گودباي پارتي بعدي هم رسيد

خوب به سلامتي؛ مثل اين كه ياران؛ يكي يكي عازم سفر از اين خانه مي باشند. اين بار نوبت به رودابه عزيز از وبلاگ "سفر ما به كانادا" رسيده است.

دوست خوبِ رودابه عزيز؛ يعني ميتراي عزيز در اينجا گودباي پارتي با شكوهي را برگزار كرده است و بر اساس سنت ديرينه ايرانيان غيور؛ كه كارهاي سخت مانند باركشي چمدان و خريد شام و غيره؛ در تقسيم كارها نصيب مردان بيچاره مي شود  ما را هم فرستاده اند دنبال خريد شام براي پات لاك رودابه جان.

ما هم برگ سبزي؛ تحفه درويشي ابتياع نموده كه هم در اين مكان و هم در آن مكان براي تناول قرار داده ايم. (آقا من حالي مي كنم با اين آيكون شيطونك؛ به خدا)

رودابه جان؛ از صميم قلب برايت آرزو مي كنم كه هر جا هستي و هر جا مي روي؛ انشالله هميشه با همسرت و فرزندت روزگار را به خوشي سپري كني. و

اين از غذاي ما؛ دوستان عزيز غذاهاشون رو؛ رو كنند

خاطره اي از كانادا

دوست خوب مان م.ل.ا.ح.س.ن.ي. پستي در باب ماجراهاي كانادا نوشته بود كه با توجه به آن كه وبلاگ ايشان در ايران زير فيل خوابيده است و ممكن است؛ برخي دوستان قادر به مشاهده آن نباشند؛ مطلب مزبور در اين جا ذكر مي گردد تا موجبات شادي شما را فراهم سازد و اگر هم در آخر دوست داشتيد بگوييد كه به نظر شما آيا اين خوب است يا بد؟

دیروز برای انجام کاری رفته بودم به قسمت شلوغ و پر رفت و آمد شهر. در آن جا مجبور شدم ماشین را توی پارکینگ شهرداری پارک کنم و بروم به کارم برسم. وقتی برگشتم دیدم عجب صف طول و درازی درست شده. باور کنید لااقل دویست سیصد نفر بودند که توی صف منتظر بودند که یکی یکی جلو بروند و پول پارکینگ را به دستگاه خودپرداز بدهند تا بتوانند ماشین شان را از محوطه پارکینگ به بیرون انتقال دهند.

ظاهراً علت تجمع و شلوغی این تعداد از مردم و به صورت هم زمان٬ شرکت کردن آن ها در کنسرتی بود که در یکی از سالن‌های جنب پارکینگ برگزار شده بود و به محض تمام شدن برنامه همگی برای رفتن و خروج از پارکینگ دچار مشكل شده بودند.

نحوه خروج از پارکینگ این گونه بود که افراد باید کارت مخصوص را در دستگاه وارد کنند و سپس کارت اعتباری و یا پول نقد را به دستگاه داده و بعد از چند ثانیه کارت خروج را دریافت کنند. بعد سوار ماشین های شان شده و به سمت درب خروجی می رفتند و با فرو کردن کارت خروجی در یک دستگاه دیگر٬ اهرمی بالا می رفت و راه برای خروج یک ماشین باز می شد.

خلاصه ما هم رفتیم و توی صف ایستادیم. همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت تا نوبت رسید به یکی دو نفر جلوتر از من. یارو یک پیرمردی بود از اون خنگ های روزگار!

او یک اسکناس ده دلاری داد به دستگاه و با حالتی مضطرب به دستگاه نگاه می کرد. گویی اصلاً به دستگاه اعتمادی نداشت و شاید به خاطر همین بود که دلش نمی خواست ده دلاری نازنین را بکند توی حلق یک دستگاه زبان نفهم. بعد از چند ثانیه دستگاه کارت خروجی‌اش را به همراه رسید تحویل داد؛ ولی با کمال تعجب بقیه پولش را که یک دلار بود نداد!

پیر مرد چند بار دکمه‌ها را فشار داد. هی داخل سوراخی که قرار بود بقیه پول ها از آن جا خارج شود را دست کشید ولی هیچ نبود که نبود!

حدس من این بود که تغذیه سکه های دستگاه تمام شده و چیزی باقی نمانده بوده که پس بدهد؛ اما پیر مرد ول کن معامله نبود. مرتب دکمه‌ها را فشار می داد و مثل برج زهرمار جلوی دستگاه زل زده بود و کنار نمی رفت.

متاسفانه این جا هم مثل ایران که نیست. مردم اصلاً عادت ندارند داد و بیداد کنند و مثلاً یکی از ته صف داد بزند: آهای عمو! وقت ما رو نگیر! به خاطر یک سکه یک دلاری خودت رو این قدر مچل نکن. برو بقیه هم به کار و زندگی‌شان برسند.

اگر این اتفاق در ایران رخ داده بود؛ یک نفر دیگر از ته صف داد می زد: حاج آقا! رضایت بده! مردم کار دارند. خیس عرق شدیم توی این آفتاب و گرما. اصلاً بیا من خودم یک دلار بهت می دم ول کن این دستگاه بیچاره را.

اما خاک بر سر این مردم همیشه در صحنه خارجی! عین ماست ایستاده بودند و فقط حرص می خوردند و جیک نمی زدند.

پیر مرد هم چنان برای احقاق حقوق خود و گرفتن یک دلاری ناموسی خود از هیچ تلاشی فرو گذار نمی کرد و هم چنان به مبارزه خود ادامه می داد. یک دکمه‌ای روی دستگاه بود که با فشار دادن آن٬ ارتباط تلفنی با یک جایی مثل سکوریتی شهرداری و یا نظیر آن وصل می شد. پیر مرد آن را فشار داد و سرش را نزدیک میکروفن دستگاه کرد و با صدای بلند گفت: من یک دلاری‌ام را نگرفته‌ام. یک دلار بمن بده!

آن طرف خط می گفت: خیلی معذرت می خواهم به خاطر این اتفاق. لابد دستگاه خالی شده. شما این شماره تلفن را که بهت می دهم یادداشت کن و بعد از تعطیلات زنگ بزن. حتماً بقیه پولت را می فرستند.

پیر مرد برای یادداشت کردن نه خودکار داشت و نه کاغذ. در این هنگام همه مردم سراسیمه کمک کردند و ده ها خودکار و تیکه کاغذ بود که به دست پیر مرد رساندند. حالا یادداشت کردن شماره تلفن خودش یک معرکه جداگانه‌ای بود. صدای اسپیکر واضح نبود و گوش های پیر مرد هم اوراق. این بود که مردم با صدای بلند شماره ها را برایش تکرار می کردند.

خلاصه درد سرتان ندهم از روی ساعت بیست دقیقه توی صف منتظر شدیم تا این حضرت آقا به یک دلاری‌اش برسد!
به نظر شما این خوب است یا بد؟

سفرنامه سوريه – قسمت آخر

باب توما : در امتداد جنوب بازار شام؛ منطقه مسيحي نشين دمشق است كه قسمتي از آن "باب توما" نام دارد. در اين بخش؛ هم كليساهاي زيبايي قرار دارد و هم خيابان ها و خانه ها زيباتر از بقيه نقاط دمشق است. خيابان "باب توما" به همراه خيابان هاي "الحمرا" و "الصالحيه" از مراكز خريد مدرن دمشق است؛ كه تقريباً تمام برندهاي مشهور جهان را مي توانيد در آن جا بيابيد.

قسمت مسكوني باب توما مانند خيابان هاي اروپايي سنگفرش شده است و يا مثل خيابان سپهسالار خودمان. بسيار زيبا و آرام است. از آن جا يك خنجر عربي خريدم 1200 لير. جنس خنجر نقره است و روي تيغه اش هم كلي كار شده است. قراري دارم با خودم كه از هر مسافرتي كه مي روم سوغاتي بياورم مخصوص همان كشور. فكر مي كنم سال ها بعد مجموعه زيبا و خاطره انگيزي داشته باشم.

خيابان اصلي باب توما خياباني ست طويل مانند خيابان ولي عصر خودمان با عرضي به مراتب كمتر و مغازه هايي بسيار بيش تر. حضور ايراني ها در اين خيابان؛ پاي پول ايراني را هم به مغازه هاي باب توما باز كرده است. هرچند هنگام تبديل، لير سوري را بسيار گران تر حساب مي كنند.

بسياري از مسافران ايراني تنها به مشاهده مغازه ها و فروشندگان و رهگذران ارمني باب توما بسنده مي كنند (مثل ما) و خريد را براي همان بازارهاي اطراف حرم مي گذارند. ما كه خريدي به آن معنا نكرديم. براي مهاجري كه دارد تمام آن چه را داشته است؛ مي فروشد؛ ديگر خريد بي معناست.

كوه يا جبال قاسيون : يكي از مناطقي كه قدمت و سابقه آن بر شهر دمشق نيز فزوني دارد "كوه قاسيون" است. قبل از آن كه شهر دمشق ساخته شود، مردم بر دامنه كوه قاسيون كه امروز به صالحيه معروف است زندگي مي كردند و سال ها بر همين منوال مي گذشت تا اين كه به دنبال افزايش جمعيت؛ به بناي شهر دمشق پرداختند. بنابراين آثاري كه در دامنه اين كوه قرار دارد؛ گاهي از آثار داخل شهر دمشق قدمت بيشتري دارد.

اين كوه نزد مردم دمشق از تقدّس خاصي برخوردار است؛ زيرا شاهد حضور انبياء الهي بوده و حتي بعضي از آنان را در دامن خود مدفون ساخته است. مي گويند در پايين اين كوه؛ آدم ابوالبشر سكونت داشته و در بالاي آن قابيل، برادرش هابيل را كشته و در شرق آن حضرت ابراهيم به دنيا آمده و در سمت غرب آن حضرت مسيح و مادرش مريم پناه گرفته اند و ......

در دامنه کوه قاسیون و مشرف به شهر دمشق؛ غاري قرار دارد كه غار اصحاب کهف و یا غار خون ناميده مي شود. می گویند هابیل توسط قابیل؛ در غار خون "مغاره الدم" کشته شد و گفته مي شود که غار از اولين جنايت بشر؛ به فرياد درآمده است!!! اين غار؛ "غارگرسنگی هم ناميده می شود" زيرا مي گويند چهل تن از پیامبران خدا هم به علت محاصره دشمنان؛ در این غار از گرسنگی به شهادت رسیده اند. به شخصه اعتقاد زيادي به اين داستان هايي كه مردم هر منطقه براي مناطق باستاني شان مي سازند ندارم. بنابراين حتي به ديدن غار هم نرفتم؛ ولي عكسش را براي تان گذاشته ام كه مستفيض شويد.

ولي بدانيد و آگاه باشيد كه ‌یكی از مفرح‌تر‌ین كارها‌یی كه می توانید در دمشق انجام دهید؛ بالارفتن از كوه قاسیون است كه نما‌یی كامل و بسیار ز‌یبا؛ خصوصاً در شب هنگامی كه مناره‌ها به رنگ سبز می‌درخشند را به ارمغان می‌آورد.

مسجد امو‌ی در ا‌ین میان درخشان‌تر‌ین مكانی است كه می‌یابید. قله كوه در هر زمانی قابل دسترس است و رستوران‌ها‌ی بسیار‌ی در آن جا به سرو غذا‌ی محلی مشغولند. تاكسی‌ها با هزار لير (20000 تومان) شما را تا آن جا مي رسانند و يك ساعتي هم منتظر شما مي مانند و بعد شما را بر مي گردانند. ما آخرين شب اقامت مان را در دمشق؛ بالاي اين كوه گذرانديم و بسيار خاطره انگيز ناك هم بود !!!!

اگر به تاريخ علاقمنديد مي توانيد دو موزه را در دمشق ببينيد اول "موزه تاريخي دمشق" و ديگري "موزه ملي دمشق".

موزه تاريخي دمشق : در خيابان "الثوره" بين دو خيابان "الاتحاد" و "بغداد" واقع شده است. يك خانه قديمي سوريه را به همان صورت باز سازي نموده اند. شامل اندروني ها؛ اتاق پذيرايي؛ حياط؛ مطبخ و حمام. كلاً به نظرم چيز دندان گيري نيامد؛ براي ما كه صد تا از ين خانه هاي قديمي را در تهران هم داريم. حالا اين توريست هاي خارجي نديد پديد را نمي دانم. ظاهراً كه از اين مكان هاي نوستالژي ذوق مرگ مي شوند.

موزه ملي سوريه : در خيابان "الاتحاد" واقع شده است. دمشق از باستاني ترين نقاط روي كره زمين است و قديمي ترين شهر فعلي دنيا. از 4000 سال قبل تاريخ دارند. ابتدا فراعنه مصر و بعد آرامي‌ها بر دمشق حكمراني كرده اند. كورش كبير آن جا را فتح كرد و تا پايان دوران هخامنشي جزئي از ايران شناخته مي شد. در زمان داريوش كبير پنجمين ساتراپي (استان) ايران به مركزيت دمشق بود.

بعدها اسکندر مقدوني و تيگران پادشاه ارمني ها بر دمشق حکمراني کرده‌اند. 64 سال پيش از ميلاد مسيح، دمشق به دست رومي‌ها افتاد و جزيي از روم شرقي شد و بالاخره در سال 635 به دست اعراب فتح شد. دمشق در طي حيات اسلامي خود در قالب سلسله هاي مختلفي چون فاطميان مصري، ايوبيان و امپراتوري عثماني قرار داشت. در اوايل قرن بيستم، مستعمره فرانسوي ها شد. و امروزه توريست ها مي‌توانند آثار فرهنگي به جا مانده از تمام اين ملت‌هاي کهن را در موزه ملي دمشق بازديد نمايند.

فضاي بيرون موزه بسيار زيبا و سرسبز و مانند پارك است. داخل موزه از پنج قسمت تشكيل شده است :

1-      موزه آثار ما قبل تاريخ.

2-      موزه آثار باستاني.

3-      موزه آثار كلاسيك.

4-      موزه آثار عربي و اسلامي.

5-      موزه آثار مدرن.

يك كافه بسيار زيبا و با صفا به نام "سيتي كافه" در محوطه موزه قرار دارد؛ كه با خوردن دو استكان چاي عربي؛ خستگي را از تن تان بيرون مي كند. آب و هواي دمشق معتدل مديترانه اي است. در تابستان بين 28 تا 32 درجه نوسان دارد و تقريباً هميشه هم باد مي وزد.

پايان سفر : جمعه دوم مرداد ماه 1388 ساعت 45/21 پرواز داشتيم. هتل را ساعت 18 تحويل داديم. روز آخر را نصف روز؛ حساب كردند و 25 دلار سلفيديم. تاكسي گرفتيم تا فرودگاه 600 لير و شنيده بوديم كه خارجي ها نفري 1500 لير (30000 تومان) بايد خروجي بدهند. در آخرين لحظات فهميديم كه كشور دوست و برادر ايراني ها را از اين خروجي هم معاف كرده است. بسي شاد شديم.

فرود گاه دمشق؛ چيزي ست تو مايه هاي فرودگاه هاي شيراز و مشهد وتبريز وحتي نه مهرآباد؛ بسيار ضعيف و قديمي و كلنگ مآب (فرودگاه هاي داخلي به خودشان نگيرند؛ در مثل مناقشه نيست). ساعت 30/01 بامداد به وقت تهران رسيديم به خاك وطن؛ تا دو ماه ديگر كه دوباره تركش كنيم.

طنز روزگار را ببين كه شده ايم بي سرزمين تر از باد.

"مع السلامه"

عكس ها را درادامه مطلب ببينيد.

ادامه نوشته

تشكر و قدرداني از همه ي دوستانم

گاه يک لبخند آن قدر عميق مي شود که گريه مي کنم؛

گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني ست که با آن زندگي مي کنم؛

گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نمي کنند

و گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمي کنم.

من اين دوستان و اين روزها را با دنيايي هم عوض نمي كنم.

گاهي براي بيان احساسات؛ قلم هم به گل مي نشيند و هيچ واژه اي بر سر زبانت جاري نمي شود. زندگي در تنهايي چه بي معناست و چه معنايي بالاتر از محبت و دوستي و عشق براي زندگي متصور است.

انگار ديروز بود كه چون غريبه اي در وبلاگستان فارسي قدم نهادم و امروز به داشتن بيش از 20000 نفر بازديد كننده و ده ها دوست اينترنتي؛ مفتخرم و امروز "....تا نگاه مي كني؛ وقت رفتن است.....باز هم همان حكايت هميشگي........ناگهان چقدر زود دير مي شود".

از تك تك شما دوستان عزيز و امير عزيزم متشكرم كه سفر ما را با كامنت هاي صميمي و كلمات خوشايندتان متبرك كرده و دريايي از انرژي مثبت را توشه سفرمان نموديد.

از امير عزيزم  متشكرم كه به زيبايي رسم دوستي را به ما آموخت و اين بدعت دل انگيز را بنا نهاد؛ تا باشد كه زين پس؛ هر كس از ما "بچه هاي مهاجرتي" راهي مي شود؛ برايش "گودباي پارتي مجازي" بگيريم تا انرژي مثبتي را توشه راهش نماييم. هم چون پدران مان؛ كه در گذشته؛ هر كس را كه در زندگي به گل نشسته بود را برايش "جشن گلريزان" مي گرفتند تا سكه هايي چند را توشه زندگي اش نمايد. پس به افتخار امير عزيز؛ همه با هم؛ سه مرتبه " هيب هيب ....هوراااااا".

1-   از Reza-BC متشكرم كه نه وبلاگ دارد و نه فونت فارسي؛ ولي هميشه در كامنت هايش به اندازه يك پست وبلاگ براي ما مي نويسد و اطلاعات مي دهد.

2-   از هستي عزيز متشكرم كه هميشه "خاطرات روزهاي تلخ  و شيرينش" را با ما به اشتراك مي گذارد.

3-      از نينوش عزيز متشكرم كه مسافر مونترال است و به تازگي به جمع ما آمده است و باشد كه بماند تا دوستي ها بمانند.

4-   از مرجان عزيز متشكرم كه دير زماني ست خواننده وبلاگش هستم و با "قلب كويري ش" چه بسيار اطلاعات ذي قيمتي را كه به رايگان در اختيارمان نهاده است.

5-   از مريم-يادگار عزيز متشكرم كه هميشه و هنوز وبلاگش برايم تازگي يك "يادگاري" تازه را دارد.

6-   از نيلوفر عزيز متشكرم كه در كمال خوشوقتي !!! سفرش به هم خورد تا ما هم با "نلي و باسي" باشيم.

7-  از ياداشت هاي يك بيگانه عزيز متشكرم كه براي ما هميشه نماد يك آشنايي بود.

8-   از خسرو عزيز متشكرم كه آن قدر برايم كامنت نوشته است؛ كه صميميتي زيبا را بين مان جاري ساخته است تا جايي كه ما را با آقاي باسي مزدوج نمود !!!  

9-   از دوستدار ونكوور عزيز متشكرم كه هميشه وبلاگم را با كامنت هاي زيبايش مورد عنايت قرار مي دهد.

10-  از مژده عزيز متشكرم كه چون تصوير "ماه در آب" با او آشنا شديم و هميشه مرا به ياد شعري مي اندازد : سنگ در برکه می اندازی و می پنداری / با همين سنگ زدن، ماه به هم می ريزد / کی به انداختن سنگ پياپی در آب / ماه را می شود از حافظه آب گرفت؟

11-   از مهدي عزيز متشكرم كه براي مان "درباره يك هجرت" مي نويسد.

12-   از Negin&Mehdi عزيز متشكرم كه جمع ما را صفا بخشيدند.

13-   از حميدم عزيز متشكرم كه با كلاه سيلندر و كت فراگ زيبايش، گيلاسي را هم به سلامتي ما نوشيد

14-   از Negin عزيز متشكرم كه ما را از خويش يادي بخشيد.

15-   از عباس عزيز متشكرم كه ما را به يادي تازه كرد.

16-   از queen عزيز متشكرم كه حتي در شلوغي هاي "مستر كينگ" نيز ما را از قلم نينداخت.

17-   از ثناي عزيز متشكرم كه "در راه كانادا" همواره همراه ما بود و در آخر هم براي مان شعري سرود.

18-  از الهام عزيز متشكرم كه "آغاز مهاجرت" را آغاز دوستي هاي مان قرار داد تا ما را به فالي ازحافظ شيراز مهمان نمايد.

19-  از كارنوي عزيز متشكرم كه عليرغم اسباب كشي هايش؛ "از كي يف تا مونترال" با ماست.

20-  از فرزام عزيز متشكرم كه دل ما را به كامنتي شاد نمود و با " بچه هاي مهاجرتي" از كاميار هم يادي نمود.

در پايان و يا The last but not the least باز هم از امير عزيز متشكرم كه باني اين بدعت زيبا شد و خاطره اي بي مانند را براي من وهمسرم ميترا؛ رقم زد. باشد كه تا هميشه با همسر و دختر گلش "پانيذ" روزگار را به خوشي سپري كند.

باشد بر همه ما؛ كه روزي شاد ديگر و در جايي كه دل مان تازه تر بود؛ بار ديگر با هم باشيم و ياد ايام را تازه كنيم كه حافظ شيراز فرمود :

اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد

باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود

از تمام 159 مهمان عزيزم متشكرم. آن ها كه آمدند و آن ها كه نيامدند. آن ها كه نوشتند و آن ها كه ننوشتند. همه تان را دوست دارم و براي همگي روزگاري را آرزومندم سبز و جاري و بي انتها   

يادمان باشد كه لقمان حكيم پسرش را گفت كه تو را سه پند می دهم تا کامروا شوی :

اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری !

دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !

سوم این که در بهترین کاخ ها و خانه های جهان زندگی کنی !

پسر گفت كه ای پدر ما بسیار فقیر هستیم؛ چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد :

اگر کمی دیر تر و کم تر غذا بخوری؛ هر غذایی برايت طعم بهترین غذای جهان را می دهد.

اگر بیش تر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی؛ هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است؛

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آن ها جای بگیری؛ آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست.

پ.ن. 1 :  و البته در مورد سورپرايز هم بايد بگم كه والله من خودم فكر مي كردم سورپرايزه؛ ولي با ديدن كامنت هاي دوستان متوجه شدم كه ظاهراً همه مي دانستند كه من و ميترا زن و شوهريم و فقط به روي مان نمي آوردند.  

راستش ما در ابتدا خيال داشتيم در اين دنياي مجازي؛ روزگاري چند را فارغ از قيل و قال دنياي حقيقي براي خودمان سر كنيم؛ ولي كم كم متوجه شديم كه خاطرات مشترك ما همه چيز را عيان كرده است و برخي دوستان با كامنت هاي خصوصي شان؛ ما را به ياد هم مي آورند. پس احترام خودمان را نگه داشتيم و شما را سورپرايز كرديم !!!!   

حالا با اين همه برنده؛ ما چه كسي را برنده اعلام كنيم؟ شايد كارنوي عزيز كه اولين پاسخ صحيح را داد؟ يا شايد برخي دوستان كه از مدت ها پيش متوجه شده بودند و به ما هم اعلام كردند (مثل امير عزيز)؟

به هر حال اگر شما هم موافق باشيد كارنوي عزيز را برنده اعلام مي كنيم و ايشان برنده خوشبخت يك باب "گودباي پارتي مجازي" در وبلاگ اين جانب در زمان مهاجرت مي باشند. اميدوارم كه مورد پسندشان واقع شده باشد.    

پ.ن. 2 :  كامنت هاي دوستان در پست امير را در ادامه مطلب قرار دادم تا براي هميشه برايم بماند. اين دفعه واقعاً خداحافظ.

تكمله : مي بينين خودتون نمي ذارين كه من برم. با عرض پوزش؛ برخي از دوستان در پست قبلي امير براي ما نظر داده بودند كه با عرض شرمندگي از قلم ما افتادند و به حق هم گله مند شدند. چه كنم كه دست به هر كاري مي زنم يك جاييش باز مي لنگد. با عرض پوزش چند تشكر ديگر اضافه مي شود

۲۱-      از niloofar2 عزيز متشكرم كه به تازگي با ما همراه شد.

۲۲-      از باران (تينا)ي عزيز متشكرم كه در فضاي دوستي ها چون "شاپركي پرواز مي كند".

۲3-      از شهرام عزيز متشكرم كه ما را با خود "به سوي كانادا" مي برد.

۲۴-      از شهرام عزيز متشكرم كه ما را يادي نمود.

۲۵-      از رضا و بانوي عزيز متشكرم كه رفته اند و اكنون "كانادا را براي ما گراف" مي نمايند !!!  

۲۶-      از خورشيد و شب عزيز متشكرم كه "خورشيد شب مهاجران" هستند.

 اين دفعه واقعاً خداحافظ.....

ادامه نوشته

سفرنامه سوريه – قسمت دوم

خوب خانم ها و آقايان (Ladies & Gentelmen)؛ انتظارات به سر رسيد و پارتي آقاي امير خان شروع شد. اون هم نه يك پارتي كه دوتا پارتي داريم.

لطفاً بعد از آماده شدن؛ براي مهموني تشريف ببريد اينجا و اينجا. فقط يادتون نره كه اين يك پارتي انگليسيه و انگليسي ها بسيار به آداب و رسوم پابندند. پس آقايون كت فراگ و كلاه سيلندر يادشون نره؛ خانوم ها هم كه خودشون استادند و نيازي به يادآوري ما ندارند. پس مي بينمتون در پارتي امشب.

                 

خوب برسيم به كار خودمون و ادامه سفرنامه سوريه :

بليط برگشت ما براي جمعه 2/5/1388 بود و امروز سه شنبه بود. دو سه روز وقت آزاد؛ بدون وجود بچه ها و بدون دغدغه ناشي از نبود CPR. پس در اين سه روز خودمان را رها كرديم در دامن شهر دمشق؛ تا روزگاري چند و بدون حضور بچه ها (تو بگو سرخر)؛ خستگي عالم را از دل به در كنيم.

ظاهر شهر دمشق قديمي و مثل تهران 20 سال پيش مي ماند؛ كه اگر نبود وجود اتومبيل هاي مدل بالا؛ مطمئن هم نبودي كه در 20 سال پيش نيستي !! ساختمان ها همه قديمي ساز و چند ساختمان بلند كه اداري و دولتي هستند و به سبك ساختمان آلومينيوم و پلاسكوي ما ساخته شده اند.

دمشق براي پايتخت بودن زيادي بي تكلف و ساده است. حتي مي گويند كه در محله "بشار اسد" هم از خانه هاي ويلايي و قصر خبري نيست و تنها آپارتمان هايي متحدالشكل. خانه هاي مركز شهر به مراتب قديمي تر و فرسوده تر است. جالب آن كه بيش تر آپارتمان ها ۴ تا ۵ طبقه اند و براي ساخت روكار آن ها از داربست هاي چوبي استفاده مي شود.

مردم اين شهر چندان ثروتمند به نظر نمي رسند، اين را خانه هاي ساده و خودروهاي بعضاً قديمي شان مي گويد، اما گويي به اين مقدر تن داده باشند، اغلب لبخند بر لب و شادند، حتي زنانشان، چه زنان محجبه و چه زنان بي حجاب. ديدن زناني با روبنده، در كنار زناني با روسري و زناني بي حجاب كنار يك ديگر و حتي دوستاني با اين گونه انتخاب ها؛ در سوريه امري عادي است.

در دمشق زن ها بسيار سيگار مي كشند و مردها بسيار بيش تر. صداي بوق ممتد و اعتراض آميز اتومبيل هم بسيار است؛ تو بگو عين تهران خودمون. نيمي از شهر هم از عكس هاي بشار اسد پر شده است و نيمي ديگر از بيلبوردهاي تبليغاتي.

براي ما كه ديگر دغدغه اي نداشتيم جز اين كه چگونه خودمان را در اين سه روز؛ در رخوت آسايش بعد از اين رنج ها رها كنيم؛ اول از همه رفتيم و هتل مان را عوض كرديم. رفتيم هتل "قلعه خيام" كه نمايي بسيار زيبا دارد و مانند يك قلعه قديمي اسلامي ساخته شده است. آدرسش را در همان آدرس هتل "بلال" مي توانيد ببينيد. همان طور كه گفتم چهار هتل " الماجد؛ البلال؛ قصرالفارس و قلعه الخيام" يك گروه كاري هستند.

بيرون هتل خيام محوطه بسيار زيبايي است كه كافي شاپ و رستوران در آن تعبيه شده است و چند عكس آن را مي توانيد در ادامه مطلب قسمت قبلي ببينيد. دو نماي سه بعدي هم در اينجا قرار دارد كه بايد وارد قسمت هتل الماجد و همچنين قسمت رستوران آن شويد كه جالب است.

ديدني هاي دمشق بسيار است؛ بستگي دارد اهل چه فرقه اي باشي؟ اگر مذهبي هستي كه من نبودم ؛ برو "راس الحسين" و "سيده رقيه" را ببين (غير از مرقد حضرت زينب كه در زينبيه است و خارج از شهر دمشق است).

اگر به تاريخ علاقمندي؛ مسجد اموي؛ موزه ملي دمشق و قلعه دمشق قديم را بايد ببيني و اگر از اصحاب خريد هستي؛ خيابان هاي "باب توما"؛ "الصالحيه" و "الحمرا" را براي شما ساخته اند. حال بخوانيد حكايت ديدني هاي دمشق را :

بازار شام : نامي است كه اغلب ما از كودكي و زماني كه اتاق مان شلوغ و به هم ريخته بود؛ با آن آشنايي داريم. ولي تفاوتي است عظيم ميان آن مَثَل و ديدن يكي از قديمي ترين بازارهاي جهان كه در بخشي به نام دمشق قديم واقع شده است.

دمشق را قديمي ترين پايتخت جهان مي دانند و در دمشق امروزي؛ آن بخش قديمي شام را به همان صورت كه قلعه اي بوده با خندق هاي اطرافش؛ به نام "دمشق قديم" حفظ نموده اند.

بازار شام يا بازار حميديه حال و هواي ديگري دارد. اين بازار از قديمي ترين و معروف ترين بازارهاي دنياست. در آن از شير مرغ تا جان آدميزاد پيدا مي شود. هرچند مغازه هاي سبك جديد آن، پيشينه تاريخي آن را تحت الشعاع قرار داده است. اگر بازار را مي بيني؛ حتماً بايستي بستني سنتي سوري را هم بچشي. بستني كه در مغز پسته غلتانده مي شود و به صورت قيفي و يا ليواني سرو مي گردد. ۲۵ لير سوري حدود 5۰۰ تومان قيمت يك بستني قيفي يا ليواني بزرگ.

در ميانه بازار هم مرداني با لباس سنتي سوري آماده پذيرايي با آب و يا چاي مي باشند. در دمشق از خوردن قهوه عربي و آب ميوه هاي طبيعي نيز غافل نشويد.

اما بدانيد و آگاه باشيد كه در بازارها؛ دست فروش ها كلاه بردارند. مثلاً چيزي دستشه كه داره مي فروشه؛ اما بسته اي كه مي خري همون چيز نيست!!!  (ما هم شديم موسوي و همش چيز چيز مي كنيم)

وقتي چيزي را خواستيد و به قيمت دلخواه شما ندادند راه بيافتيد برويد؛ مي بينيد كه صداي تان مي كنند و به همان قيمتي كه خواستيد مي دهند! پسرك بادكنك هاي پرنده را مي گفت بسته اي 100 لير؛ آخرش پنج بسته خريديم 100 لير.

مسجد اموي : بازار مسقف شام در انتها به مسجد جامع اموي مي رسد. مسجدي با چهار محراب براي چهار فرقه اهل تسنن ( حنفي، شافعي، حنبلي و مالكي). مسجد اموي كه در قلب شهر دمشق قرار دارد، بدون شك از بي نظيرترين بناهاي تاريخي اين شهر به شمار مي رود و شايد معروف ترين بناي تاريخي - مذهبي اين كشور كهن هم باشد.

مسجد اموي در قرن هشتم ميلادي ساخته شده است. نكته مهمي كه در مورد مسجد اموي وجود دارد اين است كه محل بنا شدن مسجد از دوران هاي بسيار دور، محل عبادت و پرستش گاه بوده است؛ به طوري كه سه هزار سال پيش مقبره "حداد آرامي" خداي روشنايي و توفان، در اين محل بنا شده بود؛ زيرا در آن زمان مردم سوريه "حداد" را مي پرستيدند و آرامگاه وي را در اين منطقه از شام بنا كرده بودند.

پس از آن در قرن اول ميلادي و در زمان حكومت روم بر اين كشور، رومي ها آن را به معبد ژوپيتر، خداي خدايان روم، تغيير دادند، اما در قرن چهارم ميلادي با رواج مسيحيت در اين منطقه، معبد ژوپيتر به كليساي سنت جان (يحيي تعميددهنده) تبديل شد و تا زمان فتح كشور توسط مسلمانان در سال 635 ميلادي، به اين شكل باقي ماند، ولي با ورود اسلام به شام، ساختار مذهبي اين محل دگرگوني بنياديني يافت كه پيش از آن هيچ گاه به خود نديده بود.

در ابتداي امر، مسلمانان و مسيحيان مسجد را ميان خود تقسيم كرده و در كنار هم به عبادت مي پرداختند به طوري كه مسلمانان در شرق مسجد و مسيحيان در غرب آن مراسم مذهبي خود را به جا مي‌آوردند، اما با روي كار آمدن خاندان اميه در آن زمان، خليفه اموي وليدبن عبدالملك، در سال 705 ميلادي، كه شام (دمشق) پايتخت تمامي سرزمين هاي اسلامي اعراب‌ به‌شمار مي رفت، دستور ساخت اين مسجد را صادر كرد. قصد وي از اين كار ساخت مسجدي در خور عظمت ملت عرب بود كه هيچ مسجدي همانند آن ساخته نشده باشد.

او به همين منظور تصميم به اقناع مسيحيان براي گذشتن از حق مسلم خود در اين مكان گرفت و براي رسيدن به اين مهم محل ديگري را براي بناي كليساي سنت جان در نظر گرفت و علاوه بر آن زمين هاي بسيار ديگري را نيز به ساخت كليساهاي ديگر جامعه مسيحي دمشق اختصاص داد. ساخت مسجد اموي در اين مكان ده سال به‌طول انجاميد و يازده ميليون دينار هزينه برداشت.

اين مسجد اكنون با عظمت‌ترين و برجسته‌ترين بناي شهر دمشق است و بر زميني ساخته شده كه همواره مقدس بوده و عبادت گاه هاي مختلفي بر آن بنا شده است. بنابراين تاريخچه مسجد؛ به نوعي تاريخ شهر دمشق و هم چنين تاريخچه معماري و به ويژه معماري و هنر اسلامي اين شهر را نشان مي دهد.

تزيينات، عظمت و وسعت مسجد، نقاشي‌ها و معرق‌كاري هاي روي ديوار، خود شاهكاري است كه سبب شده اين مسجد جايگاهي ويژه و والا در ميان مساجد بزرگ دنياي اسلام داشته باشد.مي گويند امام سجاد در اين مسجد سخنراني كرده و مقبره حضرت يحيي فرزند ذكريا نيز در آن است.

براي ورود بايستي كفش ها را در آوريد زيرا كف مسجد از پاكيزگي برق مي زند. 25 لير وروديه دارد كه ايراني ها معاف هستند (كشور دوست و برادر هم اينهههه)

 زن ها براي ورود بايستي محجبه باشند؛ وگرنه كه باراني به نام "ربع" به آن ها داده مي شود تميز و بخار خورده و بسي شيك !!!

كمي دورتر از مسجد اموي و در سمت شمال شرق آن؛ مرقد حضرت رقيه واقع شده است كه توسط ايرانيان بازسازي و مرمت و نگهداري مي شود. آن جا اصلاً احساس غريبي نمي كني؛ همه فارسي حرف مي زنند.

البته كلاً در دمشق احساس غريبي نمي كني؛ زبان فارسي به مقدار زياد در شهر فهميده مي شود (البته فقط براي خريد و فروش). ايراني ها را كاملاً مي شناسند و حتي احترام مي گذارند. واحد پول ما را مي شناسند و در مغازه ها هم قبول مي كنند؛ فقط نرخ تبديل شان گران است.

عكس ها را درادامه مطلب ببينيد.

ادامه نوشته

گودبای پارتی مجازی

دوستان امیر عزیز در اینجا یک گودبای پارتی مجازی به راه انداخته است که هر کس نیاید از دستش رفته است. راستی یک مسابقه هم داریم.

من در انتهای این برنامه گودبای پارتی که اصلاً نمی دونم چه جوریه و خود امیر توضیحش رو می ده؛ براتون یک سورپرایز دارم.

حالا این سورپرایز چیه؟ خوب مسابقه همینه و شما باید حدس بزنید.

پس این گوی و این هم میدان.

سفرنامه سوريه – قسمت اول

خوب؛ بالاخره انتظارات به سر رسيد و مقارن با برنامه گودباي پارتي امير عزيز؛ قسمت اول سفرنامه سوريه؛ به زير چاپ رفت. اين شما و اين برگ سبز ِ تحفه درويش :

اولين گام : براي مسافرت سوريه؛ تهيه ويزا است كه بسيار سهل و ممتنع مي باشد. كافي است ساعت 9 صبح جلوي در سفارت سوريه در تهران حاضر باشيد.

آدرس : تهران – خيابان آفريقا – خيابان آرش.

مدارك مورد نياز : گذرنامه + يك قطعه عكس + مبلغ 65000 ريال براي هر گذرنامه.

متصدي مربوطه كه ايراني است به تعداد افراد متقاضي؛ فرم به شما مي دهد كه بايستي مشخصات افراد متقاضي؛ آدرس منزل و غيره را در آن بنويسيد و به همراه هزينه مربوطه (6500 تومان) به او برگردانيد؛ سپس رسيدي به شما مي دهد كه ساعت 15 همان روز مي توانيد مراجعه نماييد و ويزاهاي تان را بگيريد.

نكته : سفارت روز هاي پنجشنبه و جمعه تعطيل است؛ بنابراين روزهاي چهارشنبه كمي شلوغ تر از روزهاي ديگر است.

دومين گام : تهيه بليط است؛ كه به سادگي از تمام آژانس ها قابل ابتياع مي باشد؛ ولي اگر براي زمان نزديك بخواهيد؛ اغلب به سختي جا مي دهند. قيمت بليط ها از حدود 350000 تومان تا 500000 تومان است كه بستگي دارد به خطوط پروازي تان.

سومين گام : پرداخت عوارض خروج از كشور است كه در حال حاضر 25000 تومان براي هر نفر است كه هم مي توانيد در كليه شعب بانك ملي و يا اين كه در فرودگاه پرداخت نماييد.

مدت پرواز تا دمشق حدود سه ساعت است. اختلاف ساعت تهران و دمشق حدود 30/1 ساعت است. يعني ساعت 12 ظهر ما معادل 30/10 صبح دمشق است. واحد پول سوريه لير سوريه يا پوند سوريه مي باشد كه هر لير معادل حدود 20 تومان است و هر 50 لير معادل حدود يك دلار آمريكا مي باشد.

اغلب پروازهاي ايران اير از تهران به دمشق ساعت 15/18 به وقت تهران و زمان فرود در دمشق 45/19 به وقت دمشق است. برگشت پروازها از دمشق به تهران ساعت 15/21 به وقت دمشق و زمان فرود در تهران 20/01 به وقت تهران است . هواپيماها هم فعلاً ايرباس مي باشد.

پرواز ما دوشنبه 29 تيرماه 1388 ساعت 15/18 به وقت تهران بود. سه ساعت قبل از پرواز در فرودگاه امام خميني بوديم. من و همسرم فقط يك چمدان كوچك مسافرتي داشتيم؛ كه آن را هم ايران اير اجازه نداد ببريم داخل هواپيما. چمدان را در محل مخصوصي با 4000 تومان سلفون پيچ كرديم و داخل بار داديم.

پرواز تقريباً سر ساعت انجام شد و ساعت 30/19 به وقت دمشق رسيديم. اغلب هتل هاي خوب دمشق در ميداني است به نام "ميدان مرجه". اگر به آن جا برويد بالاخره يك هتلي گيرتان مي آيد. از فرودگاه دمشق بايستي 1000 لير (20000 تومان) به تاكسي هاي فرودگاه بپردازيد تا به آن جا ببرندتان.

استاندارد هاي هتل در سوريه پايين تر از ايران است. بنابراين در زمان مسافرت و انتخاب هتل هاي سه ستاره و يا چهار ستاره؛ بايستي اين نكته را مد نظر داشت. البته اين مطلب فقط به كيفيت هتل و خدمات و سرويس دهي آن ها بر مي گردد؛ وگرنه از لحاظ امنيت؛ دمشق بسيار امن است و ميزان دزدي در آن بسيار پايين است.

ما به توصيه كاميار عزيز؛ ابتدا به هتل "قصرالفارس" رفتيم. اتاق هاي بالاي اين هتل شبي 100 دلار و اتاق هاي پايين آن شبي 50 دلار است كه به نظر مناسب مي آمد. ولي اين هتل جاي خالي نداشت و به هتل كناري آن " هتل الماجد" رفتيم. آن جا هم جاي خالي نداشت؛ ولي چون آن ها يك مجموعه هتل به نام " گروه الماجد" هستند؛ مي توانند در ديگر هتل هاي شان براي شما جا بگيرند. بنابراين متصدي مربوطه نيز براي ما در هتل ديگري به نام "هتل البلال" اتاقي با قيمت شبي 50 دلار رزرو كرد. آدرس تمام مجموعه هتل ها را در ادامه مطلب ببينيد.

هتل البلال در كوچه اي مانند "كوچه برلن" خودمان واقع شده است. كيفيت "هتل بلال" هم زير متوسط است؛ ولي براي يكي دو شب قابل تحمل است.

قيمت غذا در مطعم هاي دمشق معقول و اگر ارزان تر از ايران نباشد گران تر نيست. قيمت فست فود و پيتزا براي هر نفر حدود سه تا پنج هزار تومان است. غذاي سنتي سوري ها "شاورماي مرغ" است كه مانند كباب تركي است و لاي نان لواش مي پيچند. هم بسيار لذيذ است و هم ارزان. هر ساندويچ 50 لير (1000 تومان) و نوشابه قوطي هم  25 لير (500 تومان). يك نوع پيتزاهاي كوچك هم دارن با طعم هاي مختلف از 25 تا 75 لير و طبعاً آن ها هم بسيار لذيذ.

البته ما نفهميديم كه چرا فست فودهاي بزرگ آمريكايي مانند "مك دونالد" و "KFC" و غيره درسوريه شعبه ندارند. شايد ان جا هم آمريكا؛ شيطان بزرگ شناخته مي شود. نكته ديگري را هم كه نفهميدم اين بود كه قسمت پايين تمام درخت هاي كنار خيابان را رنگ سفيد مي زدند؛ چرايش را نمي دانم. نگوييد چرا نپرسيدي كه سوري ها زبان انگليسي بسيار ضعيفي دارند و فارسي را هم فقط براي خريد و فروش مي فهمند و نه براي بحث هاي محيط زيستي.

در ميان تاكسي هاي سوريه از فيات هاي قديمي مي توان ديد تا پرايدهاي صفركيلومتر. همه به رنگ زرد. در اين جا رسم نيست يك تاكسي چند مسافر را با مقصدهاي متفاوت سوار كند. اگر يك خانواده ۵ نفره باشيد، بايد حتماً دو تاكسي كرايه كنيد. نشستن دو نفر بر روي صندلي جلوي تاكسي ممنوع است. كرايه ها هم يا توافقي است و يا بر اساس تاكسيمتر؛ كه كمتر تاكسي زير بارش مي رود. ولي پليس ها (شرطه ها) آماده اند تا درصورت تخلف راننده تاكسي، به سرعت رسيدگي كنند.

به غير از تاكسي، ون هاي۲۰- ۱۸ نفره هم به مردم شهر سرويس مي دهند. در اين ون ها؛ كرايه هر مسير ۵ لير سوري چيزي معادل 10۰ تومان ايراني است. اگر مسيرها را بشناسيد، بيشتر از چند دقيقه معطل ون نخواهيد ماند (ما كه بلد نبوديم). به هرحال كرايه اين وسيله به صرفه تر از كرايه ۵۰ تا ۱۰۰ ليري تاكسي است. با اين حال كرايه 1000 تا 20۰۰ توماني تاكسي؛ در مقايسه با بنزين ليتري 800 تومان سوري ها؛ ارزان تر از نرخ آژانس در ايران به نظر مي رسد.

اتومبيل هاي ايراني؛ اعم از سمند و پژو 405 و پژو روآ و پرايدهاي تاكسي را در جاي جاي شهر مي توان ديد. به هر حال ايران خودرو شعبه اي هم در كشور دوست و برادرمان سوريه دارد كه امسال براي نخستين بار سهامش ضررده شد از اين شعبه هاي سوري و ونزوئلايي.

به هر حال ما صبح زود روز سه شنبه بيدار شديم تا برويم سفارت كانادا براي پيگيري برگه CPR من كه نيامده بود. آدرس سفارت كانادا در دمشق عبارتست از :

Syria – Damascus – Autostrade Mezzeh – lot 12

يكشنبه تا چهارشنبه 30/16 – 30/8 سفارت ارباب رجوع مي پذيرد؛ ولي ساعات پاسخگويي به مسائل مهاجرت 30/11 – 30/8 صبح است و معمولاً در ساعت 00/15 مدارك را تحويل مي دهند. نكته قابل توجه اين است كه سفارت ايران در دمشق هم ديوار به ديوار سفارت كاناداست.

ما ساعت 30/7 جلوي سفارت بوديم؛ ولي نه تنها سفارت كه تمام دمشق خواب بودند. براي صرف صبحانه حتي يك سوپر ماركت پيدا نكرديم كه باز باشد. شهر در ساعت 8 بيدار مي شود. ساعت 8 از يك فروشگاه به نام FAMILY كه روبروي سفارت بود كمي شير و كيك خريديم و به صورت صحرايي سرو نموديم.ساعت 30/8 درب سفارت باز شد و مامور جلوي در از هر كس مي پرسيد كه كارشان چيست؛ وقتي ما هم مشكل مان را توضيح داديم؛ گفت كه فقط يك نفر بايد داخل برود. پس همسرم داخل رفت كه تسلط بيش تري به زبان انگليسي دارد.

بعد از نيم ساعت همسرم برگشت بسيار خوشحال و گفت كه حل شد و ساعت 00/15 امروز بايد برگه جديد را بگيريم؛ ضمن آن كه چون شماره ويزاي هر گذرنامه بايستي با اين برگه هم خواني داشته باشد؛ ويزاي قبلي باطل و ويزاي جديد صادر مي گردد.

بماند كه همسرم تعريف مي كرد كه آن جا چقدر كارآگاه بازي و آرسن لوپن بازي در آورده اند كه ببينند اين برگه كجاست؟

اونا : در سيستم ما برگه صادر شده است؛ پس كجاست؟

ما : نمي دانيم.

اونا : آيا بسته آرامكس پلمب بود؟

ما : بله.

اونا : آيا بسته پستي ما پلمب بود؟

ما : بله.

اونا : اگه راس ميگين؛ بگين بينيم بسته ما با چسب پلمب شده بود يا منگنه؟

ما : با منگنه.

اونا : اين مورد بسيار عجيب و غريب است (That's sooooo bizarre).

ما : بله بسيار عجيب و غريب است (Yes that's sooooo bizarre).

اونا : تا به حال همچين موردي در سفارت ما نبوده ( يعني سوتي هاي ما در حد اشتباه نوشتن شماره گذرنامه و اين حرف هاست؛ تو اين مورد ديگه كارمند ما نوبرشو آورده).

ما : متاسفانه الان ديگه پيش آمده.

اونا : باشه ما يكي ديگه صادر مي كنيم و بايد دوباره ازتون هزينه "لندينگ في" بگيريم؛ ولي قانوناً شما اين هزينه رو يه بار داديد و نميشه دوباره ازتون گرفت. پس مجاني براتون صادر مي كنيم (اولين ضربه اقتصادي به دولت فخيمه كانادا).

ما : قربونتون و مرسي و تنك يو وري مااااااااااچچچچچچچچچچچ

ساعت 00/15 هم رفتيم دم در سفارت و باز هم فقط همسرم را راه دادند داخل و تمام. اكنون من هم به ثبت رسيدم و مي توانم با ساير اعضاي خانواده به كانادا بروم.

نتيجه اخلاقي داستان : هيچ وقت از موضع طلبكاري تون كوتاه نياييد؛ اگر كه طرفِ تون يك دولت باكلاس است كه به حقوق شهروندي احترام مي گذارد؛ در غير اين صورت (به قول برنامه نويس ها IF ELSE ) توصيه مي شود دُمِ تان را لاي پاي تان بگذاريد و خوشحال باشيد كه حداقل كتك نخورده ايد

بعد ها كه داستان را براي وكيلم تعريف مي كردم؛ مي گفت تهيه ويزا و برگه هاي CPR با كارمندان كانادايي سفارت و كنسول است؛ ولي اين كارهاي جزيي مثل ارسال مدارك با كارمندان عرب سوري سفارت است و تمام اين تيكه ها هم از گور اينا بلند مي شه. مي گفت من يك بار تو بسته ارسالي از سفارت كانادا؛ برگه استعفاي يكي از كارمنداشون رو پيدا كردم. ديگر تو خود بخوان حديث مفصل.

عكس ها را درادامه مطلب ببينيد.

ادامه نوشته

مشاعره

ديروز يك نفر آمد كه خانه مان را براي اجاره ببيند. تعريف مي كرد كه نويسنده و شاعر است و الان هم كتابي را در دست تهيه دارد كه با تمام اسامي ايراني شعر مي سازد به صورتي كه حروف اول ابيات از آن نام تشكيل شده باشد. اگر نام چهار حرفي باشد؛ رباعي و اگر پنج حرفي باشد؛ مخمس و اگر هم سه حرفي باشد لابد مثلث ناميده مي شود.

خلاصه گفتيم اسم ما "پوريا" ست و ايشان هم سرود كه :

پريدم تا به معشوقم رسيدم

وجودم دادم و مهري خريدم

ره عشاق راهي پُر نشيب است

يكي از پُر خطرها را گزيدم

از اين داد و ستد؛ ضرر نديدم.

مي بينيد كه حروف اول ابيات نام "پوريا" را مي سازد.

زياده عرضي نيست؛ گفتم حالا كه دور هم هستيم؛ يك كم بخنديم ........

چه مي كنيم؟

اين روزهاي آخر چه مي كنيم؟ والله كار بدي نمي كنيم.

من دروس زبان نصرت را مي خوانم. تتمه لوازم منزل را مي فروشيم. قيمت دلار كانادا را پيگيري مي كنيم كه روز به روز بالا مي رود. آگهي براي رهن كامل منزل مان مي دهيم. دنبال جمع آوري سابقه بيمه ماشين هستيم. دنبال تهيه سوابق رانندگي از اداره محترم راهنمايي و رانندگي هستيم.

ليست دوستان و اقوام را براي خداحافظي تهيه مي كنيم و انتخاب نوع خداحافظي تلفني و يا حضوري. از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان؛ كمي هم با هم مي ترسيم. از آينده؛ از درستي تصميم. هارت و پورت زياد داريم؛ ولي خوب مي ترسيم.

زماني بود كه ناپلئون بناپارت هنوز گروهبان ساده اي بود و در جنگي زير آتش توپ خانه دشمن مشغول كارزار بود. هم سنگرش به او گفت كه چرا از ترس زانوانش دارد مي لرزد؟ ناپلئون پاسخ داد كه تو اگه نصف ترس من رو داشتي تا الان فرار كرده بودي؛ من مي ترسم ولي ايستاده ام و مبارزه مي كنم. خلاصه كلام؛ من هم مي ترسم ولي دست از ادامه راهي كه شروع كرده ام بر نمي دارم.

پ.ن. راستي لابلاي اين كارها مشغول نوشتن سفرنامه سوريه براي شما نيز هستم. مي دانم كه دير شده؛ ولي چه كنم كه گرفتارم.

حكايتي اندر وصف وكيل ما

ديگر فكر مي كنم همه دوستان مي دانند كه وكيل و مشاور مهاجرتي ما خانم نكونام و موسسه اميدهاي آتيه مي باشند (البته تشابه اسمي ايشان با جواد نكونام اصلاً تصادفي نمي باشند و ايشان دختر عموي اوشان مي باشند).

از روز اولي كه اين وبلاگ تاسيس شد؛ بسياري از دوستان با كامنت هاي خصوصي و عمومي و ايميل مي پرسيدند كه آيا از وكيل مان راضي هستيم يا خير؟؟

طبيعتاً در آن زمان نمي شد پاسخ دقيقي به اين سوال داد. دوستان قديمي من مي دانند كه پروسه پرونده  مهاجرتي ما نزديك شش سال به طول انجاميد و زماني كه من اين وبلاگ را افتتاح كردم؛ هنوز حتي تكليف مصاحبه ما هم معلوم نبود.

بنابراين من هم به تمام دوستان پاسخ مي دادم كه تا زماني كه وكيلم پرونده ما را با موفقيت تمام نكند؛ نمي توانم درباره ايشان اظهار نظر نمايم. قرارداد ما با وكيل تا پايان مصاحبه و يا waive شدن بود و مراحل بعد از مصاحبه مانند مديكال و ويزا و لندينگ وغيره با خودمان بود.

بنابراين امروز كه قرارداد ما به سرانجام خود رسيده است؛ مي توانم قضاوتم را راجع به خانم نكونام بگويم. ايشان شخصي است بسيار منظم در كار خويش؛ كه تقريباً هيچ چيز را به اميد قضا و قدر رها نمي نمايد. شخصي است كه بسيار در كار خويش ممارست و پشتكار به خرج مي دهد و در نهايت شخصي است با وجدان كاري بسيار.

زمستان 1386 وقتي ايشان از روي نوبت پرونده هاي كاري اش حدس مي زد كه به زودي نامه upgrade ما مي آيد؛ جلوتر و قبل از ارسال نامه؛ از ما خواست كه تمام مدارك را آماده كنيم و برايش ارسال نماييم. زيرا زماني كه نامه مي آيد؛ فقط يك ماه فرصت براي ارسال مدارك وجود دارد. به اين ترتيب زماني كه نامه ما آمد؛ به سرعت ايشان توانست مدارك را ارسال نمايد.

در پرونده هاي قديمي معمولاً تا شش ماه بعد از ارسال اين مدارك؛ نامه مصاحبه و يا waive شدن مي آيد. وقتي بعد از شش ماه نامه اي براي ما نيامد؛ ايشان به صورت مداوم و با توالي منظم (هر دو ماه)؛ شروع به زدن ايميل و فاكس براي پيگيري نمود تا اين كه شب عيد 1387؛ سفارت ايميل داد كه پرونده در حال بررسي است و پيگيري خود را به حداقل برسانيد و دو ماه بعد هم waive شديم و مدارك مديكال مان آمد؛ كه جزييات آن را در اينجا و اينجا بخوانيد.

در اين مرحله ما طبق قرارداد با ايشان تسويه حساب نموديم. ولي بر خلاف اغلب وكلا كه بعد از تسويه حساب؛ ديگر پيگير كارهاي موكل شان نمي باشند؛ ايشان با همان شدّت و حدّت سابق؛ پيگير كار ما بود تا مدارك مديكال مان را برسانيم و چك لندينگ را نيز خودش آماده نمود و ارسال كرد. در اين مشكلي هم كه براي لندينگ من پيش آمده است؛ ايشان هم چنان با همان تعهد سابق؛ مشغول نامه نگاري و پيگيري كار بود.

علاوه بر تمام اين مسائل؛ كار ايشان يك خصوصيت منحصر به فرد ديگر هم دارد كه سبب شده بود من روز اول بين تمام وكلايي كه ديده بودم؛ با ايشان قرارداد ببندم. مبلغ قرارداد مهاجرت در زمان ما چهار هزار دلار آمريكا بود. اين قيمت در ميان تمام وكلا ثابت بود و عرف اغلب مشاورين مهاجرت به اين صورت بود كه يك سوم مبلغ را در زمان عقد قرارداد و به عنوان پيش پرداخت مي گرفتند؛ يك سوم بعدي را وقتي كه "فايل نامبر" را مي گرفتند بايستي پرداخت مي نموديد و در زماني كه مصاحبه شما در مي آمد؛ يك سوم پاياني را دريافت مي كردند.

نكته جالب توجه اين بود كه در هر مرحله كه كار به بن بست مي خورد (مثلاً مدارك كافي نبود و "فايل نامبر" تشكيل نمي شد و يا پرونده رد مي شد و به مصاحبه نمي رسيد)؛ پول دريافتي تا آن مرحله مسترد نمي شد و به عنوان حق الزحمه كار تا آن مرحله تلقي مي شد ( تو بگو "حق زور").

خوب طبيعي بود كه در اين ميان؛ برخي وكلاي بي وجدان هم دكان باز كرده بودند و هر گونه پرونده اي را - حتي اگر مي دانستند كه طرف واجد شرايط نمي باشد - مي پذيرفتند و بعد از دريافت يك سوم مبلغ قرارداد و عدم تشكيل "فايل نامبر"؛ قرارداد را فسخ مي كردند. حال حساب كنيد كه چند تا از اين "يك سوم" هاي بي زبان را در سال از افراد دريافت مي كردند !!

ولي روش كار خانم نكونام – حداقل در آن زمان – به اين صورت بود كه فقط حدود 500 – 600 دلار را در آغاز پرونده مي گرفت كه به قول خودش؛ مطمئن باشد كه شما مشتري ثابت قدم هستيد !! و مابقي مبلغ چهار هزار دلار را زماني مي گرفت كه مصاحبه شما در بيايد. همين مطلب باعث شد كه حداقل خود من با اطمينان بيشتري با ايشان قرارداد ببندم.

تكمله : در پايان بايستي ذكر نمود كه از هر فردي در جامعه؛ مي توان برداشت هاي مختلفي داشت. مثلاً من كساني را مي شناسم كه مشاور مهاجرتي شان را بيچاره نموده بودند؛ يا با كم كاري هاي خودشان در تهيه به موقع مدارك و يا با ندادن حق وحقوق كامل مشاورين. خوب طبيعي است كه وكيل شان نيز اين افراد را اذيت مي كرد و يا مدارك شان را گرو نگه مي داشت تا پولش را بگيرد. خوب طبيعي است كه اين افراد در ارزيابي هاي شان از آن وكيل بدگويي مي كردند. ولي كساني كه همكاري مثبتي با وكيل شان داشتند؛ از ايشان به نيكي ياد مي كردند.

اين تكمله از آن جهت ذكر شد كه شايد برخي هم؛ خاطره خوبي از خانم نكونام نداشته باشند؛ ولي من بدون پيش قضاوت و با شناختي كه از خانم نكونام دارم؛ حدس مي زنم كه خود ايشان هم زياد بي تقصير نباشند.

حس خاصي براي هجرت...

با حل شدن مشكل برگه ‍CPR ديروز براي تهيه بليط به IOM رفتم و براي تاريخ ۱۸ سپتامبر ۴ فقره بليط ابتياع نموديم. يعني براي پسر فينگيلي مان نيز يك صندلي كامل گرفتيم كه هم بتوانيم از سهميه بار او استفاده كنيم و هم كمي رنج سفر را كاهش دهيم.

بيشتر لوازم منزل فروش رفته؛ با مشخص شدن تاريخ سفر؛ خانه را هم مي توانيم رهن بدهيم. بقيه كارها هم آرام آرام انجام مي شود. يك سر داريم و هزار سودا. مي گويند "المسافر كالمجنون" ( بعد از بازگشت از سوريه كلي عرب شديما  ). ما هم حسابي مجنون شده ايم.

ولي از طرفي دل كندن از تمام زندگيت؛ حس و حال خاصي را دارد. انگار نوعي وارستگي است. عرفا گفته اند"هر چيز كه نپايد؛ دلبستگي را نشايد"؛ به همان مرحله رسيده ام. چيزي برايم با ارزش تر از كتاب هايم نبود؛ همه را فروختم. اينك مهاجري هستم با يك عدد زن و دو عدد فرزند و چند چمدان؛ كه تمام زندگي مرا تشكيل مي دهد. حس خاصي است.

همراه شو عزيز / كاين درد مشترك / هرگز جدا جدا درمان نمي شود...

بازگشت پيروزمندانه خويش را از بلاد سوريه و سفارت خانه فخيمه كاناداي كافر را خدمت تمام دوستان هم وبلاگي تبريك و تهنيت عرض مي نمايم.

اين پست را تقديم مي كنم به كاميار عزيز. پيگيري مشكل گم شدن برگه CPR؛ براي من بسيار دشوار بود؛ زيرا موردي بود بسيار استثنايي؛ كه نه وكيل مان تجربه مشابهي داشت و نه سفارت كانادا. ولي توضيحات كاميار عزيز در پست خويش مبني بر مسافرت فوري به سوريه؛ الگوي خوبي براي حركت من شد. كاميار جان متشكرم.

نمي دانم شما از سينرژي (Synergy) چيزي شنيده ايد يا نه؟ سینرژی یعنی توان دو نفر در یک ارتباط موثر؛ بیش از مجموع توان هر یک از آن هاست. یعنی دو به علاوه ی دو می شود پنج نه چهار.

بين دو نفر یک رابطه وجود دارد. بين سه نفر سه رابطه وجود دارد. ولي بين چهار نفر شش رابطه وجود دارد نه چهار رابطه؛ مي توانيد حساب كنيد. به همين ترتيب؛ سینرژی 5 نفر برابر با 10 رابطه، سینرژی 10 نفر برابر با 45 رابطه و سینرژی 100 نفر برابر با 4950 رابطه خواهد بود. این قدرت سینرژی است.

آقاي "باکمینستر فولر" فرمول سینرژی براي محاسبه تعداد روابط را به اين صورت ارايه نموده است:

ابتدا تعداد کل افراد را به توان دو برسانید. سپس تعداد کل افراد را از این عدد کم کنید. حاصل را بر دو تقسیم کنید تا تعداد ارتباطات به دست آید.

۲/(تعداد افراد –۲ تعداد افراد ) = سینرژی

غرض از تمام اين قلم  اندازي ها اين بود كه قدرت سينرژي بين خودمان را دست كم نگيريم. من و همسرم در طول شش سال پيگيري پرونده مهاجرت مان؛ بالا و پايين زيادي داشتيم كه هم رنج هايش را به تنهايي بر دوش مي كشيديم و هم براي يافتن راه حل فقط دو فكر داشتيم.

ولي در اين اولين مشكلي كه بعد از ايجاد وبلاگ پيدا شد من قدرت سينرژي را درك كردم. دوستان زيادي هم با همدردي خودشان رنج اين درد مشترك را كاهش دادند و هم با ارايه راه حل هاي مختلف نشان دادند كه "هيچ يك از ما باهوش تر از همه ما نيست". از تمام دوستانم متشكرم.

پرونده ما شش سال به طول انجاميد؛ ولي به محض آن كه من اين وبلاگ را ايجاد نمودم؛ سه ماه بعد مديكال ما آمد و پرونده به انجام رسيد. چه كسي مي تواند قسم بخورد كه اگر اين سينرژي نبود؛ بازهم پرونده ما در همين تاريخ به انجام مي رسيد !!!

مسافرت ما به سوريه با موفقيت انجام شد. رفتيم سفارت كانادا و مشكل را گفتيم. آن ها هم بسيار متعجب شدند و ابراز شگفتي مي كردند كه اين نخستين بار است كه چنين اتفاقي مي افتد ولي در نهايت مجبور شدند كه مجدداً برگه CPR مرا صادر نمايند.

جزييات سفر به سوريه را طي سفرنامه اي در يك پست خواهم نوشت و سعي خواهم نمود مواردي را كه براي يك مهاجر كانادا در سوريه مفيد است ذكر نمايم.

پس تا بعد؛ خوش باشيد و سینرژی را باور داشته باشید.

با هم پشت ما کوهه