البته ما كه هنوز سعادت ديدار از بلاد ونكوور را نداشته ايم؛ ولي تني چند از دوستان وبلاگ نويس هستند كه روزي روزگاري سفري به ونكوور داشته اند و سفرنامه اي نيز در وبلاگشان نگاشته اند. در نظر داريم به تدريج اين سفرنامه ها را در چند پست منتشر كنيم. فكر مي كنم اين سفر نامه ها هم براي دوستان ونكوور نديده مفيد باشد و هم براي دوستان مقيم در منطقه.
دوستان ونكوور نديده - مثل نويسنده اين وبلاگ – با خواندن سفرنامه ها تصويري تقريباً واقعي - ولو شخصي – از اين ديار پيدا مي كنند. دوستان مقيم در منطقه نيز متوجه مي شوند؛ توريست ها چه ديدگاهي نسبت به شهرشان دارند.
البته واضح و مبرهن مي باشد كه در اين سفرنامه ها سخنان بسيار از در و ديوار و بي ربط به هدف ما نيز گفته شده است؛ بنابراين سفرنامه پس از جرح و تعديل چاپ مي شود.
پ.ن. 1 - نامبرده تلاش مضاعفي به خرج داده است كه عليرغم جرح و تعديل و ويراستاري؛ دخل و تصرف و گزينشي در متون نداشته باشد و بديهي است كه نظرات مزبور مربوط به نويسنده سفرنامه مي باشد.
پ.ن. 2 - از آنجا كه تمام سفرنامه ها شامل لينك نويسنده مي باشد؛ دوستاني كه مايل به مطالعه كامل متن مي باشند به لينك مراجعه نمايند.
پ.ن. 3 – يه نظري هم پاي اين مطلب بندازيد بابا؛ اگه خوشتون نمي ياد بحث سفر نامه رو قطع كنيم؛ اگه مي پسنديد ادامه بديم. نظر نديد؛ بايد به هر سازي من بزنم برقصيد ها !!
اولين سفرنامه از وبلاگ "درد دل" مي باشد كه شرح مشاهدات يك دانشجو است :
بالاخره بعد از یک ترم سنگین! فرصتی دست داد تا به ونکوور برویم برای حال و حول!!
برای حرکت به سمت ونکوور نظر به مسافت طولانی تصمیم به استفاده از طیاره گرفته شد! ولی نظر به بودجه دانشجویی از همان طیاره زمینی! (اتوبوس در زبان فارسی!!) که زمان سفر را زیاد تغییر نمی داد! (یعنی از ۱ ساعت به ۱۷ ساعت!!) استفاده کردیم... خلاصه اون بی نظمی های زمان سوار شدن و خستگی سفر و بغل در دستشویی نشستن رو فاکتور بگیریم!! سفر خوبی بود. مسیر از میان پارک جنگلی جسپر و کوهستان های راکی رد می شد و همین به جذابیت های آن می افزود! گرچه شب سیاه طولانی قدرت دید ما رو به باد فنا سپرده بود اما همان ساعات کوتاه روز که از جنگل های بریتیش کلمبیا عبور می کردیم بسیار خاطره انگیز بود. جنگل های انبوه کاج را که با برف پوشیده شده اند را تصور کنید! مثل یک نقاشی سیاه و سفید...
رسیدیم و رسیدیم! باران شدیدی در حال بارش بود و ما هم گیج خستگی سفر! ولی به هر حال یک نقشه خریدیم و راه افتادیم! محل اقامت ما مسافرخانه ای(Hostel) در قلب china town بود. خلاصه از این منطقه نه چندان خوشبو عبور کردیم و رسیدیم! علیرغم خستگی سریع زدیم به قلب شهر تا یک ماشین کرایه کنیم! حاصل شد یک هیوندای Accent (همون ورنای خودمون!!) برای ۴ روز به قیمت ۳۵۰ دلار ناقابل کانادایی! ماشین با دنده ی اتوماتیک یا به قول یکی از دوستان همان موتور گازی!! هر چند بعد از ۴ ماه بی ماشینی بسیار مزه داد!
کمی در شهر و downtown آن چرخیدیم و چند خلاف رانندگی آبدار به سنت ایرانی انجام دادیم تا بالاخره ملتفت شدیم که بابا اینجا کاناداست نه اتوبان همت!! برگشتیم به مسافرخانه در خیابان ناصر خسرو ونکوور!! و بیهوش به مدت ۱۲ ساعت خوابیدیم...
عصر آن روز به قصد تفرج به سمت باغ van dusen حرکت کردیم! این باغ زیبا در ایام کریسمس به طرز زیبایی با انواع چراغهای رنگی تزیین می شود که در فاصله های زمانی مشخص رقص (همان حرکات موزون خودمان!!) نور بسیار زیبایی هماهنگ با یک آهنگ زیباتر اجرا می شد. جو بسیار زیبایی از ترکیب این تزیینات و آهنگ های کریسمسی و شوق کریسمسی تر مردم!! ایجاد شده بود... جای همه خالی!
نکته جالب اینکه که بیرون این باغ با چند تن از برادران و خواهران!! چینی و عرب روبرو شدیم که پیشنهاد دادند گروهی بلیط بگیریم که تخفیف شامل حال ما شود! ما هم از خدا خواسته...
صبح روز بعد به سمت Stanley park حرکت کردیم. این پارک جنگلی بسیار زیبا در فاصله ۱۵ دقیقه ای مرکز شهر قرار دارد و جنگل های همیشه سبزش خیره کننده است! حدود ۳ ساعت پیاده روی کردیم و از مسیرهای جنگلی و حیات وحش! (بله درسته انواع دارکوب و مرغ مگس خوار و سنجاب!!) را در مسیر دیدیم! به عنوان چند نکته ی حاشیه ای اینکه:
۱-توی این شهر وسط آب هم که باشه از ما پول پارکینگ می گیرند!!
۲-قسمتی از درختان چند صد ساله این پارک ۲ سال پیش در اثر طوفان شدیدی فنا شده اند! البته فرآیند درختکاری مجدد و ترمیم با سرعت به پیش می رود! (بنا به تبلیغات در پارک)
۳- نکته آخر این که انواع پرنده های این شهر و در مجموع کانادا! انگیزه ای برای پرواز ندارند و فکر کنم بعد از چند نسل تکامل!! بال هایشان حذف شود!! علت دوستی عمیق بین جامعه ی بشری! و صنف حیوانات است! که در این جا جزء قشر مرفهان بی درد حساب می شوند!
قسمت جالب دیگر Indian poles (تحت عنوان totem poles) بود این ستون های منقش ظاهراً مختص سرخپوستان ساحل غربی(west coast) آمریکا هستند و هریک بیانگر افسانه و یا نماد یک قبیله می باشند! گرچه ایده طراحی ستونهای نصب شده از داستان ها و نقوش سرخپوستی گرفته شده ولی نه طراحان سرخپوستند و نه این ها آثار تاریخی!!
در نهایت به آکواریوم پارک رفتیم که فقط باید گفت: فوق العاده بود! انواع جانوران دریایی با کمک مدرن ترین تجهیزات در محیط طبیعی خود زندگانی را گذران می کنند! وسعت این آکواریوم به حدی است که من فقط به نام بردن چند تن از ساکنان اکتفا می کنم:
دلفین (یکی از ۱۱ نوعی که در سواحل BC یافت میشوند) نهنگ سفید و شیر دریایی و سمور وانواع جک و جانورهای بعضاً چندش آور دیگر!!
عصر همان روز به برج Harbor center که در مرکز شهر قرار دارد رفتیم. این برج با ارتفاعی نصف CN tower تورنتو نمای جالبی از کل شهر می داد. البته رستوران گردانی هم داشت که به بودجه ی ما نمی خورد! در دو وعده قبل و بعد از غروب به این برج رفتیم که هر کدام لطف خاصی داشت!
و اما به UBC یا University of British columbia هم رفتیم که واسه خودش شهری بود!! و چون راهنمای ما هم خودش چند ماهی بیشتر نبود که به اینجا آمده بود و بسیار بچه مثبت و درسخوان تشریف داشتند!! مصداق کوری عصاکش کور دیگر شده بود!
به SFU یا Simon Fraser University هم التفاتی نمودیم! محل اصلی این دانشگاه در فاصله نسبتاً طولانی از خود ونکوور قرار دارد و بنا به گفته راهنمای دیگر و این بار مسلط ما به قصد زندان!! طراحی شده!! و واقعا مخوف بود این ساختمان! تمام ساختمان ها طراحی مشابه دارند و به همدیگر راه!! و در صورت برف سنگین و سرما کسی یک قدم هم در فضای باز برنمی دارد! البته ما که رسیدیم! برف می بارید و به قولی جاده لیز بازار شده بود...
خب... نوبتی هم باشه نوبت شمال شهره: یعنی west vancouver و north vancouver و Capilano road که دو تای اولی از محلات لوکس و ماشالله ایرانی نشین ونکوور و به خصوص دومی هم سوپر مارکت ایرانی داره و هم کله پزی!! برای طالبانش! راستی داخل بازارچه یاس هم شیرینی فروشی داشت و هم کبابی که ما فقط نظاره کردیم!! (نمی دونم چرا!؟ چون اتفاقاً قیمتش هم خوب بود یعنی حول و حوش ۱۰ دلار به ازای هر پرس که با قیمت گوشتی که مخصوصاً الان در ایران داریم قابل قبوله). نکته دیگه اینکه برای رسیدن به این محلات باید از روی پل Lion's gate که بسیار زیباست و از روی اقیانوس رد می شه عبور می کردیم که واقعاً به دیدنش می ارزه!
حرکتی دیگری که کردیم رفتن به Capilano suspension bridge یا پل معلق بود این پل که در ارتفاع ۳۰ متری بالای رودخانه قرار دارد ناخودآگاه ما را مجبور به انجام حرکات موزون!! کرد. نمای دو طرف پل دهشتناک بود از زیبایی!
جنگل های همیشه سبز که جنگل های برفی را در پس زمینه دارند و صدای آب رودخانه که در زیر پل جریان داشت واقعاً فراموش نشدنی است! حیات وحش متنوع و همزیستی انسان و پاسداری جامعه از این میراث نکاتی بود که مرا به بحر تفکر فرو برد...
عكس ها را در ادامه مطلب ببينيد.