اول از همه بگذارید گودبای پارتی وبلاگی یکشنبه شب را یادآوری کنم که برای دو تن از دوستان خوب مان خورشید شب مهاجر و سارای عزیز در وبلاگ های شان ترتیب داده شده است و آرزویی کنم برای تمام دوستان منتظر که زودتر گودبای پارتی شان برپا شود. 

و اما در این پست می خواهم راجع به احساسات روحی ام بنویسم. احساس شخصی ام است ها؛ اما عجیب این جا احساس می کنم که روحم دارد باز می شود. دیده ای که وقتی مریض هستی؛ چطور سر و کله ات گرفته است و در زمان بهبودی چطور سر و کله ات باز می شود و چه حس خوبی هم بهت دست می دهد. عین همان است دیگر.

ایران که بودم شاید شغل خوبی داشتم؛ درآمد خوبی داشتم؛ خانه و ماشین خوبی داشتم؛ ولی مشکلات نهانی زیادی هم در اطرافم بود که روحم را احاطه کرده بود. آلودگی هوا و آب و صوتی و غیره؛ ترافیک؛ عدم ثبات سیاسی و اقتصادی؛ اخبار مسموم و دروغ و ناامید کننده صدا و سیما؛ آینده نامطمئن  شخصی و اقتصادی؛ مشکلات و گرفتاری های مردم و اطرافیان مان؛ رواج دروغ و دیکتاتوری در جامعه از بالاترین تا خودمان و خیلی مسائل دیگر.

اگر تک تک آن ها را به صورت جزیی در نظر می گرفتی؛ مهم نبود و قابل اغماض و چشم پوشی. ولی مجموع این جزییات قابل اغماض؛ یک کل را تشکیل داده بود به نام "زندگی من" که تمام روحم را بسته بود و نمی توانستم نفس بکشم. برآیند تمام این جزییات قابل اغماض موجودی از من ساخته بود؛ کم تحمل و عصبی و همیشه در آستانه انفجار و از آن بدتر این که به آن وضعیت عادت هم کرده بودم.

از وقتی که به این جا آمده ام؛ شاید هنوز کار ندارم؛ خانه ندارم؛ ماشین ندارم و درآمد هم ندارم (کت پوست مار ندارم؛ شلوار لی که دارم...) و خیلی طبیعی تر است که الان گرفته تر و مغموم تر و عصبی تر و کم تحمل تر باشم. ولی عجیب این که هر روز احساس می کنم که روحم تازه تر می شود.

وقتی که هر روز صبح هوای تازه اقیانوس را استنشاق می کنی؛ وقتی که صدای مرغان دریایی را در بالای سرت می شنوی؛ وقتی که نگاهت در یک سو با دریا تلاقی دارد و در سوی دیگر با کوهستان و جنگل؛ وقتی که صدای اتومبیل را بسیار کم می شنوی؛ وقتی که مردم را در تلاش و کوشش مثبت می بینی؛ وقتی که همه را بشاش و گشاده رو و زنده دل می بینی که به محض دیدنت لبخندی می زنند و سلامی می گویند؛ وقتی که نه صدای گوش آزاری می شنوی و نه دعوا و درگیری می بینی؛ وقتی که ............

تازه احساس می کنی که روحت کم کم دارد از برخی جزییات قابل اغماض پیشین پاک می شود که سال ها بود بهشان عادت کرده بودی و به این گرفتگی و اسپاسم روحی هم. و حالا آرام آرام؛ تازه می شوی و افکار مثبت در روحت جاری می شود و سیلان می یابد و انگار می کنی که شیطان دارد روحت را ترک می گوید و نفس قدسی به جایش می نشیند.

ضرب المثل آلمانی است که می گوید "شیطان در جزییات زندگی می کند". پس مراقب همین مسایل جزیی و بی اهمیت زندگی باشیم که کل زندگی از همین جزییات بی اهمیت و قابل اغماض تشکیل شده است.