدیم. فیلم فرشتگان و شیاطین "دان براون" را دیدم. درست در لحظه فرود هواپیما گلاب به روی تان؛ پسر کوچکم حالش به هم خورد و همه جا را به هم ریخت.....

از ساعت 6 تا 13:40 بایستی در فرودگاه می چرخیدیم. فرودگاه فرانکفورت برای خودش شهری است؛ ولی ما در سالن ترانزیت اسیر بودیم و آن هم زیاد سالن بزرگی نیست. با یکی از خوانندگان وبلاگ مان به نام مروارید و همسرش سیاوش آشنا شدیم که عازم مونترال بودند و از این جا به هر دوی شان سلام می کنم و امیدوارم موفق باشند.

ساعت 14 به سمت ونکوور پریدیم. زمان پرواز 10 ساعت است؛ ولی وقتی رسیدیم ساعت 15 بود. این جاست که ساعت بیولوژیک بدن شما نابود می شود. پرواز برای ما که بچه کوچک داشتیم بسیار خسته کننده بود. هر دو قسم خوردیم که تا سه سال دیگر هرگز این پروازهای طولانی را تجربه نکنیم.

در فرودگاه هم مصاحبه ای با افسر مهاجرت داشتیم که 2 ساعت طول کشید تا نوبت مان شد و بالاخره که خلاص شدیم؛ دیدیم یکی از چمدان ها گم شده است که فردایش پیدا شد.

دوست خوب مان عباس آقا آمده بود دنبال مان؛ هتل خوبی در North Vancouver برای مان رزرو کرده بود به نام Comfort Inn & Suites که در خیابان کاپیلانو واقع شده است.اتاق های معمولی شبی 100 دلار و اتاق سوییت با یخچال و گاز و امکان پخت و پز شبی 110 دلار البته به همراه صبحانه از ساعت 6 تا 9.

ما که ساعت 19 خوابیدیم و 2 صبح بیدار شدیم و بعد 4 صبح خوابیدیم و 8 صبح بیدار شدیم. همه مان به هم ریخته بودیم. روبروی هتل یک سوپر ایرانی به نام آپادانا است با مدیریت آقای حیدری. در سوپرهای ایرانی این جا همه چیز ایرانی پیدا می شود. از نان های سنگک و تافتون (امیر گوش ت صدا کنه که یادت کردم) تا عرقیات و دوغ و ماست؛ ولی خوب گران است؛ حداقل 2 دلار.

هوای ونکوور مانند شمال خودمان است؛ ولی شرجی نیست و عالی است. بوی بارون و علف همه جا پیچیده است. پاییز می رسد و شهر مثل یک تابلوی نقاشی شده است. درختان با برگ های زرد و نارنجی و کوه هایی که تا قله شان پوشیده از درخت است.

ما شنبه رسیده بودیم و دو روز شهر تعطیل بود و کاری نمی شد کرد. اولین خرج عمده ما در ونکوور خرید یک صندلی بچه از وال مارت بود 58 دلار برای پسر کوچک مان. این جا بچه های کوچک تر از 145 سانتی متر بایستی صندلی مخصوص داشته باشند وگرنه 100 دلار این رفیق ما عباس آقا جریمه می شد.

فعلاً خداحافظ تا پست بعدی.

ای خنده و گریه های بسیار بدرود بدرود......

بالاخره بعد از دو هفته وقتی پیدا کردم تا به کافی نت بیایم و مطلب بنویسم. همسر جان که راه به راه می رود و برای خودش مطلب می نویسد و دل ما را آب می کند.

امشب به فرودگاه می رویم تا بامداد جمعه 27 شهریور یا 18 سپتامبر به سمت سرنوشت پرواز کنیم. هم زمان با کوچ مرغان مهاجر در آغاز پاییز؛ ما نیز مهاجرت خود را آغاز می کنیم.

آینده قضاوت خواهد کرد که چقدر تصمیم ما درست بود. افکار و برنامه های زیادی در ذهن دارم. انگار می کنم که چون دوران کشتی گیریم؛ مایه فیتیله پیچ زندگی تو دستمه؛ اگه بتونم جمعش کنم؛ ضربه فنی ش کرده ام. خدایا یاری کن.....که تا تو یار مایی چه حاجت به کس دیگر....

عجب روزهایی بود این دو هفته آخر. عجب حکایتی ست این قصه دل بستن و دل کندن ما. "کلیم کاشانی" گفت :

افسانه حیات دو روزی نبود بیش

آن نیز کلیم با تو بگویم چه سان گذشت

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن

روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت

حالا حکایت ماست و این دل کندن ها. در این مدت تا دل تان بخواهد آه و ناله و گریه و زاری دیدم. برای من که دیری ست چشمه اشک فراقم خشکیده است و یادم نمی آید آخرین بار کی برای رفتن و یا مردن کسی گریه کرده ام؛ زیاد تاثیری نداشت.ولی دو صحنه را در این مدت دیدم که واقعاً ته دلم لرزید.

یکی شبی که "پرشان" پسر بزرگم؛ از مهمانی به خانه آمد و دید که اتاق و کمد هایش خالی شده است و بدون آن که حرفی بزند رفت داخل دستشویی و بعد صدای هق هق گریه اش را شنیدم که در تنهایی اش بی صدا می گریست.

خدایا چرا مردان نباید به راحتی زنان هر جا که می خواهند زار بگریند؛ برای یک پدر دیدن این صحنه خیلی سخته... به خدا خیلی سخته...

دیگری شبی بود که خانه را کاملاً تخلیه کرده بودیم تا فردایش تحویل مستاجر بدهیم و در آخرین لحظاتی که می خواستیم از خانه خارج شویم دیدم همسرم در و دیوار را نگاه می کند و بی صدا می گرید......واقعاً دلم کنده شد....

خلاصه روزگاری داریم. شهرک اکباتان عزیزم که هر کجای دنیا زندگی کنم؛ نمی توانم صفای آن را فراموش کنم. فاریای عزیز می داند که چه می گویم. دوستانی بهتر از آب روان؛ که برخی تحفه ای را نیز به یادگار همراه مان کردند.

بدرود تهران ...بدرود ایران...گاهی زمانه با انسان همراه نیست؛ من در زمان بدی در ایران زندگی می کردم . هیچ خاطره شیرینی از این بوم و بر برایم نمانده است. باشد که روزگاری بهتر بر این سرزمین بگذرد؛ تا آیندگان چون ما آواره دنیا نباشند.

این آخرین پستی است که از ایران می گذارم و سلام کانادا و سلام ونکوور......

 

ای خاطره های رنگ و وارنگ

بدرود بدرود

ای کوچه سالخورده و تنگ

بدرود بدرود

ای نوشته های روی دیوار

ای خنده و گریه های بسیار

بدرود بدرود ..........

روزهاي آخر با طعم وطن...

كم كم داريم باور مي كنيم شمارش معكوس مهاجرت را. كم تر از بيست روز ديگر مانده به مهاجرت ما.

  • نهضت دندان پزشكي بالاخره پس از سه ماه جنگ و خون ريزي به طور يك طرفه فسخ و پايان يافت. مي گويم يك طرفه؛ چون دندان پزشك محترم هم چنان در راستاي سوگند پزشكي ش مشغول يافتن ميكروب هاي نامردِ مخفي شده در دندان ها و لثه ها بود؛ كه با اخطار جدي من براي پايان كار مواجه شد.
  • هر چه را كه فكر مي كنيم بُردني است؛ در جاهاي مشخصي قرار داده ايم تا در هفته آخر همه شان را در چمدان ها جاسازي نماييم. كوهي شده است كه گاهي جرات نمي كنيم نگاهش كنيم و زير لب براي قوت قلب يك ديگر مي گوييم كه "نه بابا؛ حتماً جا مي شوند".
  • فردا آخرين روز كاري من در شركت مي باشد و اين آخرين پستي است كه از شركت مي گذارم. تا زماني كه كامپيوتر خانه را نفروخته ايم؛ از منزل مي نويسم و بعد از آن فكر نمي كنم تا زماني كه در كانادا لب تاپ بخريم؛ بتوانم آپ كنم. مگر آن كه در كامپيوتر هاي كتابخانه هاي ونكوور، قابليت فارسي نويسي موجود باشد.

زياده عرضي نيست و داستان زير را هم بخوانيد كه جالب است :

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس؛ هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت. وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود؛ در گوشه اي به انتظار نشست. با اين نيت که از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيش تري سپري مي شد؛ ناشکيبايي او از اين که مي ديد پيشخدمت ها کوچک ترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت.

از همه بدتر اين که مشاهده مي کرد؛ کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند. وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت : «من حدود بيست دقيقه است که در اين جا نشسته ام؛ بدون آن که کسي کوچک ترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابل تان اين جا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»

مرد با تعجب گفت:« ولي اين جا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آن جا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد، پول آن را بپردازيد،بعد اين جا بنشينيد و آن را ميل کنيد.»

«امت فاکس» که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت؛ ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيت ها،شادي ها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد.

در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيش تري دارد؟ که هرگز به ذهن مان نمي رسد؛ خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم.

سفرنامه سوريه – قسمت آخر

باب توما : در امتداد جنوب بازار شام؛ منطقه مسيحي نشين دمشق است كه قسمتي از آن "باب توما" نام دارد. در اين بخش؛ هم كليساهاي زيبايي قرار دارد و هم خيابان ها و خانه ها زيباتر از بقيه نقاط دمشق است. خيابان "باب توما" به همراه خيابان هاي "الحمرا" و "الصالحيه" از مراكز خريد مدرن دمشق است؛ كه تقريباً تمام برندهاي مشهور جهان را مي توانيد در آن جا بيابيد.

قسمت مسكوني باب توما مانند خيابان هاي اروپايي سنگفرش شده است و يا مثل خيابان سپهسالار خودمان. بسيار زيبا و آرام است. از آن جا يك خنجر عربي خريدم 1200 لير. جنس خنجر نقره است و روي تيغه اش هم كلي كار شده است. قراري دارم با خودم كه از هر مسافرتي كه مي روم سوغاتي بياورم مخصوص همان كشور. فكر مي كنم سال ها بعد مجموعه زيبا و خاطره انگيزي داشته باشم.

خيابان اصلي باب توما خياباني ست طويل مانند خيابان ولي عصر خودمان با عرضي به مراتب كمتر و مغازه هايي بسيار بيش تر. حضور ايراني ها در اين خيابان؛ پاي پول ايراني را هم به مغازه هاي باب توما باز كرده است. هرچند هنگام تبديل، لير سوري را بسيار گران تر حساب مي كنند.

بسياري از مسافران ايراني تنها به مشاهده مغازه ها و فروشندگان و رهگذران ارمني باب توما بسنده مي كنند (مثل ما) و خريد را براي همان بازارهاي اطراف حرم مي گذارند. ما كه خريدي به آن معنا نكرديم. براي مهاجري كه دارد تمام آن چه را داشته است؛ مي فروشد؛ ديگر خريد بي معناست.

كوه يا جبال قاسيون : يكي از مناطقي كه قدمت و سابقه آن بر شهر دمشق نيز فزوني دارد "كوه قاسيون" است. قبل از آن كه شهر دمشق ساخته شود، مردم بر دامنه كوه قاسيون كه امروز به صالحيه معروف است زندگي مي كردند و سال ها بر همين منوال مي گذشت تا اين كه به دنبال افزايش جمعيت؛ به بناي شهر دمشق پرداختند. بنابراين آثاري كه در دامنه اين كوه قرار دارد؛ گاهي از آثار داخل شهر دمشق قدمت بيشتري دارد.

اين كوه نزد مردم دمشق از تقدّس خاصي برخوردار است؛ زيرا شاهد حضور انبياء الهي بوده و حتي بعضي از آنان را در دامن خود مدفون ساخته است. مي گويند در پايين اين كوه؛ آدم ابوالبشر سكونت داشته و در بالاي آن قابيل، برادرش هابيل را كشته و در شرق آن حضرت ابراهيم به دنيا آمده و در سمت غرب آن حضرت مسيح و مادرش مريم پناه گرفته اند و ......

در دامنه کوه قاسیون و مشرف به شهر دمشق؛ غاري قرار دارد كه غار اصحاب کهف و یا غار خون ناميده مي شود. می گویند هابیل توسط قابیل؛ در غار خون "مغاره الدم" کشته شد و گفته مي شود که غار از اولين جنايت بشر؛ به فرياد درآمده است!!! اين غار؛ "غارگرسنگی هم ناميده می شود" زيرا مي گويند چهل تن از پیامبران خدا هم به علت محاصره دشمنان؛ در این غار از گرسنگی به شهادت رسیده اند. به شخصه اعتقاد زيادي به اين داستان هايي كه مردم هر منطقه براي مناطق باستاني شان مي سازند ندارم. بنابراين حتي به ديدن غار هم نرفتم؛ ولي عكسش را براي تان گذاشته ام كه مستفيض شويد.

ولي بدانيد و آگاه باشيد كه ‌یكی از مفرح‌تر‌ین كارها‌یی كه می توانید در دمشق انجام دهید؛ بالارفتن از كوه قاسیون است كه نما‌یی كامل و بسیار ز‌یبا؛ خصوصاً در شب هنگامی كه مناره‌ها به رنگ سبز می‌درخشند را به ارمغان می‌آورد.

مسجد امو‌ی در ا‌ین میان درخشان‌تر‌ین مكانی است كه می‌یابید. قله كوه در هر زمانی قابل دسترس است و رستوران‌ها‌ی بسیار‌ی در آن جا به سرو غذا‌ی محلی مشغولند. تاكسی‌ها با هزار لير (20000 تومان) شما را تا آن جا مي رسانند و يك ساعتي هم منتظر شما مي مانند و بعد شما را بر مي گردانند. ما آخرين شب اقامت مان را در دمشق؛ بالاي اين كوه گذرانديم و بسيار خاطره انگيز ناك هم بود !!!!

اگر به تاريخ علاقمنديد مي توانيد دو موزه را در دمشق ببينيد اول "موزه تاريخي دمشق" و ديگري "موزه ملي دمشق".

موزه تاريخي دمشق : در خيابان "الثوره" بين دو خيابان "الاتحاد" و "بغداد" واقع شده است. يك خانه قديمي سوريه را به همان صورت باز سازي نموده اند. شامل اندروني ها؛ اتاق پذيرايي؛ حياط؛ مطبخ و حمام. كلاً به نظرم چيز دندان گيري نيامد؛ براي ما كه صد تا از ين خانه هاي قديمي را در تهران هم داريم. حالا اين توريست هاي خارجي نديد پديد را نمي دانم. ظاهراً كه از اين مكان هاي نوستالژي ذوق مرگ مي شوند.

موزه ملي سوريه : در خيابان "الاتحاد" واقع شده است. دمشق از باستاني ترين نقاط روي كره زمين است و قديمي ترين شهر فعلي دنيا. از 4000 سال قبل تاريخ دارند. ابتدا فراعنه مصر و بعد آرامي‌ها بر دمشق حكمراني كرده اند. كورش كبير آن جا را فتح كرد و تا پايان دوران هخامنشي جزئي از ايران شناخته مي شد. در زمان داريوش كبير پنجمين ساتراپي (استان) ايران به مركزيت دمشق بود.

بعدها اسکندر مقدوني و تيگران پادشاه ارمني ها بر دمشق حکمراني کرده‌اند. 64 سال پيش از ميلاد مسيح، دمشق به دست رومي‌ها افتاد و جزيي از روم شرقي شد و بالاخره در سال 635 به دست اعراب فتح شد. دمشق در طي حيات اسلامي خود در قالب سلسله هاي مختلفي چون فاطميان مصري، ايوبيان و امپراتوري عثماني قرار داشت. در اوايل قرن بيستم، مستعمره فرانسوي ها شد. و امروزه توريست ها مي‌توانند آثار فرهنگي به جا مانده از تمام اين ملت‌هاي کهن را در موزه ملي دمشق بازديد نمايند.

فضاي بيرون موزه بسيار زيبا و سرسبز و مانند پارك است. داخل موزه از پنج قسمت تشكيل شده است :

1-      موزه آثار ما قبل تاريخ.

2-      موزه آثار باستاني.

3-      موزه آثار كلاسيك.

4-      موزه آثار عربي و اسلامي.

5-      موزه آثار مدرن.

يك كافه بسيار زيبا و با صفا به نام "سيتي كافه" در محوطه موزه قرار دارد؛ كه با خوردن دو استكان چاي عربي؛ خستگي را از تن تان بيرون مي كند. آب و هواي دمشق معتدل مديترانه اي است. در تابستان بين 28 تا 32 درجه نوسان دارد و تقريباً هميشه هم باد مي وزد.

پايان سفر : جمعه دوم مرداد ماه 1388 ساعت 45/21 پرواز داشتيم. هتل را ساعت 18 تحويل داديم. روز آخر را نصف روز؛ حساب كردند و 25 دلار سلفيديم. تاكسي گرفتيم تا فرودگاه 600 لير و شنيده بوديم كه خارجي ها نفري 1500 لير (30000 تومان) بايد خروجي بدهند. در آخرين لحظات فهميديم كه كشور دوست و برادر ايراني ها را از اين خروجي هم معاف كرده است. بسي شاد شديم.

فرود گاه دمشق؛ چيزي ست تو مايه هاي فرودگاه هاي شيراز و مشهد وتبريز وحتي نه مهرآباد؛ بسيار ضعيف و قديمي و كلنگ مآب (فرودگاه هاي داخلي به خودشان نگيرند؛ در مثل مناقشه نيست). ساعت 30/01 بامداد به وقت تهران رسيديم به خاك وطن؛ تا دو ماه ديگر كه دوباره تركش كنيم.

طنز روزگار را ببين كه شده ايم بي سرزمين تر از باد.

"مع السلامه"

عكس ها را درادامه مطلب ببينيد.

ادامه نوشته