گواهینامه ونکووری
اول – بالاخره آسمان تپید و دست ما به این دلبر جانانِ من که برده دل و جانِ من، رسید. البته گواهینامه را عرض می کنم
"یوسف" واقعاً کارش درسته. دو جلسه کار کرد و بعدش هم قبولی. به نظر من دو عامل باعث شده است که کار یوسف، تومنی صنار با بقیه فرق داشته باشه :
اول آن که یوسف تمام مطالب را ساده و عملی بیان می کند. مثلاً شما در زمان گردش به چپ در چهار راهی که چراغ تان سبز شده است بایستی کمی اتومبیل تان جلو بیاید و در زمان مناسب بپیچید. خوب سوال این است که چقدر باید جلو بیایید؟ مدرس قبلی می گفت ابعاد چهار راه را حساب کن، به اندازه یک سوم طول چهار راه جلو بیا ولی در ضمن از مرکز فرضی چهار راه عقب تر باشی. حالا تو ببین سرِ امتحان که ده تا گردش به چپ بهت میدن، چقدر سخته که هر بار این محاسبات را با استرس امتحانت انجام بدهی. ولی یوسف ساده می گوید همیشه آن قدر جلو بیا که آخرین خط عابر پیاده زیر صندلی ات قرار بگیرد و آن موقع تمام شروط بالا هم برقرار است. بقیه نکات را هم به همین صورت ساده و عملی می گوید.
دوم آن که یوسف تفکر ذهنی افسرِ ممتحن را برایت تشریح می کند. مثلاً شما بایستی که در پشت علامت ایست، ایست کامل کنید و بعد حرکت کنید. یوسف می گوید اغلب ایرانی های تازه وارد، در زمانی که ایست کامل می کنند، نگاه شان به سمت چپ خیابان است که آیا ماشینی می آید یا نه؟ و افسر از نظر روانی متوجه می شود که آن ها علاقه به ادامه حرکت دارند و تا گواهینامه را بگیرند، بی خیالِ تابلو ایست می شوند. در حالی که نگاه اول شما در زمان ایست کامل بایستی به سمت راست باشد که آیا عابری می آید یا نه؟
علاوه بر این ها بسیار هم خوش اخلاق و داش مشدی است و در زمان رانندگی اصلاً تو را هول نمی کند. آگهی تبلیغِ یوسف می گوید مُدرس مورد تایید ICBC و مردم. چندین بار تا به حال یوسف به نتایج امتحان شاگردانش اعتراض کرده و توانسته به افسر ممتحن ثابت کند که عمل شاگردش درست بوده و بایستی قبول شود و موفق هم شده است، و این حکایت از تسلط کامل او بر قوانین رانندگی دارد. خلاصه که یوسف جان اگر این جا را خواندی بدان که از تو متشکرم و کلی برایت تبلیغ کردم. ![]()
دوم – از مدرسه پسرم ایمیلی برای تمام والدین فرستاده شده است که این لینک اداره پلیس نورث ونکوور را نشان می دهد. خلاصه اش این است که در نورث ونکوور، جوانی وانت سوار، از دختر بچه 14 ساله ای آدرس می پرسد و دخترک از او می ترسد و جواب نمی دهد و به راهش ادامه می دهد و جوانک هم با وانت به تعقیبش می پردازد و دخترک فرار می کند به منزلش و با پلیس تماس می گیرد و مشخصات جوان را می دهد. پلیس که نمی تواند وانت مزبور را بیابد، از تمام مدارس می خواهد که این گزارش را به والدین ایمیل کنند و بخواهند که هر کس اطلاعی از این وانت و صاحبش دارد به پلیس خبر دهد.
می گویند دو چیز عدمی ست: سلامت و امنیت. یعنی تا زمانی که وجود دارند متوجه ارزش شان نمی شوی و ارزشش شان در عدم شان مشهود می گردد. صد البته که حداقل ما ایرانی های تازه وارد، ارزش امنیت را در این جا حتی بهتر از خود کانادایی ها متوجه می شویم. زیرا تجربه تلخ و طولانی از عدم امنیت داریم. در این رابطه اینجا را هم بخوانید.
سوم – حالا برای تقویت روحیه مهاجرتی، کمی هم به تعریف از خود بپردازیم که لاف در غربت هم برای خودش عالمی دارد
این هم از طنز روزگار است که مایی که تا چند ماه پیش در ایران مدیریت پروژه های بزرگ آبی سد و نیروگاه و شبکه را در بزرگ ترین شرکت آبی خاورمیانه بر عهده داشتیم، امروز در یک فروشگاه معظم زنجیره ای، به کاری بسیار ساده تر از توانایی های مان مشغولیم.
![]()
ولی یک مهندس همیشه و همه جا، مهندس است. در این سه ماهه دوره آزمایشی مان، آن قدر پیشنهادات سازنده در جهت بهبود عملکرد پروسه ها به مدیریت فروشگاه داده ایم که با روی باز به من خبر داد که دوره آزمایشی ات تمام شده و ازین پس استخدام رسمی هستی و گفت که بسیار خوشحال است که از میان آن رزومه ها ما را انتخاب کرده و امروز چنین شخص کارآزموده ای را در اختیار دارد
![]()
می گویم کانادا عشقش را بکند که پرسنل ساده فروشگاهش، دارای عالی ترین مدارک مدیریت پروژه از یکی از معتبرترین انستیتوهای جهان می باشد. به تلخی می خندد و برایم از خودش تعریف می کند که 20 سال قبل در رومانی، مهندس مکانیک ارشد کارخانه تراکتورسازی بوده با کلی اهن و تلپ و بعد از مهاجرت در همین فروشگاه به عنوان پرسنل ساده مشغول به کار شده و امروز به مدیریت فروشگاه رسیده است.
می گوید : "پائولو من هم اوایل همین احساس تو را داشتم، ولی امروز می دانم که زندگی فقط پرستیژ کاری و موقعیت اجتماعی نیست. زندگی فرصت و هدیه ای است که به هر کس فقط یک بار داده می شود. شاید که تو بخواهی آن را با یک موقعیت عالی اجتماعی در زیر دیکتاتوری سیاهِ چائوشسکو بگذرانی و یا با موقعیت کاری ساده تر، در سرزمینی که برایت به عنوان یک انسان ارزش قائل است و آزادی و امنیت را برایت به ارمغان می آورد، سپری کنی. من امروز از بخشی از زندگی ام که در کانادا با این شغل ساده گذرانده ام راضی تر هستم تا بخشی از زندگی ام که در رومانی به عنوان یک مهندس عالی رتبه گذرانده بودم...."
او رفت تا به کارهای فروشگاه رسیدگی کند و من در زیر لب زمزمه می کنم:
هرگز از مرگ نهراسیده ام / اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود / هراس من باری / همه از مردن در سر زمینی ست / که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد..... اینجا را ببینید.