اندر احوالات مهاجرت – طنز
یک سال پیش چهار مرحله روحی پس از مهاجرت را در اینجا نوشته بودم که اخیراً متن زیر را توسط یکی از دوستان دریافت کردم و همان طور که از عنوانش پیداست در خصوص چند و چون مراحل مهاجرت است. البته از کلیه عزیزانی که مهاجر هستند و یا قصد مهاجرت دارند؛ درخواست می کنم که مطلب را جدی نگیرند و فقط به دیده طنز بنگرند، چراکه قصد این است که فقط گل خنده ای بر لبان تان بنشیند و ما خود نیز از زمره این مهاجرانیم و بزرگان ما فرموده اند که :
اگه نگیم؛ نخندیم؛ پیاز می شیم؛ می گندیم......
شیخی را از احوالات مهاجرت پرسیدند، بگفت هم چون شب اول قبر مانَد و هرکسی را بسته به سنگینی نامه ی اعمالش حکمی دگر است. لیک اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هر کدام را ندانی، مگر از آن مرحله به سلامت بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی، به خوان هفتم نرسی......
اول) نیت: آن لحظه است که مهاجر به ستوه می آید و عزم هجرت می کند. از این نقطه فرد از خاک خود کنده شده است و ولوله ی عزیمت در جانش افتاده و به جرگه ی مهاجرین پیوسته است. از مناسک این مرحله سعی بین صفا و مروه و دویدن به دنبال وکیل و انتظار در صف طویل درب سفارت و دارالترجمه و آزمون آیلتس و تافل و ال و بل و جیمبَل است و این خود اول قدم است.
دوم) استجابت: زمانی است که صبر مسافر به بار می نشیند و مهر ویزای بلاد خارجه بر پاسپورت وی کوبانده می شود. مهاجر در این مرحله خود را پیروز ترین مردمان جهان می داند و هم وطنانش را به چشمِ کور و کچل هایی می بیند که در باتلاق بی فرهنگی و ترافیک و فقر فرو می روند و به خود افتخار می کند که به زیرکی و رندی از این جهنم جهیده است.
سوم) عزیمت: مرحله ی گذاشتن تمام وابستگی ها از خانه و زندگی و متعلقین و متعلقات و دوستان و اقوام است. برخی این مرحله را به مرگ تعبیر می کنند. با هجوم خاطرات و دلبستگی ها؛ اندک اندک ترس و تردید در مهاجر فزونی می گیرد. سرانجام وی زندگی اش را در چمدانی جمع می کند و پس از گذشتن از زیر آیینه و قرآن به سمت دیاری ناشناخته رهسپار می شود. فرودگاه بین المللی امام خمینی؛ آخرین بخش این خوان است.
چهارم) شعف: مهاجر چون در بلاد کفر فرود می آید خود را در بهشتی می یابد سبز و تمیز و منظم، مردمانش خندان و جوی های ش.ر.ا.ب روان و لعبتکان نیمه عریان و مو طلایی؛ شادان در بیکینی از کنار وی عبور می کنند. مردان مسلمان را در این مرحله شعف دو برابر نسوان است و غالباً هنوز عرق راه از چهره بر نگرفته؛ بر درِ عرق فروشی و نایت کلاب و بار و دیسکو و اس.ت.ر.ی.پ کلاب صف می بندند تا سیر و سلوک عرفانی خویش آغاز نمایند!!!!.
پنجم) بحران هویت: مهاجر تلاش می کند هویت گذشته اش را فراموش کرده و در جامعه ی جدید ذوب شود. وی ناگهان از "کلثوم جوراب آبادی سنگ سری اصل" تبدیل به "کاترینا ماریا سانتا کروز" می شود. اگر از جماعت نسوان باشد در این مرحله به طور حتم موهای خود را بلوند می کند و با پوست سیاه سوخته و ابرو پاچه بزی و کله ی طلایی زهره ی هر بیننده ای را می برد. در این مرتبه از سلوک، دامن های کوتاه و پوشیدن لباس های آلاپلنگی و استفاده مکرر از کلمات "اوه مای گاد" و "اوه شیت" به جای "آه...خدای من..." از اوجب واجبات می باشد.
ششم) غربت: در این مرحله مهاجر اندک اندک متوجه می شود که در دیار جدید غربیه است و به احتمال قوی غریبه هم باقی خواهد ماند و خودش هم چیزی شبیه همان مردمِ کور وکچلی است که از آن ها فرار کرده است و هیچ سنخیتی با این مردم خونسرد و مامانی و قد بلند ندارد. جلوی آینه می ایستد و ناگهان می بیند که یک شرقی کوتوله و احساساتی و قانون گریز و سیاه سوخته است و با موهای طلایی اش نه تنها شبیه نیکول کیدمن نشده؛ بلکه شبیه هویج شده است. در اینجا مهاجر ناگهان دچار نوستالژی شدید برای کشک بادمجان و دلمه و دیزی با نان سنگک می شود و به یاد بوی ترمه ی خانوم بزرگ و قلیون و مزه انار دون کرده و صدای کت شلواری می افتد و دیدگانش از اشک تر می شود.
چون به اینجا رسید شیخ سکوت کرد و دهان از گفتار ببست و آفتابه اش را برداشت و به سمت مبال روانه شد. مریدان پرسیدند هفتمین مرتبت چیست؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت:
"هفتم را هر کس خودش می نویسد....."